لغت الیگارشی

لغت الیگارشی در اغلب زبان های اروپایی مورد استعمال دارد و معنای آن عبارتست از سیادت گروه معدود. مفهوم رایج الیگارشی عبارتست از سیادت سیاسی و اقتصادی گروه های معدودی از ثروتمندان، استثمارگران و صاحبان نفوذ و بنابر این یكی از اشكال حكومتی در نظام های استثماریست. چنین شكل حكومتی در دوران های مختلف اقتصادی و اجتماعی (برده داری وفئودالیته و سرمایه داری) وجود داشته و آن هنگامی بوده كه مشتی افراد معدود ولی زورمند و مقتدر همه اهرم ها را به دست خود گرفته و برتوده عظیم مردم حكمروایی می كردند. اینست مفهوم عمومی الیگارشی. این واژه از لغت یونانی اولیگاریكا مشتق است كه در آن زبان از زمان باستان به معنای حكومت عده ای قلیل بوده است، عده ای كه البته قشر فوقانی ثروتمند و قدرتمند جامعه را تشكیل می دادند و به همین جهت هم از لغت الیگارشی مفهوم قشر فوقانی این یا آن طبقه و یا هیئت حاكمه یا گروهی، معدود از نظر عده ولی مقتدر از نظر نفوذ و ثروت نیز مستفاد می گردد.

در اقتصاد و آثار سیاسی و اجتماعی عبارت الیگارشی مالی نیز بسیار رایج است. الیگارشی مالی یعنی سیادت اقتصادی و سیاسی گروه معدودی از سرمایه داران بزرگ مالی كه عملاً مالك انحصارات صنعتی و بانكی بوده و در دست های خود نظارت بر شاخه های اساسی اقتصاد را متمركز ساخته اند. بنابر این عبارت الیگارشی مالی مربوط به مرحله امپریالیسم، بالاترین مرحله رشد سرمایه داری است. الیگارشی مالی یعنی تسلط اقتصادی و سیاسی مشتی سرمایه دار بزرگ در عصر امپریالیسم پیدا می شود و هنگامی كه عده كمی از انحصارات بسیار بزرگ مواضع مسلط را در همه شاخه های اقتصاد سرمایه داری احراز میكنند و در نتیجه آمیختگی سرمایه صنعتی انحصاری و سرمایه بانكی انحصاری آنچه را كه سرمایه مالی می نامیم به وجود می آید.

اینست مفهوم الیگارشی مالی ـ به عنوان نمونه در ایالات متحده امریكا یك گروه معدود از انحصارات بسیار قدرتمند مالی نظیر مورگان و روكفلر بر سراسر اقتصاد و سیاست كشور حكمروایی دارند. در خود آمریكا این افراد به 60 خانواده بزرگ معروفند اگر چه از نه گروه تجاوز نمی كنند. این ها تمام رشته های اساسی اقتصادی و سیاست داخلی و خارجی و مطبوعات و سایر وسائل تبلیغاتی و دستگاه دولتی و بنگاه ها و موسسات فنی و غیره و غیره را در دست گرفته اند. خانواده مورگان 12 موسسسه عظیم بانكی،صنعتی، حمل و نقل، نظامی با ثروتی بیش از 50 میلیارد دلار، خانواده روكفلر موسسه بزرگ بانكی و صنایع نفتی با سرمایه 40 میلیارد دلار، خانواده دوپن صنایع شیمیایی و اتومبیل سازی، خانواده ملون صنایع آلومینیوم، خانواده فورد صنایع اتومبیل ساز را تحت نظارت كامل دارند. در فرانسه این الیگارشی به 100 خانواده معروف است كه سرمایه های انحصاری، بانك ها و صنایع را در اقتصاد فرانسه در دست دارند. شنایدر، داسو، ماله از مهم ترین خانواده های الیگارشی مالی در فرانسه هستند. الیگارشی مالی برای استقرار سیادت خود از وسائل و اشكال متنوع استفاده می كند، ده ها و صدها موسسه و شعبه بزرگ و شركت با نام های مختلف تاسیس می كند. با شركت در سایر موسسات و داشتن سهام بر آن ها نظارت می كند. نفوذ خود را بر اقتصاد كشورهای دیگر نیز می گستراند. الیگارشی مالی نه فقط از این طریق سودهای گزاف به دست می آورد و از صنایع جنگی استفاده های كلان می برد و دستگاه دولتی و تبلیغاتی و تعلیماتی را زیر سیادت خویش می كشد بلكه حاكم و الهام بخش سیاست داخلی و خارجی دولت ها شده مشی آن ها را نیز در اجرای سیاست ارتجاعی و تجاوزكارانه امپریالیستی و نو استعماری تعیین می كند. در حقیقت بر اثر تسلط الیگارشی مالی آزادی های دمكراتیك بورژوازی نیز منكوب می شود و نوعی از تمركز قدرت دولتی را در دست این قشر فوقانی طبقه حاكمه به وجود می آورد كه آن را « پلوتوكراسی » (plutocratie) می نامند. به این جهت است كه از دیكتاتوری الیگارشی مالی سخن می گوییم زیرا آن ها درهمه شئون اقتصادی سیاسی و اجتماعی فعال هستند.

مبانی علم سیاست

 

سیاست چیست ؟

سیاست از قدیمی ترین فعالیت های انسان ها است.چه کسی قدرت دارد؟چه کسی باید فرمان بدهد؟چه کسی فرمان ببرد؟از هنگامی که بشر زندگی گروهی را آغاز نموده با این مسائل تا کنون سر وکار دارد.

فرهنگِ معین: سیاست یا خط ‌مشی، عبارتست از «خط سیر و راهی که انسان پیش‌رو دارد». این کلمه ریشه‌ی عربی دارد(از ساس یسوس) و به معنی «رام کردن اسب» است .

دانشواژه (politics) از واژه یونانی پولیس (polis به معنی شهر) بر گرفته شده است. ارسطو گفته است : «انسان به حکم physis موجودی است که برای زندگی در polis آفریده شده است» از نظر یونانی ها سیاست دانش مربوط به امور یک شهر وشهر و دولت از هم جدائی نا پذیر بودند. یونانی ها در جاهای زندگی می کردند که ما امروز آنها را «شهر – دولت» می نامیم. هر شهر – دولت یک شهر حومه و اراضی اطراف آن را در بر می گرفت. افزون بر آن واژه پولیس در زبان یونانی تنها در بر گیرنده شهرنبود بلکه در معنی «دژ» «دولت» و جامعه هم به کار می رفت. حمید عنایت در پیشگفتار ترجمه سیاست ارسطو توضیح داده است که: مفهوم شهر با polis یونانی تفاوت آشکار دارد. شهر به معنای جایگاه زیست مردمان را در یونانی asty مینامیدند. polis در آغاز قلعه ای بود که در پای asty ساخته میشد اما مفهوم آن تغیر یافت و به معنی جامعه منظم سیاسی به کار رفت. برخی از محققان می گویند که واژه polis در اسناد آتن به خصوص به معنای جامعه سیاسی یک کشوردر ارتباط با کشورهای دیگر و یا به عبارت بهتر به معنای «شخصیت بین الملل» کشور آمده و در برابر آن واژه «دموس» demos ریشه دموکراسی بر مجموعه سازمان داخلی یک شهر اطلاق میشد.

سیاست را سایر فرهنگ‌ نامه‌های انگلیسی زبان در تعابیری مانند :برنامه، شیوه‌ی عمل، اصول و قواعدی اساسی، اصول راهنما و ... نیز بکار برده‌اند

عناصری که درتعریف سیاست نقش دارند عبارتند از:

1- شکل یا صورتبندی جامعه یا ساختار سیاسی جامعه.این که جامعه سیاسی از نظر ساختاری به چه صورتی است عملا در رهیافت سیاست نقش دارد.مثلا شهروندی که در جامعه قبیله ای زندگی می کند تا شهروندی که در دولت ملی ،دیدگاهش وتعریفش از سیاست فرق می کند.

دریک جامعه ودولت پادشاهی مهمترین عنصرجامعه شاه است ومهمترین موضوع موردمطالعه سیاست،شاه،مشروعیت وعملکرد وتاثیر شاه برزندگی سیاسی است.در حالیکه درنظام دولت ملی عناصردیگری اهمیت دارد.پس هرگونه تعریفی ازسیاست ازساختارنظام حاکم متاثراست.

2 -نخبگان وصاحبان اندیشه:عالم تفکروتعقل عالم خواص است که درنتیجه تلاش یا به دلیل رابطه با ماورای طبیعت به آن دست می یابند.اگرمخروط فرهنگی جامعه را ترسیم کنیم این ها در راس هرم اند.(ستارگان جامعه اند).سپس روشنفکران بعد مردم عامی.مثلا پیامبران که بحث مدینه فاضله ،عدالت ،جهانداری را مطرح کردند یا فلاسفه ،مدنی الطبع بودن انسان ،قرارداد اجتماعی وضع مدنی .....این ها اسوه های سیاست اند.

3- ا نقلاب: انقلاب های بزرگ هم در نحوه نگرش به سیاست و تعریف اجتماعی آن تاثیر داشته است.مثلا :انقلاب های ساختاری واقتصادی ،ا نقلاب های فکری و فرهنگی وانقلاب های سیاسی-اجتماعی.تعریف سیاست با توجه به انواع انقلاب متفاوت خواهد بود.

تعریف سیاست

سیاست در ادوارگوناگون زندگی بشر با برداشت های متفاوت مواجه وتعاریف مختلف از آن ارائه گردیده است.در یونان باستان سیاست یعنی رسیدن انسان به سعادت،در قرون وسطی به معنی رستگاری انسان ودر عصر جدید به مفهوم آزادی ورسیدن انسان به قدرت بکار رفته است.

سیاست از دیدگاه دانشمندان غربی

سقراط

سقراط سیاست را رسیدن انسان به سعادت از طریق فضیلت دانسته و مجرای تحقق آن را در فرمانروائی و حکومت خوب می داند. اوحکومت را در پنچ شکل، حکومت فرمانروای عادل, حکومت سلطان مستبد، حکومت نجبا (اشراف و قشر ممتاز), حکومت اغنیاو حکومت عامه مردم مطرح می کند. سقراط حکومت عامه را که مستلزم دخالت افراد نا صالح می باشد رد و حکومت فرمانروای عادل با تقوی و با فرهنگ را ترجیح میدهد.به نظر او در حکومت فرمانروای عادل است که فضیلت محقق گردیده انسان به سعادت دست می یابد.

افلاطون

افلاطون در کتاب جمهوریت و رساله های خود حکومت را از چند زاویه بررسی می کند .گرچه نظریات افلاطون را به جهت کثرت و تنوع آن نمی توان به یک جمع بندی مشخص رساند ولی او فصل نوی در اندیشه سیاسی در زمینه های حکومت و جامعه به و جود آورد. عده ای معتقد اند که حکومت از دید افلاطون به پنچ نوع حکومت فلاسفه، نظامیان، اغنیا, عامه مردم و استبدادی تقسیم شده است.افلاطون ضمن ترجیح حکومت فلاسفه می گوید : زمامدار باید فیلسوف باشد و بهترین دولت ها آن است که بهترین مردم حکومت کنند و حکیم حاکم باشد و حاکم حکیم شود. افلاطون در نظریه جدید بعد از کتاب جمهوریت و وظیفه دولت و نظام سیاسی را تعلیم و تربیت مردم دانست. فرمانروایان را به شبان یا چوپان تعبیر کرد.

ارسطو

ارسطو انسان را موجود اجتماعی ودر نتیجه سیاسی می داند«غایت سیاست خیری خواهد بود که اختصاص به انسان دارد .اگر چه در واقع خیر فرد وخیر مدینه یکی است ،با وجود این حفظ ورعایت خیرمدینه برخیرفرد مقدم ومقدستراست ».ارسطو از سیاست علم سیاست را مراد می کندوبه شکلی آن را مطالعه علمی دولت-شهر ویا چیزی که به هنر سیاست مربوط می شود می داند.اگر ما از طرف ارسطو سیاست را تعریف کنیم چنین خواهد بود:هر آنچیزی که در شهر میگذرد و بدنبال سعادت آدمی است ،سیاست نامیده می شود.ارسطو سیاست را مساوی با ایجاد اعتدال می داند. ارسطو مردم را به سه قسمت تقسیم کرده ( اغنیا –توده مردم – طبقه متوسط که معتدل ترین مردم هستند ) به عقیده ارسطو اساس دولت در طبیعت انسان است و دولت برای تا ًمین نیاز های انسان است که اولین نیاز جسمانی است که سبب پیدایش خانواده شد. ارسطو استقلال نهاد خانواده را ضروری میداند. به عقیده وی قانون و عدالت در قالب دولت، مردم را به هم پیوند میدهد.

 

سنت آگوسیتن قدیس

سیاست را راه رسیدن انسان به رستگاری تعریف می کند.او کتابی دارد بنام «شهر خدا».در این کتاب تصویری از دو شهر زمینی وشهر خدا ارائه می دهد.شهر زمین جایگاه گنهکاران وشهر آسمان مقر بندگان صالح خداوند وآمرزیده شدگان است.سیاست یعنی تدبیری که انسان بتواند از شهر زمینی خود را به شهر آسمانی برساند.

توماس اکویناس

پس از گذشت حدود هشت قرن بعد از ارسطو حکومت را به مثابه یک کشتی که نا خدای آن مذهب و روحانیون هستند می داند و می گوید : «حکومت کردن به معنی هدایت کشتی است و ماهیت حکومت را از همین شباهتی که میان دوکلمه هست باید فهمید......و به همین دلیل حکمرانان دنیوی، پاسدار مقاصد فرعی زندگی فردی و اجتماعی انسان اند».هدف حکومت مانند هدف کشتی رساندن بار ومحموله از بهترین راه به مقصد است.غرض اجتماع این است که به کمک پارسائی به نعمت همجواری خدانائل گردد.پس سیاست رهنمونی بشر به سوی سعادت است.

 

ماکیاول

او از نویسندگان معاصر غرب است. اندیشه سیاسی او حذف دین و اخلاق از گردونه سیاست است. وی ضمن انکار قانون الهی کاملا" تفکر عادی سیاسی دارد و هدف زندگی را رفاه و لذایذ مادی می داند. ماکیاول اصل را درحکومت وقدرت میداند و ابزار لازم قدرت را یاد آور میشود. گرچه معتقد است که معلوم نیست انسان صاحب فضیلت از این ابزار استفاده کند وی حکومت جمهوری را بر حکومت سلطان (سلطنتی) ترجیح میدهد.

ژان بدن

ژان بدن نخستین کسی که تعریف علمی از حکومت ارائه می کند. او می گوید اگر در حکومت ،مردم سهیم باشند، دمکراسی، اگر عده ای حکومت کنند، اشرافی و اگر یک فرد حکومت کند سلطنتی است. ژان بدن حاکمی را که خدا ترس دور اندیش، دلسوز، عاقل و معتدل و عادل و مقتدر باشد تا وقتی که با عدالت حکومت می کند بر حق میداند. گرچه این حاکمیت را از طریق موروثی و کودتا و یا از راه قانون بدست آورده باشد.

 

 

تعاریف جدید سیاست

ماکس وبر

سیاست یعنی کوشش برای شرکت در قدرت ویا کوشش برای نفوذ درتخصیص قدرت چه در میان دولت ها و چه در میان گروه در یک دولت.پس به زعم وبر آنچه سیاست ر ااز حوزه دیگر فعالیت های بشری جدا می کندقدرت است،زیرا قدرت همیشه وجود دارد.

مورگانتا

«سیاست تنها مبارزه برای قدرت است».پس علم سیاست مطالعه قدرت است.اگر سیاست تنها مبارزه قدرت باشد در جامعه جنگ همه علیه همه همواره حاکم است.اما دنیای سیاست از رقابت علیه قدرت هم خالی نیست.اگر انسان ها همه فرشته بودند،ضرورتی برای تشکیل حکومت وجود نداشت.و اگر فرشتگان بر جامعه حکومت می کردند،نه به اداره وکنترل عوامل داخلی حکومت نیاز بود ونه به تعیین حدود واختیارات.انسان هم قدرت طلب است وهم نظم خواه .هم با تدبیر اداره امور را می چرخاندوهم به رقابت می پردازد.

موریس دورژه

سیاست در همه جا ذوجنبتین است.تصویر ژانوس خدای دو چهره مظهر حقیقی دولت است.دولت ضمن این که قدرت سازمان یافته و ابزار سلطه یک طبقه علیه طبقه دیگر است،وسیله ا ی است برای تامین نوعی نظم اجتماعی ونوعی همگونی کلیه افراد در اجتماع در جهت مصالحه عمومی. این دو همیشه با همدیگر است هرچند سهم هر یک به حسب موقعیت ها تغییر می کند.

نقد

این تعریف رابطه دو طرف را سلطه آمیز می داند.در حالیکه می تواند رابطه آزادانه و آگاهانه بر اساس آمریت باشد نه سلطه پذیری دیگر این که اگر سلطه پذیری باشد دیگر نظم وهمگونی جهت مصلحت عمومی چه معنی دارد.

سیاست هنر استفاده از امکانات است( اغلب برای فعالان سیاسی ممکن نیست به همه هدف های خود برسند بنا بر این باید بلند پروازیها را با قدرت خود متناسب کنند. هیچ کس بیش از قدرت یا امکانات خود نمیتواند در سیاست اعمال نفوذ کند و تأثیر گذارد).

سیاست، حکومت کردن بر انسانها است : کایتا نوموسکا در طبقه حاکم و آستین رانی درحکومت بر انسانها در مورد رابطه کسانی که حکومت میکنند و کسانی که بر آنها حکومت میشود میان فرمان روا و فرمانبردار بحث می کنند و استدلال می نمایند که این رابطه مرکز زندگی سیاسی است.

سیاست، مبارزه برای کسب وحفظ قدرت است: مهمترین تعریف سیاست در میان متفکران سیاسی غرب این است که آن را مبارزه برای قدرت و نفوذ و اعمال آن در جامعه می دانند.

سیاست یعنی دانستن اینکه : چه کسی می برد، چه می برد، چه موقع میبرد، چگونه میبرد، و چرا میبرد. این تعریف هارولد لاسکی از سیاست است.

سیاست، توزیع آمرانه ارزشهااست : که به ایستون تعلق دارد.

سیاست را هنر حکومت کردن تعریف نموده اند(فرهنگ علوم سیاسی آکسفورد)

نولی: همه آن فعالیت های که مستقیم یا غیر مستقیم با کسب قدرت دولت، تحکیم قدرت دولت، و استفاده ار قدرت دولت همراه است .تعریف نولی هم تازگی ندارد و در واقع بیان دیگری است از اینکه سیاست مبارزه برای کسب، حفظ افزایش یا نمایش قدرت است.

اگر بخواهیم تعریفی به نسبت فراگیر از سیاست در اختیار داشته باشیم این چنین خواهد بود: سیاست رهبری صلح آمیز یا غیر صلح آمیز روابط میان افراد گروه ها و احزاب (نیروهای اجتماعی) و کارهای حکومتی در داخل یک کشور، و روابط میان یک دولت با دولت های دیگر در عرصه جهانی است. بنابراین تعریف میتوان از سیاست یک فرد، از سیاست یک گروه، از سیاست یک حزب و از سیاست یک حکومت نام برد. و از لحاظ بین المللی هم سیاست خارجی دولت را مشخص کرد . سیاست بر گزیده منافع هریک از نیروهای اجتماعی نامبرده است .

 

قدرت

قدرت powerاز لحاظ لغوی به معنی توانائی وتوانمندی است که مقداری از تاثیر بالقوه یا بالفعل یک فرد یا یک شی بر افراد یا اشیا دیگر را نشان می دهد.اگر الف دارای مقداری از تاثیر بر ب باشد ،می گوئیم الف دارای قدرت نسبت به ب است.

در فلسفه سیاسی قدرت توانائی انسان ها در تاثیر گذاری بر حیات وارده جمعی یکدیگر و در نهایت ،تعیین سمت وسوی آن است.ا ز دید برخی از اندیشمندان سیاسی قدرت جز زندگی سیاسی است وبدون درک درستی از قدرت نمی توان سیاست را فهمید. عده ای قدرت را ستوده اند (ماکیاولی ونیچه) وبرخی مانند ژان ژا ک روسو نکوهش کرده اند.لیبرال ها قدرت را برای پاسداری از اصلی ترین خواسته انسان(نظم وامنیت)ضروی میدانند وماتریالسیت ها قدرت را محصول کشاکش طبقاتی .

تعریف قدرت

ریمون آرون :قدرت توانمندی برای عملی ساختن یا نابود کردن است.وقتی افراد قدرت خود را در رابطه با دیگران عملی کردند ،مهوم سیاسی قدرت درک می شود.

آر.جی تونی جامعه شناس امریکائی :قدرت را می توان به عنوان ظرفیت یک فرد یا گروهی از افراد در جهت تعدیل رفتار دیگر افراد یا گروه ها در جهت هدفی که خود می خواهند دانست.

در هر دو تعریف تاکید بر ظرفیت و توانمندی است.

مورگانتا به وضوح قدرت را رابطه روانی میداند که در آن افراد کنترل خود را بر ذهن وعمل دیگران بر قرار می کنند.پس قدرت سیاسی یک رابطه روانی است بین کسانی که آن را اعمال می کنند و کسانی که بر آنها قدرت اعمال می شود. می بینیم گروهی بر ابزار ولوازم مورد استفاده در رابطه قدرت تاکید دارند ،اما عده ای دیگر بر نفس رابطه.چه بسا افرادی که ابزار مادی قدرت رادر اختیار دارند ولی توانائی تاثیر گذاری بر دیگران را ندارند..یاعکس مسئاله هم صادق است.

قدرت در علوم اجتماعی وعلوم سیاسی کلیدی ترین مفهوم است .برترانت راسل معتقد است : قدرت را می توان به معنی پدید آوردن آثار مطلوب تعریف کرد.پس قدرت مفهومی است کمی.راسل مقوله قدرت را در علوم اجتماعی مانند انرژی در فزیک می داند.از نظر او فهم درست علوم اجتماعی در گرو تبیین وفهم صحیح قدرت است.«قوانین علم حرکات جامعه قوانینی هستند که فقط بر حسب قدرت قابل تبیین اند،نه بر حسب این یا آن شکل از قدرت.قدرت مانند انرژی باید مدام در حال تبدیل از یک صورت به صورت دیگر در نظر گرفته شودووظیفه علوم اجتماعی این است که قوانین این تبدلات را جستجو نماید.

ماکس وبر :قدرت امکان تحمیل اراده خود بر رفتار دیگران است.او مقوله قدرت را از نظرجامعه شناسی مورد بررسی قرار داده است.لذا قدرت درعرصه رفتار اجتماعی انسان ها مورد نظر است یعنی قدرت سیاسی

پس از نظر وبر قدرت مجال یک فرد یا افراد برای اعمال اراده خود حتی در برابر مقاومت عناصر دیگر که در صحنه عمل شرکت دارند است.پس قدرت بر دو رکن عمده :1- تحمیل اراده.2- مقاومت شخص دیگر استوار است. وبر قدرت را معادل سلطه می داندورابطه بین قدرت مند وقدرت پذیر را مثل رابطه فرمانبر وفرمانروا یا اطاعت وفرمان می بیند.پس از نظر وبر هر کس که در جامعه قوه واستعداد اعمال اراده خود را بر دیگران داشته باشد ،واجد قدرت است.

مارکس :قدرت «اعمال قهر سازمان یافته یک طبقه علیه طبقه دیگر است».پس ازنظر مارکس قدرت با سه خصوصیت شناخته می شود.

خاصیت طبقاتی دارد و در رابطه یک طبقه با طبقه دیگر تحقق می یابد.

قدرت هرگز نمی تواند سالم ومشروع باشد،چون منشا ستم یک طبقه علیه طبقه دیگر است.

قدرت دارای خصیصه تحمیلی وبیانگر رابطه طبقه حاکم ومحکوم است.

رابرت دال قدرت رابطه میان بازیگرانی است که در آن یک بازیگر،دیگر بازیگران را به عملی وامیدارد که در غیر این صورت آن عمل را انجام نمی دادند.

نقد دیدگاه راسل

آیا منظور راسل آثار مطلوب عملی وفعلی است یا ذهنی و آینده ؟دیگراین که تشبیه قدرت به انرژی درست نیست چون قدرت انسان بر اساس اراده است اما انرژی فاقد اراده واختیار است.آیا قدرت سیاسی کمیتی قابل اندازه گیری است؟درعلوم طبیعی می توان از نیرو ،توان وانرژی برای اندازه گیری استفاده کرد،امادر علوم اجتماعی وسیاسی نمی توان کمیت مطلق را به افراد یا گروه ها نسبت داد .چون نمی توان دوبازیگر سیاسی را از بقیه جدا کردورابطه قدرت آن دو راسنجید.قدرت سیاسی نه به عنوان ویژگی ذاتی بازیگران،بلکه به عنوان ویژگی رابطه میان آن ها باید بررسی شود.

تحلیل وبر از قدرت کاملا انسانی واجتماعی وبه دو دلیل بهتر از تحلیل راسل است.1- از کلی گوئی پرهیز کرده و به تحلیل قدر اجتماعی پرداخته است.2- بحث امکان تحمیل اراده توجه به ماهیت قدرت است.

نقد وبر

1-آیا یک رهبر محبوب اجتماعی نظر خود را ابراز می کند یا تحمیل.

2-اراده ای قدرت است که تحمیلی باشد و هر گونه مقاومت را در برابرخود بشکند.

3-منابع واقعی رسیدن به قدرت بر چه بنیانی استوار است یعنی با کدام امکانات اراده تحمیل شود که قدرت محقق گردد.بصورت تصادفی باشد.

نقد مارکس:قدرت همیشه مبتنی بر زور نیست.ممکن است مبتنی بر ایمان ،وفاداری و...باشد.

طبقه از دید مارکس رنگ اقتصادی دارد،در حلیکه ممکن است اعتقادی،صنفی ،نژادی و...باشد.

قدرت از نظر مارکس ناسالم و نا مشروع است در حالیکه قدرت مثل شمشیر دو لبه است.می توان برای اهداف سالم و یا ناسالم بکار رود.

هانا آرنت

«قدرت توانائی آدمی برای عمل ،در همآنگی با گروه است».پس قدرت هرگز خاصیت فرد نیست بلکه به گروه تعلق می گیرد.وتنها تا زمانی وجود خواهد داشت که در عمل افراد گروه با هم باشند.

آرنت بین قدرت و خشونت تمایز قایل گردیده وخشونت را مغایر با قدرت می دا ند ومعتقد است خشونت زمانی بوجود می آید که قدرت از صحنه غایب گردد.آیا با پایان گرفتن خشونت در مناسبات میان دولت ها ،قدرت هم پایان می پذیرد.؟آرنت برای اثبات ادعای خوداز دوروش استفاده می کند:1- تحلیل مفهومی 2- بررسی مصادیق واقعی.

در تحلیل مفهومی قدرت ر الازمه جمع می داند.فلان شخص قدرت دارد یعنی جمع به او این توانائی را داده است وبا از بین رفتن ملزوم(جمع)لازم(قدرت)هم از بین می رود.در حالیکه خشونت نشان دهنده جنبه ابزاری است ورابطه مستقیم با جمع ندار د.چون سرشت آن متکی به سلاح است.

بررسی مصداقی آرنت در رابطه با انقلاب ها است.به نظر او تحلیل انقلاب ها دو جبهه را نشان می دهد.

جبهه وسیع مردم بی سلاح

جبهه اقلیت با سلاح بسیار مخرب.

جبهه اول نماد قدرت وجبهه دوم نمادخشونت است .قدرت همیشه رودروی خشونت ایستاده و نهایتا قدرت پیروزمی گردد«جائیکه از فرمان ها اطاعت نشود واطاعت مدنی از بین برود حکومت نابود وقدرت مردم به پیروزی می رسد.

 

نقد هانا آرنت

آیا هماهنگی گروهی قدرت تولید می کند ؟آیا هرقدر گروه بیشتر باشد همآهنگی بیشتر است؟خیر آلمان وهند

پولانزاس

مفهوم قدرت بستگی مستقیم به طبقات اجتماعی دارد وتجلی آن در مبارزه طبقاتی وبین طبقات است«مفهوم قدرت به آن نوعی دقیقی از روابط اجتماعی مربوط می شود که ویژگی آن ها تعارض ومیارزه طبقاتی است.پولانزاس برای روشن شدن دیدگاهش مفاهیمی مانند طبقه اجتماعی،منافع طبقاتی و منافع خصوصی را توضیح می دهد.

به نظر او در جامعه ای که مبارزه طبقاتی وجود ندارد بحث قدرت مطرح نیست ،بلکه آمریت یا زور مطرح است.او بر اساس دید مارکسیستی طبقه را مبتنی بر پایگاه اقتصادی تعریف می کند.

فوكو

در خصوص مفهوم قدرت، درك سلسله مراتبی ساده را رد می‌كند و معتقد است قدرت یك مفهوم ساده ابلاغی از بالا به پایین و دستوری نیست، بلكه در شبكه‌ای از روابط در هم پیچیده، ساری و جاری است.همان چیزی كه ساختار جامعه را تعیین و آن را مشروع می‌كند. قدرت در این مفهوم ریشه در لایه‌های مختلف تعاملات اجتماعی و زبانی (مفاهیم) دارد. . در اندیشه فوكو «مساله قدرت» در همه جا جاری است، در نسبت‌ها و اهمیت یافتن مناسبت‌ها، در روابط و تعاملات زبانی و كلامی میان افراد، طبقات و گروه‌های اجتماعی كه به روش‌ها و منش‌های گوناگون ابراز می‌شود. . فوكو در«اراده به دانستن» قدرت را پیش از هر چیز به منزله كثرت مناسبات نیرو درك می‌كند. مناسباتی كه ذاتی عرصه‌ای هستند كه در آن اعمال می‌شوند. برای توضیح بیشتر مفهوم قدرت در تفكر فوكو، آن را از زاویه مفهوم «هژمونی» گرامشی بررسی می‌كنیم. گرامشی در زندان مفهومی ماندگار را به یادگار گذاشت. هژمونی او صورتی كامل‌تر یا حداقل متفاوت از سلطه است كه ماركسیسم مراد می‌كرد. به بیان ساده، هژمونی همان سلطه است اما در حوزه فرهنگ و رسانه. در مقابل سلطه بیشتر صبغه قهر‌آمیز و به اصطلاح سخت‌افزارانه دارد.گرامشی می‌گوید در نظام سرمایه‌داری مخالف سركوب نمی‌شود بلكه اتفاقا پذیرفته می‌شود، اما مخالفی كه همچون كبریت بی‌خطر برای نظم و نظام سرمایه‌داری تهدیدی بنیادین شمرده نمی‌شود و این به دلیل همان امری است كه او هژمونی می‌نامد.
از نظر فوكو یك جزء مهم قدرت، آزادی است زیرا یك قدرت تنها در صورتی كه در مقابل قدرت‌های دیگر توان مقاومت داشته باشد، می‌تواند تاثیرگذار باشد و خود را به مثابه یك گفتمان غالب باز‌تولید كند. از طرف دیگر، قدرت صرفا مفهومی سركوبگرانه ندارد بلكه از جهتی زاینده نیز هست، به این معنی كه می‌تواند باعث شود گروه‌های اجتماعی، فعال و از حالت انفعالی خارج شوند.

 

جمعبندی تعاریف

قدرت توانائی تحمیل اراده است.قدرت رابطه دارندگان اقتدار باتابعان است.قدرت مشارکت در تصمیم گیری است.

ویژگی های قدرت

قدرت مبتنی بر روابط است. قدرت نسبی ووابسته به موقعیت است.قدرت دوجنبه دارد:بالقوه وبالفعل.قدرت توانائی نفوذبر دیگران است.قدرت باید دارای ضمانت اجراباشد.قدرت هدفمند وهدفدار است.

جک ناگل حوزه قدرت ،قلمرو قدرت،مبنای قدرت،میزان وجهت قدرت،ابزار قدرت وهزینه های اعمال قدرت را جز ویژگی های قدرت بر می شمرد.

منابع قدرت

در این رابطه به دو نوع منبع اشاره شده است:منابع فردی ومنابع اجتماعی.

منابع فردی

دانش:درجامعه آگاه هیچ رهبری نمی تواند به قدرت برسد مگر اینکه مجهز به دانش باشد.

موقعیت ها :سر چشمه قدرت اندمثل موقیت اقتصادی،سیاسی،فرهنگی و...

اقتدار: قدرت مشروع وطبق قانون است.

تخصص و مهارت خود زمینه قدرت است.

ایمان: رهبران تنها با زور نمی توانند قدرت خود راحفظ کنند.به باور عمومی نیاز دارند.

 

منابع قدرت اجتماعی

1-سازمان:سازمان در ذات خود قدرت است.احزاب،اتحادیه ها و....

2-رسانه های جمعی:منبع مهم قدرت اند.رادیو،تلویزیون،مطبوعات و...

 

منابع قدرت دولتی

به دو دسته :1- محسوس 2- نامحسوس تقسیم می گردد.

منابع محسوس :موقعیت جغرافیائی،وسعت سرزمین،منابع ملی،قدرت اقتصادی،توان نظامی،جمعیت.

منابع نا محسوس:شیوه رهبری حکومت(مستقل ،خودکامه ،فاسد).روحیه انظباط ولیاقت در ادارات دولتی ونیرو های مسلح.

اشکال قدرت

نفوذ:مانند قدرت رابطه ایست که در آن یک فرد ،دیگری را به کار دلخواه خود وامیدارد بدون این که شخص دوم احساس کندکه وادار شده است.اغلب وادار کننده از امکانات مادی و ابزار هم بر خوردار نیست.

رابطه قدرت ونفوذ

رابطه قدرت مستقیم وعلنی است،اما رابطه نفوذ غیرمستقیم وچه بسا غیر علنی باشد.

در رابطه قدرت شخص صاحب قدرت می تواند طرف مقابل را مورد بازخواست قرار دهد.اما در رابطه نفوذ چنین چیزی امکان ندارد.

در رابطه قدرت ضمانت اجرا وجود دارد،اما در نفوذ خیر.

 

 

اومانیسم

اصطلاح اومانیسم را در فارسی با واژه های ماننانسان گرایی،انسان مداری،مکتب اصالت انسانو انسان دوستی و مانند آن معادل قرار می دهند.اومانیسم در معنای رایج آن،نگرش یا فلسفه ای است که با نهادن انسان در مرکز تأملات خود،اصالت را به رشد و شکوفایی انسان می دهد.این مفهوم را به دشواری می توان یک مکتب خاص و مستقل مانند بقیۀ مکاتب فلسفی به شمار آورد،بلکه اومانیسم نگرش پر نفوذی است که در بسیاری از آراونظریه های فلسفی،دینی،اخلاقی،ادبی-هنری و نیز در دیگاههای سیاسی ،اقتصادی اجتماعی مغرب زمین ، از رنسانس به این سو ریشه داونده است.

واژه اومانیسم از واژه گان ابداعی قرن نوزدهم است.کلمه آلمانی Humanisms برای اولین بار در سال 1808 برای اشاره به یک شکل خاص از آموزش که تاکید آن بر ادبیات کلاسیک یونانی و لاتین است جعل شد.بنا براین،واژه اومانیسم در زمان رنسانس بکار نرفته است.با این وجوداین مفهوم این واژه در آن دوره،حضور کامل داردکه امورزه از آن به اومانیسم تعبیر می شود.اومانیسم در این معنای خاص بریک جنبش فرهنگی در عهد رنسان اطلاق می شودکه اهتمام آن برتحقیقات کلاسیک وبویژه لغت شناسی بود.هدف این جنبش فرهنگی آن بود که با توجه به متون کلاسیک فرهنگ باستانی یونانی-رومی نیروهای درونی انسان را شگوفا سازدو دانش وزندگی اخلاقی ودینی از قیمومیت کلیسا آزاد کند.

اما اومانیسم –همچنان که اشاره شد-دارای معنای عام و متداولی نیز هست که ار همان معنای خاص سرچشمه می گیرد. در این معنای عام،اومانیسم دیگر یک جنبش نیست،بلکه عبارت است از (یک شوه فکری . حالتی روحیکه شخصیت انسان و شکوفایی کامل وی را برهمه چیز مقدم می شمارد؛و نیز عمل موافق با این شیوۀ فکر).به عبارت دیگر اومانیسم –طببق تعریفی که اومانیستها ارئه می دهند-یعنی اندیشیدن وعمل کردن با اگاهی و تأکید بر حیثیت انسانی،و کوشیدن برای دست یابی به انسانیت اصیل.در واقع این معنای از اومانیسم است که یکی از مبانی و زیر ساخت های دنیای جدید به شمار می آید؛و ردبسیاری از فلسفه ها و افکار و مکاتب پس از رنسانس تا به امروز وجود داشته،هر چند که ظهور و بروز آن در برخی مکاتب فلسفی و سیاسی ،نظیر پرگماتیسمو لیبرالیم،بیشتر بوده است.

این شیوه از اندیشهکه (انسان)را محور توجه خود قرار می دهد از رنسانس به این سومنشأ تحولات و چرخشهای فروان در مقولات گوناگون زندگی و تمدن مردم باختر زمین است؛به طورکه انسان گرایی را بایدازمهمترین شالودهای تفکر جدید غرب و اندیشۀ مدرنیسم به شمار آورد.

به طور کلی اومانیسم در تاریخ غرب،با دو قرائت یا دو گرایش کلی بروز کرده است. فردگرا و دیگری گرایش جمع گرا.فرد گرای که قرائت غالب از انسان گرایی بوده است،نه تنها اصالت به انسان،که به (فردانسانی)می دهد(ر.ک:فردگرایی)در عرصه حیات سیاسی و اقتصادی گرایش جمع گرا معمولاً در مکاتب سوسیالیسم و مارکسیسم،و گرایش فرد گرا یانه خصوصاً در لیبرالیسمو کاپیتالیسم خود را نشان داده است.

پشینه و تاریخچه اومانیسم

هرچند اومانیسم در معنای خاص آن از جنبه های اساسی و زیر بنای جنبش رنسانس است اماپشینۀ آن از لحاظ تاریخی به فرهنگ یونان باستان باز می گردد.در یونان باستان ،خدایان صفات و سجایای انسانی وحتی صورت انسانی داشتند.موضوع شعر از حماسه های هومری تا واپسین دورۀفرهنگ یونانی،انسان وسرنوشت انسان بود.اندام انسانی مهمترین مسأله هنر مجسمه سازی و نقاشی به حساب می آمد.توجه به انسان در آن دروه به حد اعلای خود رسید؛حتی در اندیشه سوفیسطائیان انسان مقیاس همه چیز بودسقراط نیزدر همان دوره تأکیدفروان بر خود شناسی داشت.به طورکلی بسیاری تاریخ فرهنگ یونانی را تاریخ وقوف به ارزش حیثیت انسان و استقلال برد انسانی می دانند.با زوال استقلال یونان، فرهنگ یونانی هرچند رنگ باخته به روم منتقل گردید.دمکراسی وآزدی فردی مطابق نمونه یونانی،در روم هرگز پا نگرفت ولی ره هرحال شیوۀفکر یونانی و اندیشۀ استقلال تفکر انسانی در روم به زندگی خود ادامه داد.

اما باظهور و اشاعۀ مسیحیت در روم ودیگر نقاط اروپا و نضج گرفتن کلیسا وضع از بن دیگرگون گردید.به مرور کلیسا مدعی شد که یگانه حافظ حقیقت الاهی در روز زمین است و انسان شناسی مسیحی بر انسان شناسی متأثر از فرهنگ یونانی غالب شد.در این دوره علم وفلسفه خادم الاهیات مسیحی است. در نتیجه کلیسا حق انتخاب و مواد آموزشی . پژهشی را از پیروان خود سلب می کردو حتی علوم تجربی را تحت نظارت خود در آورد.این جریان ،خصوصاًدر بخشی از دورۀ میانه،ادامه داشت تا این که در قرن چهاردهم یکباره در ایتالیا گرایش آشکار به فرهنگ باستان،نخست نا آگاهانه و اندکی بعد آگاهانه به طور انفجار آمیزی پدیدار شد.و پس از آن به سراسر باختر زمین کسترش یافت.این جنبش به جنبش رنسانس (نوزایی) موسوم شد.نتیجۀ چنین نگرشی ،استقلال فرد انسانی و آزدی قیمومیت کلیسا و به بیان دیگر ، پیدایی اومانیسم بود.اعجاب و شیفتگی این دوره نسبت به غنا و باروری عهد باستان موجب شد که شاعران، نویسندگان، سخنوران،تاریخ نویسان وپژهشگران با عنوان (اومانیست)پدید آیندکه ایدآل های خود را در آثار یونان باستان،قهرمانیهای رومیان و عقاید مسیحیان نخستین جستجو می کنند.

به هر حال اومانیسم یکی ازشاخهای برجستهو جنبه های پرنفوذ رنسانس بود که باتوجه به متون باستانی یونان،انسان را در مرکز تأملات خود قرار می داد.این جنبش اومانیستی بیشترین هم خود را صرف گریز از وضعیت حاکم و دورۀ قرن وسطا و نفوذ کلیسایی قرار داده بود؛وچندان دغدغۀ نظم دادن به اندیشه های خود در چار چوبهای علیم و فلسفی را نداشت.اومانیستها،بیشتر از اندیشهای استقبال می نمودند که در تقابل و تخالف نظام حاکم قرن وسطا شکل می گرفت.آنها مفاهیمی از قبیل اختیار و ازدی انسان را –در مقابل اندیشۀ حاکمیت امپراتوری و کلیسا واصول فئودالیته-همواره می ستودند.طبیعت گرایی،تصدیق جایگاه لذتو زندگی اخلاقی ،تساهل و تسامحدینی از دیگر موضاعتی بود که بتدریج مورد علاقۀ اومانیست ها قرار گرفت.جبش اومانیستی هر چند به دلایل مختلف در پایان قرن شانزدهم میلادی- به عنوان یک جنبش –رو به اضمحلال گذاشت،لکن تأثیر خود را به عنوان یک نگرش نوین،در دروۀ خود و جریان فکری پس از ان به طور کلی بر فکر و فرهنگ و رفتار تمدن جدید غربی تا امروز به جای گذاشته است؛به طورکه در عرضۀ هنر و ادب که اومانیست ها آن را به عنوان نخستین گریز گاه خود برای رسیدن به آزدای اندیشه و بیان انسانی انتخاب کرده بودند،افرادی چون پتر ارک(1304-1374) بو کاچیو(1313-1375)ظهر کردند،که با انسان گرای خود و این باور که فرهنگ آنها همان فرهنگ عهد عتیق کلاسیک است. بینش عصر رنسانس را پی ریزی کردند.نظرات آنان الهام بخش بسیاری از نویسندگان،شاعران،نقاشان و پیکره سازان گردید.

ظهور افراد دیگری همچون اراسموس و لوتر در عرصۀ مذهب و پیدایی نهضت اصلاح دین (reformation) ،و وپیشرفتهای بزرگ علمی در عرصه علوم زیست شناسی،پژشکی،شیمی،فزیک به گونه ای تحت تأثیر این دروره و این این جریان فکری است.از لحظ فلسفی نیز اغلب فلسفه های پس از رنساسن متأثر از نگرش اومانیستی بوده اند.نکتل قابل توجه این اینکه اومانیسم دوره رنسانس ،اومانیسم فلسفی نبودولی در دورۀ جدید همگام با ظهور فیلسوفانی چون برنو،بکن،دکارت،اسپینوزادر نحلۀ راسیونالیستی(اصالت عقلی) و لاک،هیوم و بارکلی در نحلۀ امپرپستی(اصالت تجربه ای)بتدریج مفاهیم منسجیم فلسفی خود را بازیافت.

در قرنهای هفدهم و هجدهم (دورۀ روشنگری) تأثیر اندیشه های اومانیستی بر افکار و آثار این دوره کاملاً آشکار است.در این دوره مجموعه از بزرگان ادبا،فلاسفه و دانشمندان مانند لوتر،منتسکیو،دیرو،دالامبر، لاک هیوم،کندورسه و... می زیستند،که اعتقاد عمومی آنها بر این بود که مئله اساسی بر محور وجود آدمی ،سرو سامان یافتن زندگی فردی و اجتماعی او،بر طبق موازین عقلی است ،نه کشف ارادۀ خداوند در مورد این موجود خاکی .هدف انسان ،نه عشق و ستایش خداوند است و نه بهشت موعود؛بلکه تحقق بخشیدن به طرحهای انسانی متناسب و با این جهان است که از سوی عقل . ارائه می شود. می توان گفت روشنگرایی این دوره نوعی روند و حرکت فرهنگی بود که زمینه های مختلف اخلاق،سیاست،تعلیمو تربیت،اقتصاد،حقوق و دین شناسی و... را تحت تأثیر جدی و دگرگون ساز خود قرار داده بود:در زیمنه اخلاق بنا بر اندیشۀ انسانگرایانه ارزشها وباید ها و نبایدهای اخلاقی و تنها بر مبنای عقل و وجدانو اخلاق علمی – و نه بر اساس آموزه های دینی استوار می شود. در عالم سیاسیت و نیر امور امور بر اساس اراده و خواست انسان –در قالب اکثریت –تعیین می گردد؛دمکراسی به جای تئوکراسی می نشیند.در وقاع اکثر اندیشه های سیاسی قرن اخیر – خصوصاًلیبرالیسم- بر مبنای اومانیسم پی ریزی شده اند.

این روند –یعنی روند اومانیسم در دورۀ روشنگری – تا دروۀ معصر هم چنان ادامه یافت است.در واقع گذشته از بسیاری از جریانهای انتقادی که بر علیه تفکر اومانیسمعقل محور راه افتاده است،در درون مایۀ بسیاری از مباحث اخلاقی ،حقوقی،سیاسی،دینی زیباشناختی معاصر را هنوز اندیشه های انسان گرایانه شکل می دهد؛ هرجند که نامی از اومانیسم در برخی از مباحث برده نشود.اومانیست های امروزی بیشترین تأثیر را از دیدگاهای اموانیستی عصر روشنگری پذیرفته اند.

 

واژه ها و اصطلاحات سیاسی

 پراگماتیسم : اصالت دادن به عمل در مقابل فکر و عقیده ( ضد متافیزیک )
 پولیتیک : علم سیاست – تدبیر اندیشیدن
 پسی فیسم : صلح طلب – مخالف جنگ به هر نوع وشکلی که باشد
 پروونسیالیسم : اعتقاد به عدم تمرکزکارها در مرکز کشور و اعتقاد به ناحیه ای شدن
 تاکتیک : شیوه و فنون عملیات 
ترور : ایجاد رعب و وحشت و از بین بردن مخالفان
 توتا لیتا ریونیسم : اعتقاد به حکومت جمعی و دخالت در کلیه شئون زندگی افراد
 داینامیسم : اصالت روح وتشکیل جهان از ذرات آن 
دموکراسی : حکومت مردم بر مردم

 دگماتیسم : فلسفه جزم و یقین ( حقایق ذهنی اند یا عینی ؟ )
 دمونستراسیون : تظاهرات بویسله ی سخنرانی و راهپیمایی برای بدست آوردن تقاضاها
 دیالکتیک : مباحثه و جدل – بررسی و روشن کردن مطلبی بوسیله ی روش منطقی 
دیپلومات : سیاستمدار – سیاسی
 دیکتاتور : مستبد و خودرای
 رئالیسم : واقع گرایی
 رادیکالیسم : خواهان تغییر سیستم و نظام اجتماعی 
راسیونالیسم : اعتقاد به برتری عقل بر همه چیز
 رفراندوم : مراجعه به آرای عمومی برای دست یابی به اکثریت آرا
 رفرم : تغییرات واصلاحات اساسی بدون استفاده از زور
 رنسانس : نوزایش – نهضت و تجدید حیات علمی و ادبی
 رویالیسم : سلطنت طلبی – ترجیح دادن سلطنت به جمهوریت
 رومانتیسم : جلوه گر ساختن به نحو دل انگیز و خاطره انگیز
 ریتوآلیسم : اعتقاد به لزوم آداب و رسوم در حد افراط
 ژئوپولیتیک : رابطه بین علم جغرافیا و محیط زیست وقدرتها
 سکولاریسم : اعتقاد به اصالت امور دنیوی و رد غیر آن
 سوسیالیسم : اعتقاد به جمعی بودن جامعه و مالکیت دولت به وسایل تولید
 سیپتی سیسم : مکتب شک در مقابل واقعیت ها
 فاشیسم : هرج و مرج وآشوب طلبی ( در زمان موسو لینی احیا شد )
 فئودالیسم : ملوک الطوایفی – حکومت مالکیت بر رعایا
 فاکسیونالیسم : حزب پرستی – اعتقاد شدید به حزب گرایی 
فناتیسم ( فاناتیسم ) : متعصب – تعصب به آداب ورسوم داشتن
 فرکسیون : گروهی هم فکر به صورت حزبی 
فراماسونری : گروهی سری که فعالیت های سیاسی داشته باشند
 کاپیتالیسم : اعتقاد به سرمایه داری و وجود قدرت در دست سرمایه داران
 کاپیتولاسیون : دادن حق کنسولی و برائت به برخی از نمایندگان دول خارجی در یک کشور
 کمونیسم : حق مالکیت اشتراکی توده ها نسبت به وسایل تولید با نظارت دولت
 کنفدراسیون : اتحادیه چند کشور و اداره آن بصورت واحد با حفظ استقلال داخلی کشورها
 کنوانسیون : موافقت نامه بین کشورها در امور اقتصادی وسیاسی
 کودتا : تغییر ناگهانی رژیم و بدست گرفتن قدرت توسط عده ای دیگر
کلکتیویسم : اعتقاد به اداره کشور بطور گروهی و تشریک مساعی
 لیبرالیسم : فلسفه آزادی طلبی – اعتقاد به اصل آزادی انسانها در جامعه 
ماتریالیسم : ماده پرستی – توجه به مادیات – اصالت دادن به ماده
 میتینگ : جمع شدن مردم برای سخنرانی و مذاکره
 متروپل : کشورهای دارنده مستعمرات
 مرکانتالیسم : اعتقاد به قدرتمندی کشور وجامعه در افزونی صادرات بر واردات
 میلیتاریسم : اعتقاد به آماده باش جنگی به عنوان مهمترین وظیفه شناسی
 ناسیونالیسم : ملیت پرستی – اعتقاد به برتری ملت خودی به ملل دیگر
 ناتورالیسم : گرایش به طبیعت 
هیومنیسم ( اومانیسم ) : اعتقاد به برتری انسانها و قدرت آن در جامعه

 

قيام ۱۵خرداد ۱۳۴۲، روند، بازتاب و نتايج :

قيام ۱۵خرداد ۱۳۴۲، روند، بازتاب و نتايج :

تعيين مبدأ تاريخ انقلاب اسلامي و نيز تبيين علل و عوامل پيدايش آن، بسته به منظري دارد كه پژوهشگر در تحليل رخدادهاي پيش از انقلاب، برمي‌گزيند. در يك منظر، امام خميني رهبر نهضت اسلامي به عنوان ركني از اركان نهضت قلمداد مي‌گردد و پژوهشگر با غيريّت سازي از جايگاهي درباره اين پديده سخن مي‌گويد تا قادر به فهم كليت و اجزاء آن در عداد رخدادهاي قبل و بعد از آن باشد، از منظري ديگر، پژوهشگر مي‌كوشد تا تاريخ و علل و عوامل چنين رخدادي را نه از منظر خود بلكه از منظر رهبر انقلاب كه عمل‌‌ِ «انقلاب» مخلوق و محصول درايت و مديريت اوست، رديابي نمايد. بنابر منظر اخير، قيام پانزده خرداد ۱۳۴۲ نقطه آغاز انقلاب است كه امام خميني نيز در نامه‌اي به سيدحميد روحاني مؤلف «تحليلي بر نهضت امام خميني» بدان صراحت كرده است. در حاليكه بنابر منظر نخست، قيام مذكور نه نقطه آغاز بلكه نقطه عطف انقلاب اسلامي به حساب مي‌آيد و احتمالاً جغرافياي زماني انقلاب در محدودة مبدأ آن به حوادثي همچون، كودتاي ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، شهريور ۱۳۲۰، كودتاي اسفند ۱۲۹۹، نهضت مشروطيت ۱۲۸۵ و حتي هنگامي كه مدرنيته در اواسط دوره قاجاريه به ايران آمده است باز مي‌گردد. طبيعتاً عقب و جلو رفتن مبدأ انقلاب اسلامي در تبيين علل و عوامل وقوع اين انقلاب تأثير زيادي خواهد گذاشت و تحليل‌گر را با فرضيه‌هاي متنوعي روبرو خواهد ساخت. اين نوشتار مي‌كوشد تا با بازخواني مجدد قيام پانزده خرداد چهل و دو از منظر دوم به تحليل اين حادثه و تاثيرات آن بر نهضت اسلامي دست يابد.

الف – روند حوادث

قيام پانزده خرداد ۱۳۴۲ ريشه در حوادثي دارد كه متعاقب تصويب لايحه انجمنهاي ايالتي و ولايتي در مهرماه ۱۳۴۱ به وقوع پيوسته‌اند. ناگفته نماند اين لايحه نيز، خود روايت و بخش ديگري از اصلاحات مورد نظر امريكا در اواخر دهه سي بود كه به علت مخالفت آيت‌الله بروجردي با اصلاحات ارضي به تعويق افتاده بود. آيت‌الله بروجردي در پاسخ به فرستاده شاه كه گفته بود: ما مجبور به انجام اصلاحات ارضي هستيم و كشورهاي همسايه نيز دست به چنين اصلاحاتي زده‌اند، گفته بود: كشورهاي همسايه، اول جمهوري شده بعد چنين اصلاحاتي را انجام داده‌اند اينجا كه هنوز سلطنتي است.۱ اما با رحلت معظم‌له در فروردين ۱۳۴۰، مرجعيت يك دست و مطلق شيعيان بويژه ايرانيان، از ميان رفت و بتدريج مقام مرجعيت يا به نجف اشرف منتقل و يا در بين تعدادي از مراجع قم از جمله امام خميني تقسيم گرديد. شاه نيز كه اصلاحات مذكور را تا زمان حيات آيت‌الله بروجردي به تعويق انداخته بود، بلافاصله پس از رحلت ايشان، با انتصاب دكتر علي اميني به نخست‌وزيري در ارديبهشت ماه ۱۳۴۰ در صدد اجراي آنها برآمد. اميني براي آسوده شدن از مخالفتهاي احتمالي علماي قم عليه اصلاحات به قم رفت و با مراجع آن شهر ديدار و به طور خصوصي گفت و گو كرد: به هر ترتيبي كه بود اصلاحات ارضي در بيستم دي ماه همان سال به تصويب رسيد و به اجرا درآمد، امام خميني كه از يك سو ابعاد و نتايج اصلاحات را در هاله‌اي از ابهام مي‌ديد و از سوي ديگر از متهم شدن به طرفداري از زمين‌داران مي‌هراسيد، مخالفتي علني با اصلاحات نكرد و به انتظار تحولات بعدي نشست. با اين همه شاه كه از افزايش قدرت علي اميني و نيز اعتماد كامل امريكا به او در انجام اصلاحات، نگران به نظر مي‌رسيد به تكاپو افتاد و در سفري به امريكا به دولت‌مردان آن كشور قول داد كه حاضر است خودش اصلاحات را انجام دهد. بدين ترتيب اميني در ۲۷ تيرماه ۱۳۴۱ استعفا داد و اسدالله عَلَم به جايش نشست. عَلَم تحصيلاات عاليه نداشت و در ميان مردم و مخالفان سياسي چهره خوش‌نامي نبود، با اين وجود، نفوذ بي‌نظيري در امور كشور داشت و از نزديكترين و مورد اعتمادترين دوستان شاه به شمار مي‌رفت،۲ او كه مأمور اجراي اصلاحات شده بود در ۱۶ مهر ۱۳۴۱، لايحه انجمنهاي ايالتي و ولايتي را به تصويب رساند. در اين طرح حق رأي بانوان در انجمنها تصريح گرديد، قيد اسلام از شرايط انتخاب‌كنندگان و انتخاب‌شوندگان حذف شد و در مراسم سوگند انتخاب شوندگان، ذكر «كتاب آسماني» به جاي «قرآن»، كافي دانسته شد.۳ امام خميني، در اين مرحله به واكنشي سريع و قاطع اقدام نمود و با دعوت آيات عظام – شريعتمداري، گلپايگاني، مرعشي – به منزل مرحوم آيت‌الله حائري، موضوع را به بحث و تصميم‌گيري گذاشت. او در اين جلسه، دورنماي نقشه‌هاي رژيم شاه را خانمانسوز و مأموريت او را پاسداري از منافع استعمار و امپرياليسم كه با نابودي اسلام و ملت مسلمان همراه است قلمداد نمود. و چنين تصميم گرفته شد كه علاوه بر تلگرام ابراز مخالفت با شاه، علماي تهران و شهرستانها را در جريان امر قرار داده و دعوت به مقابله با دولت نمايند. شاه در پاسخ، خود را تبرئه و مسأله را به دولت احاله مي‌نمايد، امام خميني در اعتراض به «عَلَم»، بدون آنكه القابي براي او ذكر كند، با لحني شديد به نصيحت او پرداخته و ضمن رو در رو قرار دادن ملت و دولت، اعتراضات را فراتر از تصويبنامه ياد شده مي‌برد. سرانجام با پافشاري امام خميني و اعتراضات مستمر كه در ديدار با مردم و مكاتبه با برخي از علما ابراز مي‌شد، علم در تلگرافي به سه تن از مراجع – غير از امام خميني – با خواستهاي آنان موافقت مي‌نمايد. امام خميني با كافي نشمردن اين واكنش و ضروري دانستن لغو طرح مزبور در هيأت وزيران، موضوع جديد «خطر صهيونيسم» را به ميان مي‌كشد كه به تعبير ايشان در ايران در شكل «حزب بهايي» ظهور نموده است و از «عدم آزادي مطبوعات» و «نابساماني زندگي مردم» سخن به ميان مي‌آورد. سرانجام، با عقب‌نشيني كامل دولت و لغو رسمي تصويبنامه در آذرماه، دامنة، نزاع در اين مرحله فروكش مي‌كند.

در دي ماه همين سال، شاه اعلام مي‌كند كه قصد دارد اصول ششگانه‌اي را كه بعداً از آن با عنوان «انقلاب سفيد» ياد كرد، به رفراندوم بگذارد؛ الغاي رژيم ارباب رعيتي، ملي كردن جنگلها، فروش سهام كارخانجات دولتي، سهيم كردن كارگران در منافع كارگاههاي توليدي و صنعتي و اصلاح قانون انتخابات، مفاد اصول ياد شده بود. به رغم تلاشهايي كه شاه در دعوت مراجع و جلب نظر آنها در عدم مخالفت و ابراز حمايت از حركت مزبور نمود، در پي توجه شاه به ابعاد سياسي طرح و اظهار اينكه ناگزير از اجراي رفرمهاي ياد شده است، امام خميني به عنوان مخالفي سرسخت، دست به واكنش مي‌زند.

ششم بهمن ۱۳۴۱، به عنوان روز رفراندوم يا به تعبير شاه «تصويب ملي» اعلام مي‌شود و در مقابل امام خميني، در پاسخ به استفتاي جمعي، بنا به اشكالاتي كه برمي‌شمارد – نظير پيش‌بيني نشدن آن در قانون، روشن نبودن مقام صالحه اجراي آن در قانون، كم بودن مهلت بررسي، كافي نبودن معلومات رأي دهندگان براي بررسي و وجود جو زور و فشار – آن را تحريم مي‌كند.۴ به دنبال انتشار اعلاميه امام خميني و ديگر مراجع،۵ پاره‌اي اغتشاشات و تظاهرات د رتهران و قم رخ مي‌دهد۶ و شاه درصدد برمي‌آيد با سفر به قم در جهت كنترل اوضاع اقدام نمايد. ولي در سفر خود به قم با عدم استقبال و بي‌اعتنايي مواجه مي‌شود و در واكنش بدين وضع، طي يك سخنراني روحانيت را با تعابير موهن «ارتجاع سياه» و بدتر از «ارتجاع سرخ» مورد حمله قرار مي‌دهد.۷ سرانجام در ۶ بهمن، رفراندوم انجام گرديده و اعلام مي‌شود كه اصول پيشنهادي شاهنشاه به تصويب ملت رسيد. كندي رئيس‌جمهور وقت آمريكا پيروزي شاه را تبريك مي‌گويد۸ و سفير انگليس رضايت ملكه انگليس را به عَلَم اعلام مي‌نمايد و راديو مسكو برنامه اصلاحي شاه را مي‌ستايد. امام خميني به علما و مراجع پيشنهاد مي‌كند در ماه رمضان – كه از ۸ بهمن آغاز مي‌شد – از شركت در نماز جماعت و سخنراني خودداري نموده، همه مساجد كشور تعطيل گردد و دلايل آن نيز به دنياي اسلام اعلام شود. به دنبال اين حركت وضعيت فوق‌العاده‌اي در كشور پديد آمده و مساجد در پاره‌اي از شهرها تعطيل مي‌گردد و ماه رمضان در هاله‌اي از ترديد و سكوت آغاز مي‌گردد. در عيد فطر همان ماه – ۷ اسفند – امام خميني با صدور اعلاميه‌اي نوروز ۱۳۴۲ را عزاي عمومي اعلام مي‌كند و در جلسه‌اي با مراجع و علماي قم از آنها نيز درخواست مي‌نمايد چنين اقدام كنند كه برخي با اين اقدام مخالفت مي‌نمايند، ولي مألاً آيات عظام ميلاني، شريعتمداري، روحاني و بهبهاني در اعلاميه‌هاي جداگانه و چهل و شش نفر از علماي سرشناس تهران در اعلاميه مشترك، عيد نوروز را عزاي عمومي اعلام مي‌كنند.۹ اين واكنش وضعيت ويژه‌اي را در كشور پديد مي‌آورد و سرآغاز دور تازه‌اي در مسير تحولات اين مقطع مي‌گردد.

عصر دوم فروردين، هنگام برگزاري مجلس سوگواري امام صادق (ع) از طرف آيت‌الله گلپايگاني، نيروهاي شاه به مدرسه فيضيه هجوم مي‌برند و با حمله به طلاب و به گلوله بستن مدرسه، اثاثيه حجره‌ها را در وسط مدرسه به آتش مي‌كشند. در اين حادثه عده‌اي از طلاب كشته و زخمي شدند. در همين روز حملة مشابهي نيز به مدرسه طالبية تبريز صورت مي‌گيرد. اين واقعه طنين خود را در كشور بازيافت؛ نماز جماعت مساجد تهران و پاره‌اي ديگر از شهرها تا يك هفته تعطيل شد۱۰ علماي نجف، كربلا و مشهد با صدور تلگرام‌هايي واكنش نشان دادند و آيت‌الله خويي و شيرازي، شاه را عامل اين جنايت تلقي نمودند و آيت الله حكيم تقاضاي مهاجرت مراجع ايران به نجف به عنوان اعتراض به شاه را نمود. رژيم شاه تلاش نمود واقعه را درگيري ميان مردم و دهقانان از يك سو و روحانيان از سوي ديگر، بر سر مسأله اصلاحات ارضي و حق رأي بانوان معرفي نمايد. شاه براي تحقير روحانيان، دستور داد آنها به خدمت وظيفه اعزام شوند.۱۱ در مقابل، امام خميني از اين امر استقبال نمود و طلاب را دعوت به فراگيري خوب تعليمات نظامي كرد.

امام خميني به مناسبت چهلم حادثه فيضيه دعوت به برگزاري مجلس ختم نمود و روز بعد در بيانات آغاز درس حوزه، دولت را مورد حمله قرار داد. وي در همين زمان علماي نجف و قم را نيز مورد عتاب قرار مي‌دهد. مذمت دولت در رابطه با حمايت از فرقه بهايي و يادآوري خطر نزديكي ايران به اسرائيل از مضامين مورد تأكيد امام خميني در اظهارات خود بود، و لحن كلام او آشتي‌ناپذير و حملات او بي‌امان مي‌نمود و هيچ‌گونه طريق مصالحه‌‌اي را نمي‌پذيرفت.۱۲ ايشان پيش از آغاز محرم، وعاظ را مورد خطاب قرار داد و از آنها خواست سياستهاي ضداسلامي شاه و همدستي او با اسرائيل را مورد انتقاد قرار دهند. ساواك نيز متقابلاً عده‌اي از وعاظ را احضار نمود و از آنان خواست به سه مطلب اشاره نكنند؛ ۱٫ برضد اعليحضرت سخني نگويند ۲٫ برعليه اسرائيل مطلبي نگويند ۳٫ نگويند اسلام و قرآن در خطر است. امام خميني بار ديگر اين حركت را مورد حمله قرار مي‌دهد و بر همان مطالب، بيش از پيش تأكيد مي‌ورزد.۱۳

امام خميني از آغاز محرم در منزل خود مجلس روضه‌خواني منعقد مي‌كند و هر شب نيز به يكي از مجالس سوگواري محله‌هاي قم سر مي‌زند. پيشتر به مراجع و علماي قم نيز پيشنهاد كرده بود تا در روز عاشورا در مدرسه فيضيه سخنراني نموده و از مظالم رژيم سخن گويند. در اين زمان، غليان و التهابي در شهر پديد آمده و بسياري نيز از ديگر شهرها به قم آمدند. بعدازظهر عاشورا – ۱۳ خرداد – امام خميني به طرف مدرسه فيضيه رهسپار شد. جمعيت بسياري در اطراف فيضيه و در صحن حرم تجمع نمودند. اكنون اين امام بود كه واكنشهاي او امواج اجتماعي را به حركت درمي‌آورد؛ وي در سخنراني كوبنده خود، حادثه حمله به فيضيه را مورد مؤاخذه قرار مي‌دهد، به اسرائيل و نقش او در سياست ايران حمله مي‌كند، و به نصيحت شاه مي‌پردازد.۱۴ صبح اين روز در تهران نيز مردم به خيابانها ريخته و در ميدان بهارستان و دانشگاه تهران تجمع مي‌كنند. روز بعد نيز تظاهرات و حركتهاي خياباني ادامه مي‌يابد. اين حركتها در قم در شكل دسته‌هاي عزاداري تا پاسي از شب ادامه يافت. شاه ديگر دريافته بود كه موجهاي خروشان در دستان امام قرار گرفته و بدينسان تصميم مي‌گيرد با حذف او از صحنه، به هر شكل ممكن، به كنترل امور بپردازد. در نيمه شب ۱۲ محرم – ۱۵ خرداد – مأمورن نظامي به منزل امام هجوم آورده، او دستگير نموده، به باشگاه افسران تهران و از آنجا به پادگان قصر منتقل مي‌نمايند، ولي اين حركت خود منشأ انفجارهاي بعدي مي‌گردد؛ در روز ۱۵ خرداد با رسيدن خبر دستگيري امام، مردم در شهر به حركت در مي‌آيند، تظاهرات تبديل به شورش گسترده خياباني مي‌شود و دستجات مردم بي‌مهابا در مواجهه با نظاميان مستقر در شهر قرار مي‌گيرند. اكنون شهرهاي ديگري غير از قم و تهران نيز شاهد حركت مردم بودند. در خيابانهاي مركزي قم و تهران سيل جمعيت غيرقابل كنترل مي‌شود. به تعبير حسين فردوست از آنجا كه تظاهرات ۱۵ خرداد امري سازمان نيافته و غيرقابل پيش‌بيني بود، تا يك روز پيش از آن نيز ساواك و شهرباني از آن بي‌اطلاع ماند و از اين رو ساواك و نيروهاي انتظامي و نظامي سخت غافلگير شدند و شاه شديداً به وحشت افتاد؛۱۵ بدينسان دستور آتش و كشتار خونين تنها راهي بود كه شاه در مواجهه با اين وضع پيش روي خود مي‌ديد. آتش گلوله و رگبار نظاميان در ميادين و خيابانهاي اصلي تهران و قم و قتل عام كفن‌پوشاني كه از ورامين به سمت تهران مي‌آمدند، آخرين تلاشهاي رژيم در فرونشاندن بحران بود. در عين حال، سركوب گسترده حرف آخر شد و «جنبش» مهار گرديد. گرچه اين جنبش با فرو خزيدن به درون لايه‌هاي اجتماعي در سالهاي بعد لبه‌هاي تيزتر خود را در سطوحي گسترده‌تر نمايان ساخت.

امام خميني در بازداشت، با استناد به اينكه استقلال قضايي در ايران وجود ندارد و قضات تحت فشارند، از پس دادن بازجويي خودداري كرد. علما و روحانيون در ايران و عراق، با صدور تلگرام‌هايي دستگيري امام خميني و ديگر روحانيون و كشتار مردم عزادار دوازدهم محرم را محكوم كردند. امام خميني در ۴ تيرماه به زندان پادگان عشرت‌آباد منتقل شد و ۴۰ روز در آنجا حبس گرديد. در ۲۹ تيرماه، همه روحانيون دستگير شده به استثناي امام خميني، شيخ بهاءالدين محلاتي و حاج آقا حسن قمي و دستغيب آزاد شدند. در ۱۱ مرداد، امام خميني، محلاتي و قمي به يكي از منازل ساواك در داوديه تهران منتقل شدند. مردم به محض اطلاع، براي ديدار وي به محل اقامت روانه شدند و صف طويلي از ديداركنندگان پديد آمد. از روز بعد ملاقات با امام ممنوع اعلام شد و منزل به محاصره پليس درآمد، وي سه روز بعد به منزلي در قيطريه منتقل گرديد. امام در مدت اقامت در اين محل، از طريق آمد و شد نزديكان اخبار را درمي‌يافت و دستورات و توصيه‌هاي خود را انتقال مي‌داد. در ۱۵ فروردين ۱۳۴۳، پس از سالگرد واقعه فيضيه و پيش از ماه ذيحجه و محرم، امام پيام آزادي خود را دريافت نمود، از قيطريه خارج گردانيده و به منزل خود در قم منتقل شد. خبر آزادي امام موجي از شادي آفريد و ديداركنندگان را از قم و شهرهاي ديگر، به سمت منزل او روانه ساخت. دولت نيز آزادي امام را نتيجة علايق مذهبي رژيم و احترام به مقامات روحاني تفسير نمود.

امام خميني به انتقادات خود از رژيم ادامه مي‌دهد و در ديدار با دستجات و گروههاي مختلف به ايراد سخنراني در اعتراض به وضع موجود و تأسف از حادثه فيضيه و نگراني از ادامه روابط ايران با دولت اسرائيل مي‌پردازد و اظهارات شاه مبني بر مخالفت روحانيت با ترقي و تمدن را پاسخ مي‌گويد. همچنين علما و روحانيان را در قم و ديگر شهرها دعوت به برگزاري جلسات هفتگي به منظور بررسي رويدادهاي سياسي كشور مي‌نمايد. از سوي ديگر تلاش مي‌كند ارتباط و اتحاد ميان مراجع و اتخاذ رويه واحد از سوي آنان در امور مهم كشور را تشويق نمايد. ۱۶

ب- بازتاب

1 روشنفكران: گذشته از روشنفكران وابسته كه با ارتجاعي قلمداد كردن قيام پانزده خرداد با استبداد هم صدا شدند،۱۷ روشنفكران مستقل ـ به جز نهضت آزادي – نسبت به اين واقعه، سياست سكوت اختيار كردند۱۸ سياستي كه بعداً مورد انتقاد مرحوم جلال آل‌احمد قرار گرفت، آل‌احمد در كتاب «در خدمت و خيانت روشنفكران» معتقد بود كه گناه اصلي شكست همه جنبشهاي سياسي معاصر بر گردن روشنفكران است كه از يك طرف «درك و شعوري از فحواي آن فتواها و قيامها نشان نداده‌اند»۱۹ و از طرف ديگر «هرگز صدايي به مخالفت برنياوردند و هميشه با يك دنباله روي كودكانه در اين دعواي مدام ميان حكومت و روحانيت، طرف حكومت را گرفته‌اند و آخرين بارش از قضيه ۱۵ خرداد ۴۲ به اين طرف.» ۲۰

2 مقدس مآبان: از ميان روحانيون نيز عده‌اي كه امام خميني از آنها به «مقدسين نافهم و ساده‌لوح بي‌سواد»۲۱ ياد مي‌كرد با حرام دانستن مبارزه و پخش شايعات گمراه كننده مي‌كوشيد مردم را نسبت به ادامه نهضت، دلسرد و بدبين نمايند. امام خميني در آخرين ماههاي عمر خويش در نامه‌اي خطاب به مراجع و علماي كشور با ذكر گفته‌هاي متحجرين آن روزگار، مبني بر اينكه «شاه سايه خداست و يا با گوشت و پوست نمي‌توان در مقابل توپ و تانك ايستاد و اينكه ما مكلف به جهاد و مبارزه نيستيم و يا جواب خون مقتولين را چه كسي مي‌دهد؟ و از همه شكننده‌تر، شعار گمراه‌كننده حكومت قبل از ظهور امام زمان عليه‌السلام باطل است و هزاران ان قلت ديگر،۲۲ به مشكلات بزرگ و جانفرسايي اشاره مي‌نمود كه تداوم نهضت اسلامي را با تهديدات دروني مواجه مي‌ساخت.

«در ۱۵ خرداد ۴۲ مقابله با گلوله تفنگ و مسلسل شاه نبود كه اگر تنها اين بود مقابله را آسان مي‌نمود؛ بلكه علاوه بر آن از داخل جبهه خودي، گلوله حيله و مقدس مآبي و تحجر بود، گلوله زخم زبان و نفاق و دورويي بود كه هزار بار بيشتر از باروت و سرب، جگر و جان را مي‌سوخت و مي‌دريد».۲۳

3 روحانيت: حوزه‌هاي علميه ايران و عراق و نيز مراجع آن دو، هريك با صدور اعلاميه و تلگرام‌هاي جداگانه، كشتار مردم عزادار را در روزهاي ۱۵ و ۱۶ خرداد محكوم نموده و خواستار آزادي بدون قيد و شرط امام خميني شدند، بنا به نقل سيدحميد روحاني، شيخ محمود شلتوت رئيس دانشگاه اسلامي الازهر نيز طي اعلاميه‌اي از عموم مسلمانان خواست تا از علماي مجاهد ايران كه به جرم دفاع از حق به زندان افتاده‌اند پشتيباني نمايند.

4 شاه و دولت: محمدرضا شاه نيز دو روز پس از قيام ۱۵ خرداد، طي سخناني، اين واقعه را برخاسته از پيوند امام خميني با دول بيگانه [يعني جمال عبدالناصر كه در آن روزگار با ايران به علت همكاري نزديك شاه و اسرائيل، روابطي خصمانه داشت] و حمايتهاي مالي آنها از شورشيان، دانست۲۵ و در كتاب خود به نام «انقلاب سفيد» نيز «بلواي پانزدهم خرداد ۴۲ را بهترين نمونه اتحاد نامقدس دو جناح ارتجاع سياه (روحانيت) و قواي مخرب سرخ (حزب توده)» قلمداد نمود.۲۶ اسدالله عَلََم، نخست‌وزير وقت و سرلشكر پاكروان، رئيس ساواك نيز طي مصاحبه‌هايي در همان ايام، تقريباً سخنان شاه را تكرار كردند و بر مرتبط بودن اين واقعه با حوادث خارجي تأكيد ورزيدند.۲۷

5 رسانه‌هاي داخلي و خارجي: روزنامه‌هاي كشور نيز كه تحت اداره و نظارت ساواك قرار داشتند اخبار اين واقعه را چندان تحت پوشش خبري قرار ندادند، روزنامه اطلاعات، تظاهركنندگان روز چهاردهم خرداد را دو گروه ۲۰۰ نفري و يك هزار نفري «مهاجم» و «چماق‌بدست» معرفي كرد كه بدون هيچ هدفي، لوازم و امكانات موجود در مسير خود را به آتش كشيده‌اند.۲۸ از ميان رسانه‌هاي خارجي، مطبوعات امريكا، قيام ۱۵ خرداد را به باد ناسزا گرفتند. راديو و مطبوعات شوروي سابق نيز همان ديدگاه نيروهاي چپ در ايران را منعكس مي‌كردند و آن را واكنش ارتجاعي عليه اصلاحات ارضي مي‌دانستند. از ميان رسانه‌هاي عربي، روزنامه مصري الاهرام بيش از ديگران به تمجيد و حمايت از اين قيام پرداخت و آن را انقلاب كاخ برانداز ناميد.۲۹

ج- نتايج و پيامدها

1 اولين تأثيري كه سركوب قيام پانزده خرداد ۴۲ بر روند مخالفت با سلطنت پهلوي نهاد تغيير ماهيت مبارزه از سياسي به نبرد مسلحانه در ميان بسياري از نيروها و گروهها مخالف شاه بود. در واقع، شكست اين قيام، بسياري از اپوزيسيون را قانع كرده بود كه تداوم مخالفتهاي سياسي عليه سلطنت پهلوي به منزله عقيم ماندن نهضت است و راهي جز شليك گلوله و جنگ مسلحانه نيست. البته اين بدين مفهوم نبود كه مبارزه مسلحانه در سالهاي قبل از قيام ۱۵ خرداد وجود نداشته است بلكه بدين معني است كه «عمومي شدن» و تبديل شدن جنگ مسلحانه به عنوان يك «جريان» محصول بلافصل قيام ۱۵ خرداد است. ۳۰ در دهه سي نيز هژير و رزم‌آرا در ساولهاي حول و حوش نهضت ملي شدن صنعت نفت ايران ترور شدند اما ترورهاي مذكور، بيشتر خصيصه فردي يا تعلقات گروهي داشتند كه علاقمندان چنداني در بين لايه‌هاي ديگر اپوزيسيون نداشت. ۲٫ دومين تأثير جنبش پانزده خرداد ۴۲، هم‌نشيني استعمار در كنار استبداد داخلي و حمله توأمان مخالفين شاه عليه هر دو بود. در واقع از قيام ۱۵ خرداد به بعد است كه استبداد در كنار استعمار يا به قول انقلابيون آن دوره امپرياليزم، مورد حمله قرار گرفت و هر دو به عنوان دو روي يك سكه انگاشته گرديد. اين در حالي بود كه در جنبشهاي اجتماعي ـ سياسي پيش از دهه چهل، شورش يا عليه استبداد و نظام تماميت‌خواه شكل گرفته بود مثل نهضت مشروطه (۱۲۸۵هـ .ق) و يا عليه استعمار خارجي مثل نهضت ملي شدن صنعت نفت، در نهضت تنباكو نيز اگر هر دوي اينها مورد اعتراض قرار گرفت و قرارداد تالبوت به همراه ناصرالدين شاه مورد سرزنش واقع شد، به مفهوم اصالت داشتن آن نبود، آنچه اصالت داشت لغو قرارداد توتون و تنباكو بود و توأم قرار گرفتن استعمار و استبداد در چنين حادثه‌اي، از سر اتفاق بود. ۳٫ سومين تأثير كه بي‌گمان مهم‌ترين تأثير قيام ۱۵ خرداد به حساب مي‌آيد ارائه و حراج نظام بديل يا آلترناتيو نظام سلطنت در ايران است. از نهضت مشروطيت به اين سو، معمولاً كليه مخالفين شاه در گفتمان مشروطه تنفس مي‌كشيدند و تنها راه‌حل معضلات و بحرانهاي موجود را، برون رفت مشروطيت مي‌دانستند، برون رفتي كه سلطنت در آن باقي مي‌ماند و شاه با تن دادن به قانون اساسي مشروطه ادامه حيات مي‌داد. اما با طرح نظريه ولايت فقيه در سال ۱۳۴۸ و رد نظريه سلطنت و لو به نحو مشروطيت، اپوزيسيون مذهبي به رهبري امام خميني وارد فاز جديدتري از مبارزه شد كه با اتكا بر آن مي‌توانست نه تنها شاه بلكه كليت ساختار قدرت در ايران را برهم زند و سرنگون نمايد.

4 از جمله تأثيرات جنبش ۱۵ خرداد، مي‌توان به تغيير جغرافياي مكانيِ مركز مخالفت با شاه از تهران به قم، اشاره كرد. جنبشهاي اجتماعي ـ سياسي پيش از اين قيام، مثل مشروطه و نهضت ملي شدن صنعت نفت، در پايتخت رخ داده بودند و قم طي اين دوران در حاشيه تحولات بسر مي‌برد، اما از قيام ۱۵ خرداد به بعد، مركز مخالفت با شاه به قم منتقل مي‌گردد و قم نه به عنوان حاشيه، بلكه به عنوان كانون مخالفت، آنهم با بهره‌مندي از نهاد مرجعيت عامه، رژيم پهلوي را به مبارزه دعوت و سرانجام سرنگون مي‌نمايد.

5 قرار گرفتن مرجعيت شيعه در سطح رهبري سياسي نيروي مذهبي يكي ديگر از نتايج واقعه ۱۵ خرداد است. در اين قيام امام خميني به عنوان يك مرجع ديني در رأس رهبري يك حركت فعال سياسي قرار گرفت و ديگر مراجع را نيز با خود به ميدان آورد و اين مسأله‌اي بود كه از صدر نهضت مشروطيت تا اين مقطع عملي نشده بود، مرجعيت شيعه بعد از مشاهده‌ي نتايج حركت فعال خود در مشروطه، يك فعال سياسي را در دستور كار خود قرار نداد و به موضع‌گيري‌هاي مقطعي بسنده كرده؛ ولي در حركت سال ۴۲، مرجعيت شيعه ديگر بار در يك حركت گسترده شركت كرد و رهبري آن را نيز مستقيماً عهده‌دار شد. ۳۱

6 از جمله نتايج مهمي كه مي‌توان به عنوان نقطه عطف از آن ياد كرد پيدايش نسلي از روحانيون، پس از واقعه ۱۵ خرداد ۴۲ بود كه سعي نمودند كه پس از تبعيد امام خميني از ايران به تركيه و سپس عراق، مقابله‌اي را كه ايشان مابين قم و رژيم پهلوي به وجود آورده بودند همچنان ادامه دهند. اگرچه به دليل حاكميت جو اختناق و سخت‌تر شدن امكان مخالفت با رژيم، فعاليت اين گروه نيز بالطبع با مشكلات و سركوبهاي فزاينده‌اي همراه گرديد و بي‌علاقگي برخي از مراجع قم نسبت به گرم نگاشتن تنور مخالفت با رژيم پهلوي، موانع متعددي بر سر راه آنان گذارد، با اين همه، اين عده با تلاش خستگي‌ناپذيري كه از خود نشان دادند مانع شدند كه فضايي كه قبل از ظهور امام خميني، بين قم و تهران حاكم بود بازگردد، حوزه‌هاي علميه بالاخص قم، از سال ۱۳۴۳ به بعد در ليست سياه رژيم قرار داشت و هيچ مرجع و روحاني طراز اولي حداقل در ظاهر ديگر نمي‌توانست ارتباطي با رژيم داشته باشد. معدود روحانيوني كه در سالهاي بعد از ۱۳۴۳ با رژيم همكاري داشتند فاقد هرگونه پايگاه مردمي بودند.