مارکسیست

مارکسیست ها مجموع جهانیان را به 2 گروه تقسیم می کنند و می گویند یا استثمارگر هستند یا استثمارشده ، می گویند تاریخ چیزی جز محصول مبارزه طبقاتی بین انسانهای استثمارگر و استثمارشده نیست ، یعنی عده ای منافع اقتصادی شان ایجاب می کند که در همان مرحله بمانند و مخالف پیشرفت ابزار تولیدند (گروه حاکم استثمارگر ) و یک عده خواهان رشد و ترقی ابزار تولید و خلاصی از این وضع هستند ( گروه استثمارشده ) که این دوباره هم درگیر و مبارزه ای به وجود می آید که منجر به یک نظام جدید (جامعه جدید ) می شود که در آن جامعه جدید علاوه بر ابزار تولید و منافع اقتصادی، آداب و رسوم و فرهنگ و مذهب و افکار و اندیشه در یک کلام همه چیز نسبت به جامعه قبلی تغییر می کند و بعد ازمدتی دوباره این نظام جدید با مبارزه و درگیری که در خودش عامل ایجاد آن است میدهد به نظام دیگری تبدیل می شود.
مارکسیسم آموزش رهایی طبقه ی کارگر از دست سرمایه داری است.(مالکیت خصوصی و سرمایه داری عامل بدبختی مردم و کارگران است و باید با یک انقلاب از بین برود ).
مارکس خودش مارکسیسم نبوده یعنی اینکه مارکسیسم بعدها بوسیله ی طرفداران او طرح ریزی شده است که معتقدند افکار و نظریات مارکس یک راه و روشی را برای نجات کارگران درست کرده است .البته مارکسیسم هر چند با اندیشه ی مارکس پیوند دارد ولی با آن یکسان نیست و از جمله دلایل آن می تواند:
1- فکر و اندیشه ی مارکس دارای یک شکل منظم نبوده است زیرا وقتی با واقعیت روبرو می شده است مشاهده می کند که مطلبی را که بیان داشته دارای اشکالاتی است و در راستای حل آن یکسری تغییر جهت هایی در اندیشه هایش روی می دهد .
2- افکار و نوشته هایش خصوصیت نا تمام داشته یعنی مارکس خود در زمان حیاتش اقدام به نوشتن نظامند افکار و اندیشه هایش انجام نداده است مثلا جلد اول ودوم کاپیتال(سرمایه) را انگلس از روی یادداشت های او جمع آوری و منتشر کرده است .
3- به دلیل از بین نرفتن سرمایه داری و شکل نگرفتن اجتماع و نظام سوسیالیستی و سپس کمونیستی منطبق بر روالی که او پیش بینی کرده بود .
4- کنار آمدن طبقه ی کارگر با طبقه ی سرمایه دار و دعدم وقوع انقلاب کارگری در سطح اروپا
پیامد عدم تحقق پیش بینی های مارکس منجر به این شد که در طول زمان درمورد اندیشه مارکس دیدگاه های مختلفی مطرح شود و مارکسیسم به سه شاخه ی اصلی تقسیم می شود که هر کدام از این سه شاخه به شاخه های گوناگونی تقسیم می شوند.
1- مارکسیسم اومانیسم(عقل گرا) که خود به دو شاخه ی مارکسیسم فلسفی و مکتب فرانکفورت تقسیم می شود.
2- مارکسیسم کلاسیک(ارتدکس) که خود به دو شاخه ی مارکسیسم سوسیال دموکرات و مارکسیسم لنینیسم تقسیم می شود.
3- مارکسیسم ساختار گرا.
امروزه در دنیا مراکزی وجود دارد بنام مراکز مارکس شناسی.{درانگلستان نه مرکز - درآمریکا هشت مرکز – در فرانسه شانزده مرکز- در ایتالیا هفت و در ژاپن چهار مرکز ) و جالب اینجاست که در روسیه و کشورهای وابسته به شوروی اثری از چنین مراکزی دیده نمی شود.

خلاصه ای از زندگی کارل مارکس:

مارکس در سال 1818 درآلمان متولد شد و پدر ومادرش یهودی بودند . پدرش در همان سال تولد مارکس به دین مسیح گروید و با این وجود مارکس نه تنها به یهودیت بلکه به دین های دیگر هم اعتقاد پیدا نمی کند و دارای اندیشه ماتریالیستی در زمینه جهان خلقت بود .
به ادبیات و موسیقی و شعر علاقه داشته و از طبقه ی مرفه جامعه بوده است . پدرش وکیل دادگستری بود. در هجده سالگی مارکس جوان را به دانشکده حقوق فرستاد تا نام نویسی کند اما او این کار را نپذیرفت ( گویا که تحصیلات دانشگاهی ندارد ). در هجده سالگی پنهانی با دختری بنام ژنی نامزد می کند و در سن بیست وپنج سالگی با او ازدواج می کند و به پاریس می رود و در آنجا با انگلس که فرزند یک تاجر ثروتمند آلمانی بود آشنا می شود و عقاید اقتصادی خود را ازتجربیاتی که انگلس داشت می گیرد. در پاریس انقلاب های 1848 را ازنزدیک دنبال می کند. اما پس از شکست و سرکوب انقلاب ها درسال 1849 به لندن می رود و تا آخر عمر در آنجا می ماند. سالهای بین 1850 تا 1860 دوران فقر شدید مارکس بود . او در این ایام به دلیل اشتغال زیاد به امر مطالعه و تحقیق پیرامون موضوع کارگران و سرمایه داران قادر به اشتغال تمام وقت و گاها پاره وقت نبوده است و این امر باعث می شود که چند فرزندش به دلیل فقر و بیماری از دست بدهد . ( تمام سعی او این بود که راهی برای نجات کارگران از فقر و بد بختی پیدا کند و شعارش این بود که کار گران دنیا متحد شوید ) .وی سرانجام در سال 1883به علت مرض سرطان از دنیا رفت .

بازشناسی افکار و اندیشه های ی کارل مارکس:

کارل مارکس در افکار و اندیشه هایش از چندین متفکر قبل از خود تاثیر پذیرفته و از نظرات آنها در بیان دیدگاه های خود استفاده نموده است به عبارت دیگر می توان گفت که وی با جمع نمودن و در کنار هم قرار دادن و نظام دادن به اندیشه های متفکرین قبل از خود به برخی سوالات پاسخ علمی - تاریخی داده است .از جمله ی موثر ترین اندیشمندان می توان به
1- هگل 2- پرودون 3- فوئر باخ 4- کانت نام برد .
با نگاهی بر منطق ارسطویی ، ارسطو معتقدر است که هرگز هیج دو چیز متضاد با هم ، در کنار جمع نمی شوند.مثلا:هروقت شب است دیگر روز نیست و برعکس.
هگل در تشریح این مطلب با تفاوت نهادن بر مبحث تضاد و متناقص ، قانونی با عنوان دیالکتیک ارائه داد . این قانون می گوید که هر شیئی یا ماده ای که به وجود می آید ، پس از جندی از اثر وجود آن ضد خودش را می سازد ( یعنی دو چیز متضاد در مقطعی در کنار هم ) و بعد از مدتی این دو به دلیل ماهیت متضاد با هم تعارض پیدا می کنند و منجر به یک چیز جدیدی می شود و این فرایند را به صورت ( تز- آنتی تز- سنتز) معرفی می نماید و معتقد است این فرآیند اساس حرکت بوده و جنبه تکاملی وپیشرفت دارد و جبری است.
پرودون اندیشه ی ماتریالیسم را مطرح می کند . ( برای پدیده های طبیعت علت مادی جست وجو می کند یعنی اینکه هیچ روح یا خدایی برای حرکت تاریخ و جهان وجود ندارد ) .
« فوئرباخ » می گوید مبنای تاریخ اقتصاد است (منافع اقتصادی باعث مبارزه ی طبقاتی می شود و تاریخ رابه حرکت در می آورد).
کانت آزادی خواهی را مطرح می کند و می گوید هر کس باید آزادی خود را محدود به آزادی دیگران ببیند.
کارل مارکس افکار و روحیه انقلابی داشته است و هرچیزی را که با انقلاب سازگاری داشته مورد پذیرش قرار داده و هر چیزی که با انقلاب تضاد داشته اعم از اینکه خوب یا بد بوده رد می کرد . به همین دلیل ازهگل دیالکتیک را می پذیرد چون انقلاب را موجه می سازد مثلا با ایجاد طبقه سرمایه داری ( تز ) در روند تاریخ باعث ایجاد طبقه کارگر شده ( آنتی تز) و پس از چندی تضاد بین این دو ( کا حاصل استثمار کارگر توسط سرمایه دار بوده ) باعث انقلاب و وقوع جامعه سوسیالیستی ( سنتز ) می شود .
اگر ماتریالیسم را از پرودن می پذیرد به این دلیل است که کسانی که به دین یا خدا اعتقاد دارند توانایی خود را نشناخته و مردمی نادان و فرومایه و توجیه گر شرایط بد اجتماعی و اقتصادی خود هستند ( مثلا آن را دست تقدیر می دانند و حرکتی در جهت رفع آن نمی کنند .) به همین جهت چون آگاهی ندارند خاصیت انقلابی هم ندارند و نمی توانند انقلاب کنند ( از دین مسیحیت به دلیل اینکه مردم را به صبردر برابر سختی ها وبدبختی ها دعوت میکند انتقاد می کند ).
ر مورد پیدایش انسان طرفدار سرسخت نظریه ی تکامل داروین است.
اگر نظریه اقتصاد فوئر باخ را می پذیرد می خواهد بگوید که به خاطر منافع اقتصادی است که گروهی گروه دیگر را استثمارمی کند و طبقات اجتماعی درون جامعه ایجاد می شودند و حتی همه جنگ ها را ناشی از منافع اقتصادی می داند .
او معتقد است که باید مالکیت خصوصی و نظام طبقاتی را از بین ببریم تا ظلم و جنگ نیر از بین برود .
اگر آزادی خواهی کانت را می پذیرد آن را برای جامه کمونیستی می خواهد.(جامه ی بدون دولت و نظارت حکومت - جامعه ی کمونیستی مدینه فاضله اندیشه ی او است ).

شیوه تولید :

شیوه تولید یعنی مجموع نیروی تولید + روابط تولید.
نیروی تولید یعنی ابزار تولید(دست و بازو و سنگ و فلز و چرخ در عصر کشاورزی تا دستگاه صنعتی و ... در عصر ضنعتی شدن ) و کارگر (انسانی که روی آن ابزار با تجربه ای که دارد کار می کند خواه دهقان باشد که روی زمین کار کند یا کارگر باشد که با ماشین آلات صنعتی کار کند ).
روابط تولید یعنی نحوه مالکیت فرد بر ابزار تولید ، که می تواند خصوصی یا اجتماعی باشد. ( رابطه سرمایه دار و کارگر )
وقتی که نیروی تولید به حد معینی از رشد رسید با روابط تولید تضاد ایجاد می شود و در نتیجه تضاد داخلی باعث حرکت ( اعتراض سپس انقلاب )می شود و جامعه قبلی تبدیل به یک جامعه ی جدید با ویژگی های متفاوت از قبل می شود.

مارکس جامعه ی بشری را به پنج دوره تقسیم میکند:

1- کمون اولیه(جامعه ی اشتراکی):

ابتدا مالکیت بر ابزار تولید ، عمومی بوده و هیچ کسی مالک چیزی نبوده است و هر چه بوده برای همه بوده اعم از سنگ و چوب و میوه و .... ولی بعد از مدتی با رشد ابزار تولید ( از سنگ تبدیل به آهن ) و پیدایش نیزه و تیر و کمان و ...عده ای از افراد مالک این ابزارها می شوند و در نتیجه مالکیت اعمومی ( اجتماعی ) تبدیل به مالکیت خصوصی می شود و این امکان فراهم می شود که هر کدام تک تک و جداگانه به شکار روند. در نتیجه می توانستند چندین برابر احتیاجات مورد نیاز خود را تامین کنند. پس از آن مدتی بعد افرادی پیدا می شوند که از لحاظ فکری و جسمی قوی تر بوده وعده ی دیگری از افراد را به کار واداشته و استثمار می کنند.و جامعه ی یک دست تبدیل به جامعه برده داری می شود.

2- جامعه ی برده داری:

صاحب برده میتواند او را مانند یک حیوان بخرد یا بفروشد.
در این دوره با توجه به اهلی کردن حیوانات گله داری و دامداری بوجود آمد. بعد از مدتی به دلیل کمبود علوفه برای حیوانات و حبوبات برای خود مجبور می شوند شیوه قدیم را ترک گفته و به دنبال ابزارتولید جدیدی برای تامین نیازهای خود باشند. در نتیجه با رشد ابزار تولید مانند خیش و داس و گاوآهن و.... کار بر روی زمین میسسر می شود و منجر به پیدایش نظام فئودالی( ارباب - رعیت ) می شود.

3- جامعه ی فئودالی:

در این دوره ارباب و رعیت بوجود آمد(دهقان روی زمین کار می کرد).
بعد از مدتی عده ای از افراد کیسه ای را به پشت خود یا اسب خود می انداختند و به دنبال آنچه که ندارند و مبادله با آنچه که زیاد دارند به این طرف و آنطرف می رفتند و به این تر تیب پیله وری و تجارت اختراع شد(پول هم همین موقع اختراع شد). در نتیجه وسایل و ابزارهایی برای راحتی مبادله مانند چرخ و گاری و... اختراع شد و مراکزی بوجود آمد که تجارت و مبادله در آنجا صورت می گرفت که کم کم با وسعتی که پیدا کردند تبدیل به شهر شدند و تشکیلات شهری روز به روز برای زندگی راحت و جمع آوری ثروت و اعمال قدرت مناسب تر می شد تا آنجا که علاوه بر بازرگانان و صنعتگران – صاحبان اراضی و املاک هم رو به سوی شهرها می آوردند و از طرف دیگر با توسعه ی وسائل کشاورزی مانند تراکتور و.... دیگر احتیاجی نبود که مثلا 10 نفر روی یک زمین کار کنند یک نفر بهتر و سریعتر از آنان می توانست کاری را انجام دهد. در نتیجه عده ای بی کار شدند وهجوم به سوی شهرها بردند وپیشه وری(آهنگری) را آغاز کردند درنتیجه جامعه تبدیل به سرمایه داری(بورژوازی)شد.

4- جامعه ی سرمایه داری:

با وقوع انقلاب صنعتی که به پیدایش ماشین بخار و نخ ریسی انجامید باعث رونق شهر و توسعه و تسلط صنایع ماشینی و کارخانجات بزرگ شد - در برابر به جای کارگاه های کوچک با تعداد کمی کارگر- تعداد زیادی کارگراستخدام می کرد ومزد می پرداخت وصنعت بیش از گذشته احتیاج به کارگر داشت. چون کالاها را بهتر و ارزانتر از قدیم می ساختند - پیشه وران را از بین بردند و باعث شدند که میلیون ها کارگر کارخانه های بزرگ گردهم آیند .
مارکس دراینجا بحثی را با عنوان « ارزش اضافی » مطرح می کند و به توضیح آن می پردازد :
1- کارفرما مدت کار را افزایش می دهد بدون افزایش حقوق . مثلا: کارگر به جای 8 ساعت 10 یا12 ساعت کار می کند واین سود کار اضافی را کارفرما - با عدم پرداخت دستمزد حقیقی یا عدم افزایش دستمزد - از آن خود می کند .
2- سرمایه دار کالایی را که کارگر روی آن کارکرده در بازار گرانتر و یا چند برابر قیمتی کهبرای آن خرج کرده- می فروشد که . مارکس آن را حق غضب شده کارگر می داند وباعث افزایش سرمایه ی کارفرما ( سرمایه دار ) می شود و در نتیجه این فشار و بی عدالتی- کارگران را از خود بیگانه و شئی گونه می کند.
با رشد ابزار تولید ( صنعتی شدن ) یک نفر می توانست کار 10 نفر را بهتر و بیشترانجام دهد پس تولید زیاد می شود و در نتیجه عده بیکار و بی پول می شوند و مصرف کم می شود و در نتیجه قیمت ها کاهش پیدا می کند وسرمایه داران کوچک خود به خود از بین می روند ( ورشکسته می شوند ) و تنها سرمایه داران بزرگ می مانند که ناچارند بازارهای خارجی را برای کالاهایشان دردست بگیرند که مرحله ی امپریالیسم ( آخرین مرحله ی سرمایه داران) است .با پر شدن بازارهای خارجی نظام سرمایه داری دچار تزلزل می شود . این اتفاق همراه با خود آگاهی رسیدن کارگران نسبت به وضع جامعه و آنچه بین آنان و سرمایه داران بوده است منجر به اعتراض و انقلاب کارگران می شود و نظام سرمایه داری سقوط پیدا می کند . مارکس این آگاهی کارگران صنعتی ( پرولتاریا ) و انقلاب را جبری ( یعنی در فرایند تاریخ اجتناب ناپذیر و حتمی می دانست ولی معتقد بود که انقلاب را باید با تحریکات و اقدامات سیاسی تقویت و رهبری کرد تا سریعتر به وقوع بپیوندد).

پیش بینی های مارکس:

1-در کشورهایی که به نهایت صنعتی رسیده اند این انقلاب یکباره و در یک زمان نزدیک اتفاق خواهد افتاد مانند: انگلستان ، آلمان ، فرانسه و آمریکا.
2-در این مرحله کارگران با انقلابی که علیه سرمایه داری انجام داده اند دولتی مقتدر روی کار می آید تا از این انقلاب ودستاوردهای آن در مقابل دشمنان خارجی و داخلی محافظت کند.طبقه ی سرمایه داری از بین می رود ومالکیت خصوصی ابزار تولید به دست دولت موقت سوسیالیستی میرسد (کارخانه ها ، مزارع ، زمین و جنگل و...).
3-ازبین بردن پول و بانک که وسیله ای برای استثمار است.
4-بعد از انقلاب صنعتی کردن شدید جامعه به رهبری دولت سوسیالیستی وبه کمک کارگران برای وفور نعمت اتفاق می افتد که از ویژگی های یک جامعه ی سوسیالیستی است.
بعد از جامعه ی سوسیالیستی نوبت به مرحله ی جامعه ی کمو نیستی میرسد که در آن اتفاقات زیر رخ میدهد:
1-تحلیل قوای دولت(مردم در این مرحله به چنان رشد و آگاهی رسیده اند که بدون نیاز به خشونت قواعد زندگی را رعایت کنند) اصول عشق و فداکاری برقرار خواهد شد.
2-لغو تخصص که موجب تقسیم کار و بردگی می شود.
3-بین المللی شدن کامل و عالم گیرشدن کمونیسم(جهانی شدن آن ).با جذب کارگران و اتحاد آنها بر علیه سرمایه داران.
وبه دنبال آن یکسری عوامل فرعی نیز تغییر می کند از جمله:
1- محو خانواده که اولین هسته ی مالکیت است وعاملی برای انتقال ارث از پدر به فرزند می باشد
2- با از بین رفتن خانواده زن را هم که در خانواده اسیر و برده مرد است ، از اسارت رهایی و با کار کردن در کارخانه ها با مردها برابر می شود [ ؟!!!!!!! ] و مراقبت از فرزندان به عهده ی جامعه میباشد ( مهد کودک ها و...).
2- تحلیل خود به خودی دین و رهایی از آن پس از سرکوب آن در دوران سوسیالیسم ، عموم مردم از حالت ازخود بی گانگی بیرون می آیند و به قدرت و توانایی خود درجامعه پی می برند و در نتیجه همه آزاد و برابر و در رفاه زندگی می کنند.
اما آنچه که در واقعیت اتفاق افتاد:

شعار کمونیست ها:ازهر کس به اندازه امکاناتش و به هر کس به اندازه ی نیازش.با این شعار توانستند توده ی مردم را فریب دهند ودولت موقتی را که بعد از تزار در روسیه روی کار امده بود را کنار بزنند . در واقع این انقلاب در کشوری رخ داد که بر خلاف پیش بینی مارکس صنعتی نبود بلکه کشوری در شرایط نیمه فئودالی قرار داشت بود وهمچنین چین نیز دارای همین ویژگی ( دهقانی ) بود .
1- این انقلابات در کشورهایی رخ داد که دوران فئودالی را پشت سر می گذاشتند.
2- درجامعه ی سوسیالیستی درست است که طبقه از بین رفت ولی طبقه ی جدیدی بوجود آمدبنام طبقه ی پرولتریا که نماینده آن حزب کمونیست بود که وحشیانه ترین سرکوب ودیکتاتوری را انجام میداد.
3- اختلاف کارگر ساده وماهر از بین نرفت چون این عین بی عدالتی است.
4- مالکیت خصوصی از بین رفت ولی در دست قدرتی برتر ازسرمایه دار قرار گرفت یعنی در دست دولت.
5- ابتدا پول از بین رفت و واحد روزشمار کار بنام ترود بوجود آمد ولی چون بسیار ابتدایی وساده بود وجوابگوی جامعه نبود دوباره پول روی کار آمد وبانک هم برای انتشار اسکناس روی کار آمد ودر نتیجه ی آن برقراری آزادی بازرگانی بوجود آمد.
6- دولت نه تنها از بین نرفت بلکه بر عکس کشورهای سرمایه داری روز به روز قوی تر شد.
7- در مورد خانواده با افزایش بچه های رها شده و فساد و فحشا و اینکه بیش از نیمی از ازدواج ها منجر به طلاق شد به همین علت در سال 1949 محدودیت هایی را برای طلاق وضع کردند و مردم را تشویق به تشکیل خانواده کرده و آن را مایه افتخار دانستند.
8- در زمینه وحدت جهانی با سیاست های غلط رهبران کشورهای کمونیستی تابع شوروی یکی پس از دیگری مستقل شدند مانند: یوگوسلاوی –مجارستان- چین و.... .
9- مورد آخر اینکه مردم و کارگران نه تنها آگاهی به دست نیاوردند و از خود بیگانگی بیرون نیامدند بلکه بر اثر اطاعت مطلق و بی چون و چرا از دستورات حزب کمونیست در وضعی بدتر از دوران قبل و حتی کلیسا قرار گرفتند چون که حزب هر گونه تجسس و فکر را ممنوع می کرد.( قلعه ی حیوانات نمونه ای اعتراض آمیز به این وضعیت لینی با وضعیت تداعی شده در اندیشه مارکسیست هاست).

 

پوپوليسم

(populis) به معني حکومت توده وار، يا مردم باور و... است که ريشه اين نوع تفکر در ميان روشنفکران تندرو روسيه، در دهه 1860 با ظهور نارودينکها (مردم باوران) پديد آمد. به اعتقاد آنها، روسيه بي آن که مرحله سرمايه داري را بگذارند، مي تواند مستقيم به سوسياليسم برسد و اساس آن را مي توان بر کمون هاي روستايي گذاشت.
انديشه هاي سياسي، اجتماعي و اقتصادي که در قالب «پوپوليسم» شناخته مي شوند، بسيار متفاوت بوده و در هر جامعه و کشوري شکل خاص خود را دارد

اما به طور کلي مي توان مؤلفه هاي ذيل را به عنوان ارکان اساسي آن نام برد:
1. جلب پشتيباني مردم با توسل به وعده هاي کلي و مبهم نظير برابري، برادري، مساوات و...

2. پيشبرد هدف هاي سياسي، مستقل از نهادها و احزاب موجود، با فراخواني و بسيج توده مردم.
3. مخالفت اساسي با جامعه مدني

بنابراين در اين گونه نظام ها به جاي اين که مشارکت سياسي افراد همراه با آگاهي و بينش کامل و به شکل نهادينه و نظام مند باشد، به مشارکت توده اي و همراه با احساسات و هيجانات، تحت تأثير تبليغات سهمگين اکتفا مي شود و حکومت شيوه اي اقتدار طلب با ساخت قدرت يک جانبه پيدا مي کند.

چماق و هویج

چماق و هویج (به انگلیسی: Carrot and stick) در اصطلاح به سیاست ارائه تشویق برای رفتار خوب و ارائه تنبیه برای رفتار بد است. یا به عبارتی به معنی سیاست تهدید و تحبیب به کار می‌رود.

اخیراً استفاده از این اصطلاح تغییر کرده‌است. پیش‌تر، معنی آن «ارائه مشوق برای پیشبردن به سوی هدف» بود. اصل این استعاره از هویچ آویزان بر سر چوب به عنوان انگیزه حیوان برای انجام کار بود.

در گذشته برای آنکه حیوانات باربر بهتر و سریع تر راه بروند هویجی را در برابر چشم حیوان از چوبی آویزان می کردند و حیوان برای رسیدن به آن به جلو می رفت اما هویج هم جلوتر می رفت و به این ترتیب حیوان باز هم به جلو می رفت و...
هر گاه نیز که حیوان از تعقیب هویج خسته می شد با چماق یا همان تازیانه حیوان را می زدند تا نایستد.
در علم سیاست و روابط بین الملل، سیاست هویج و چماق زمانی به کار می رود که به کشوری هم پیشنهادهای تشویقی ارائه دهند و هم او را از برخی مجازاتها بترسانند.

 

 

 

 

شریعتی

 

وقتی میتوانی با سکوت حرف بزنی بر پایه لرزان واژه ها تکیه مکن .

(معلم شهید،دکتر علی شریعتی)

لیبرالیسم

تعریف لیبرالیسم:

ارائه یک تعریف دقیق و جامع از لیبرالیسم ناممکن است؛ اما با این حال، تعریف‌های متعددی از سوی نظریه پردازان غربی ارائه شده است از جمله: شاپیرو می گوید: «لیبرالیسم را می توان به طور دقیق نگرشی به زندگی و مسائل آن وصف کرد که تأکیدش بر ارزش‌هایی همچون آزادی برای افراد، اقلیت‌ها و ملت‌هاست. اصل اساسی لیبرالیسم خوش بینی به ذات انسان است. از نظر لیبرال‌ها انسان می‌تواند با کمک خرد و عقل خود، بدون نیاز به راهنمایی دیگران و هیچ نیروی ماوراء الطبیعیه پیشرفت کند؛ از این رو، انسان باید تا حد ممکن آزاد است. این ایدئولوژی با اشکال سنتی قدرت ضدیت دارد و از بسط اختیار و انتخاب فرد تا حد ممکن دفاع می‌کند؛ از این رو از ابتدا، بانفوذ کلیسا در شئون حکومت مخالفت کرد و سکولاریسم (جدایی دین و دولت) را مد نظر قرار داد. لیبرالیسم، آزادی را در حوزه اقتصاد هم وارد می‌کند و دخالت دولت را در امور اقتصادی مذموم می‌داند. از این رو «دولت حداقل» را پیشنهاد می‌کند.

دقت شود که در تعاریف فلسفی، همیشه منافع سیاسی، به ویژه در ضدیت با دین که البته از ضدیت با کلیسا نشأت می‌گیرد لحاظ می‌شود. وگرنه اگر قرار باشد عقل و خرد انسان او را از راهنمایی دیگران بی‌نیاز کند، این «دیگران» نمی‌تواند فقط به دین خدا و ماوراء الطبیعة اختصاص داشته باشد و لازم می‌آید که انسان از مشورت و راهنمایی یک دیگر نیز بی‌نیاز باشد که نتیجه‌اش همان خودسری و دیکتاتوری می‌شود.

گونه های لیبرالیسم

کلی به پنج گونه تقسیم می شود:

1. لیبرالیسم فرهنگی: یعنی جانب داری از آزادی‌های فردی و اجتماعی ـ مثل آزادی اندیشه و بیان ـ و گسترش فرصت‌های آزادی و انعطاف پذیری اخلاقی و غیره.

2. لیبرالیسم دینی: به این معنا که اصولا دین امری شخصی است و باورهای دینی احساس درونی و غایب از حواس انسان نیست، بلکه تجربه دینی مانند تجربه‌های حسی از احساس زنده و غیر غایب حکایت دارد. و حقایق دینی با هیچ مقطع تاریخی و فرهنگی خاصی گره نخورده است.

(منظور اصلی نفی، خدا و وحی و خارج نمودن دین و احکام دین از حوزه‌ی زندگی اجتماعی و تمامی شئون می‌باشد که به جایگزینی قوانین وضع شده توسط افراد (قدرت‌ها) می‌انجامد.

3. لیبرالیسم اخلاقی: از آنجا که در لیبرالیسم هیچ قانون کلی اخلاقی وجود ندارد، لذا معیار تشخیص دهنده خوب و بد، خود انسان است. بنابراین، امیال ظاهری افراد همان امیال واقعی آنها است و باید مورد احترام قرار گیرد؛ یعنی لیبرالیسم اخلاقی، اعتقاد به یک آیین تساهل گرا، انعطاف پذیر و اباحی مسلک در آموزه های اخلاقی است.

(این اصل نیز به رغم ظاهر مطلوبش، توجیه کننده جنایات، فردی و سیاسی و اجتماعی صاحبان قدرت است. وقتی هیچ قانون کلی «خوب و بد» وجود نداشته باشد و ملاک تشخیص انسان‌ها و امیال‌شان باشد، هیچ جنگ، ترور، جنایت، تهاجم، چپاول و ... نیز بد نخواهد بود و کسی نمی‌تواند به طور کلی ظلم را محکوم کند). می‌گویند: این عمل یا عملیات از نظر شما بد بود، از نظر ما خیلی هم خوب بود.

4. لیبرالیسم اقتصادی: یعنی حفظ آزادی اقتصادی و دفاع از حریم مالکیت خصوصی و سرمایه داری، و دخالت حداقلی دولت بر فعالیت‌های اقتصادی افراد، یا عدم دخالت دولت و هر عامل خارجی در اقتصاد افراد.

چنین شرایطی هیچ‌گاه واقعیت خارجی نخواهد یافت. همین که دولت‌ها با سرمایه‌گذاری و نقش‌آفرینی در بانک‌ها و بورس‌ها (مثل وال استریت و ...) حضور داشته باشند و یا دست کم قوانین مالیاتی یا گمرکی را وضع کنند، این نوع لیبرالیسم غیر واقعی می‌گردد. چرا امروزه در جهان سرمایه‌داری غرب که مدعی لیبرالیسم اقتصادی است، همه‌ی بحران و وظیفه‌ی کنترل و رفع آن بر عهده‌ی دولت‌ها می‌باشد؟! و البته همه می‌دانند که حکومت‌ها و دولت‌های واقعی در غرب، همان صاحبان سرمایه هستند که حکومت را نیز در اختیار می‌گیرند. لذا به رغم رأی‌گیری‌های دمکرات مأبانه، حکومت‌ها همیشه تحت امر سرمایه‌داران حرکت می‌کنند و نه آرا و خواست مردم.

5. لیبرالیسم سیاسی: بر اساس لیبرالیسم سیاسی، باورها و اعتقادات هر کس در حوزه فردی و شخصی محترم است. دولت باید زمینه را فراهم کند که هر شخص بتواند برای انجام مراسم مذهبی خود آزادی عمل داشته باشد.

همان‌طور که مشهود است، در این تعریف اشاره‌ای به «سیاست» نشده است و فقط در مورد دین و مذهب سخن رفته است؟! لذا هدف اصلی، نه لیبرالیسم سیاسی، بلکه فقط و فقط جدا نمودن دین و مذهب از حوزه‌ی سیاست است.

الگوهای لیبرالیسم

به طور کلی چهار جریان مشخص را در اندیشه لیبرالیسم می‌توان مشخص کرد که شامل چهار نسل از متفکرین سده‌های 18، 19و20 می‌شود.

1) لیبرالیسم کلاسیک

به اوج تئوریک و حضور سیاسی و اجتماعی فعال آن در حدود نیم‌قرن 18 هجدهم و سراسر قرن نوزدهم بوده است. «جان لاک» و «آدام اسمیت» از چهره‌های اصلی لیبرالیسم کلاسیک هستند. اصول اساسی لیبرالیسم کلاسیک محدود سازی حیطۀ دولت و قدرت حکومت به حفظ و حراست حقوق فردی و آزادسازی تجارت و مالکیت و نیروی کار از قیود سنتی بود. آنها معتقد بودند نظام اقتصادی در حالت طبیعی تمایل به تعادل دارد و طبق این مکانیسم، هر عرضه‌ای تقاضای خود را هم خواهد زد. فلذا دخالت دولت حداقلی و محدود به حمایت از حقوق فردی است. رژیم‌های لیبرال کلاسیک نمی‌توانستند چه از نظر سیاسی و چه از نظر اقتصادی منافع طبقات غیر تجاری و بویژه طبقات پایین را تأمین کنند. تقاضا برای گسترش حقوق سیاسی و بویژه حق رای به طبقات پایین و اتخاذ تدابیری در خصوص بهبود اوضاع اجتماعی و اقتصادی آنها موجب پیدایش تعارضات و بحرانهایی در رژیم‌های لیبرال کلاسیک شد.

2) لیبرال دمکراسی

پس از انقلابهای 1848 آشکار شد که لیبرال کلاسیک تنها منافع بخش کوچکی از جامعه را تأمین می‌کند. فلذا لیبرالیسم می‌بایست خود را با مقتضیات دمکراسی جدید سازگار کند و آرمان‌های اصلی لیبرالیسم و اندیشه برابری را به طبقات اجتماعی گسترده‌تری بسط دهد.. فلسفۀ دمکراسی، که به تدریج با تعدیل لیبرالیسم پدید آمد بر اصل سؤلیت گسترده دولت در برابر جامعه برای تأمین نوعی برابری تأکید می‌کند. این جنبش در واقع به معنای تکمیل آرمانهای لیبرالیسم تلقی می‌شد. چنانچه جرمی بنتام و جان استوارت میل به عنوان مدافعان این جنبش بیان می‌کردند دولت باید بکوشد تا حداکثر بهروزی و شادی را برای حداکثر مردم تامین کند. در تحول لیبرالیسم کلاسیک به لیبرال – دمکراسی آزادی منفی جای خود را به آزادی مثبت می‌دهد. در لیبرال – دمکراسی آزادی یعنی توانایی انتخاب و قدرت برخورداری فرد از حقوق طبیعی. اندیشه آزادی اقتصادی نامحدود خود محدودیتی بر آزادی و ناقض اصول اساسی لیبرالیسم تلقی شده است. دولت لیبرال دمکراتیک با شناسایی قدرت اتحادیه‌های کارگری و سبط حق رأی به کارگران و زنان محدودیت اندیشه لیبرالیسم اولیه را از لحاظ نظری برطرف می‌کند. اما در طی قرن بیستم باز بروز بحران‌های اقتصادی گسترده، ضعف‌های لیبرال دمکراسی را آشکار ساخت و از همین رو زمینۀ پیدایش دمکراسی اجتماعی فراهم شد.از لیبرال دموکرات های معروف میتوان جان دیویی را نام برد.او معتقد بودشرط اصلی تحقق دموکراس برابری همه افراد است .ویا درمان دردهای دموکراسی با دموکراسی است.

3) سوسیال لیبرال دمکرات

بحران در اقتصاد سرمایه‌داری آزاد در طی سالهای 32- 1929 که همراه با افزایش بیکاری، سقوط قیمت سهام شرکتها، ورشکستگی، رکود و کاهش در سرمایه گذاری خارجی بود تحول عمده‌ای در نظام سرمایه‌داری به دنبال آورد و موجب افزایش دخالت حکومت در اقتصاد و تحول در ساخت دولت گردید. جان منیارد کنیز اقتصاددان معروف انگلیسی در کتاب خود تحت عنوان نظریه عمومی پول، بهره و اشتغال (1936) اصول نظری اقداماتی را عرضه کرد که از سال 1930 به بعد توسط حکومتهای غربی به منظور بارزه با بحران اقتصادی اتخاذ شده بود. استدلال اصلی کنیز این بود که اقتصاد سرمایه داری آزاد نمی‌تواند تعادل عرضه و تقاضا را برقرار کند و از این رو ذاتاً ثبات است. از همین رو دخالت دولت به منظور ایجاد تعادل در اقتصاد ضرورت می‌یابد. راه حل کنیز این بود که دولت باید قدرت خود را در زمینۀ وضع مالیات و افزایش هزینه عمومی به منظور تضمین تقاضای مؤثر و اشتغال کامل به کار گیرد. در حقیقت اصطلاح «سوسیال دمکراسی» در آغاز در رابطه با جنبش سیاسی طبقۀ کارگری در اروپا به کار برده می‌شد و به مفهوم اجتماعی کردن دمکراسی بود. سوسیال دمکرات‌ها خواهان تشکیل یک دولت رفاهی در کشورهای سرمایه داری بودند تا آموزش و پرورش رایگان، بهداشت رایگان، پرداخت حقوق به بیکاران و ملّی کردن صنایع بزرگ و مادر را تحقق بخشد. در میانه‌های سده بیستم سوسیال‌دموکرات‌ها از اِعمال قوانین جدیتر کار، ملی کردن صنایع اصلی و ایجاد دولت رفاهی هواداری می‌کردند.امروزه سازمان "انترناسیونال سوسیالیستی" مهم‌ترین سازمانی است که در سطح جهانی احزاب سوسیال دموکرات را (در کنار احزاب سوسیالیست دموکراتیک) دربر می‌گیرد.

4) نئولیبرالیسم

نئو لیبرالیسم، نگرش محافظه کارانه جدیدی است که با رجوع به نظام بازار آزاد به مخالفت با ساختار دولت رفاهی پرداخته است. به نظر نئولیبرال‌ها اصول لیبرالیسم غیر قابل تفکیک از سرمایه‌داری می‌باشد و اقتصاد بازار آزاد شرط آزادی است. بعضی از متفکرین این دسته حتی تا حد آنارشیسم دست راستی نیز پیش رفته‌اند. بدین ترتیب که با حذف دولت و فقدان هرگونه کنترلی بر مالکیت و همچنین پذیرفتن اصل مالکیت خصوصی ما به عنوان مهمترین انگیزۀ عمل انسان، می‌توان از دست مشکلات سیاسی و جنگ بین مردم، خلاص گردید. نئولیبرالیسم گر چه کوششی است به منظور بازگشت به شرایط پیش از دولت رفاهی، لیکن خود محصول شرایط اقتصادی و سیاسی معاصر است. این گرایش موجب افزایش فرصت و توانایی شرکتهای بزرگ خصوصی در امر مال اندوزی شده و محدودیت‌های وضع شده بر تجارت آزاد را به تدریج از میان برده است. بازگشت به لیبرالیسم ممکن است بحرانهای ذاتی لیبرالیسم اقتصادی را در ابعادی تازه فعّال کند و بار دیگر ساختار دولت را در غرب دستخوش تحول سازد. در واقع در اواخر قرن بیستم، با افول دولتهای رفاهی و گرایش به سیاستهای لیبرالیسم اقتصادی، ناسازگاریهای لیبرالیسم با دموکراسی بارزتر شد. امروزه موج تازه ای از اندیشه های لیبرالیستی تحت عنوان نئولیبرالیسم به وجود آمده است. این گرایش ـ دوباره مانند گذشته ـ بر این باور است که اصول لیبرالیسم از سرمایه داری انفکاک پذیر نیست، و اقتصاد بازار آزاد، لازمه آزادی است. در این نگاه، دخالت دولت در فعالیتهای اقتصادی مغایر با اصول لیبرالیسم و کاری بی حاصل تلقی شده است. بدین ترتیب، بازگشت به اصول اولیه لیبرالیسم ضروری قلمداد شده است. ازنئو لیبرالیسم ها ی مشهور می توان از فردریش هایک نام برد.

دیوان بین‌المللی دادگستری

دیوان بین‌المللی دادگستری یا دادگاه جهانی رکن قضائی سازمان ملل متحد است که در شهر لاهه، هلند واقع است.

زبان‌های رسمی دیوان فرانسوی و انگلیسی هستند. دیوان ۱۵ قاضی دارد که آن‌ها را مجمع عمومی ملل متحد و شورای امنیت مشترکا برای نه سال انتخاب می‌کنند. هر سه سال پنج کرسی قضاوت خالی می‌شود و پنج قاضی دیگر به جمع قضات اضافه می‌شوند.

اساسنامه دیوان جزء لاینفکی از منشور ملل متحد است.

جملات کوتاه و زیبا از دکتر شریعتی

جملات کوتاه و زیبا از دکتر شریعتی
1-اگر تنها ترین تنها شوم باز خدا هست،او جانشین همه نداشتن های من است.
2-خدا به من زیستی عطا کن که در لحظه مرگ،به بی ثمری لحظه ای که برای زیستن تلف کردم،سوگوار نباشم.
3-به زور می توان چیزی را گرفت اما به ذور نمی توان ان را نگه داشت.
4-ارزش وجودی انسان به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد.
5-اگر قادر نیستی خود را بالا ببری،همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای را بالا ببری.
6-هر کس را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند،بدان گونه که احساسش می کنند هست.
7-وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغ می کند پرهایش سفید می ماند،ولی قلبش سیاه میشود.دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است.

8-دل های بزرگ و احساس های بلند،عشق های زیبا و پر شکوه می افرینند.
9-اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی ازار دهنده ای است تنها خوشبخت بودن!در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.
10-اکنون با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم.این زندگی من است.
11-وقتی خواستم زندگی کنم راهم را بستند. وقتی می خواستم ستایش کنم،گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن،گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن،گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید،می خواهم پیاده شوم.
12-به سه چیز تکیه نکن،غرور،دروغ و عشق.ادم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد.
13-زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق می ورزد.
14-خدایا به هر کس دوست می داری بیاموز
که عشق از زندگی کردن بهتر است،
و به هر کس دوست تر می داری،بچشان
که دوست داشتن از عشق برتر است.
15-تا بی پناه نگردم،پناهم نخواهی داد
تا نیفتم،دستم را نخواهی گرفت.
16-وقتی عشق فرمان می دهد،
«محال»سر تسلیم فرود می اورد.
17-عشق در اوج اخلاصش به ایثار رسیده
و در اوج ایثارش به قساوت.
18-می دانم تشنه ای اما.....
اما این دریا را در کوزه نمی توان کرد.
19-تنهایی،ارمگاه جاوید من است
و درد و سکوت، همنشین تنهایی من!به پریشانی یک ارزوی اشفته چه می دانم چگونه از تنهایی اتاق گریختم عشق فراتر ازانسان و فراتر از خدا نیز هست و ان دوست داشتن است.
20-دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز خود را تا بلندترین قله عشق های بلند،پایین نخواهم اورد.

دکتر شریعتی

دکتر شریعتی‌ در سا‌ل‌ ۱۳۱۲ در خا‌نواده‌ ای‌ مذهبی‌ چشم‌ به‌ جها‌ن‌ گشود پدر او استا‌د محمد تقی‌ شریعتی‌ مردی‌ پا‌ک‌ و پا‌رسا‌ و عا‌لم‌ به‌ علوم‌ .نقلی‌ و عقلی‌ و استا‌د دانشگا‌ه‌ مشهد بود علی‌ پس‌ از گذراندن‌ دوران‌ کودکی‌ وارد دبستا‌ن‌ شد و پس‌ از شش‌ سا‌ل‌ وارد دانشسرای‌ مقدما‌تی‌ در مشهد شد. علا‌وه‌ بر خواندن‌ دروس‌ دانشسرا در کلا‌سها‌ی‌ پدرش‌ به‌ کسب‌ علم‌ می‌ پرداخت‌. معلم‌ شهید پس‌ از پا‌یا‌ن‌ تحصیلا‌ت‌ در دانشسرا به‌ آموزگا‌ری‌ پرداخت‌ و کا‌ری‌ را شروع‌ کرد که‌ در تما‌می‌ دوران‌ زندگی‌ کوتا‌هش‌ سخت‌ به‌ آن‌ شوق‌ داشت‌ و با‌ ایما‌نی‌ خا‌لص‌ با‌ تما‌می‌ وجود آنرا دنبا‌ل‌ کرد.

 شریعتی‌ در سا‌ل‌ ۱۳۳۴ به‌ دانشکده‌ ادبیا‌ت‌ و علوم‌ انسا‌نی‌ دانشگا‌ه‌ مشهد وارد گشت‌ و رشته‌ ادبیا‌ت‌ فا‌رسی‌ را برگزید. در همین‌ سا‌ل‌ علی‌ با‌ یکی‌ از همکلا‌سا‌ن‌ خود بنا‌م‌ پوران‌ شریعت‌ رضوی‌ ازدواج‌ میکند. وجود تفکر خلا‌ق‌ با‌عث‌ شد که‌ معلم‌ شهید در طول‌ دوران‌ تحصیل‌ در دانشکده‌ ادبیا‌ت‌ به‌ انتشا‌ر آثا‌ری‌ چون‌: ترجمه‌ ابوذر غفا‌ری‌ ، ترجمه‌ نیا‌یش‌ اثر الکسیس‌ خ‌ .کا‌رل‌ و یک‌ رشته‌ مقا‌له‌ها‌ی‌ تحقیقی‌ در این‌ زمینه‌ همت‌ گما‌رد.

معلم‌ انقلا‌ب‌ در سا‌ل ‌ ۱۳۳۷پس‌ از دریا‌فت‌ لیسا‌نس‌ در رشته‌ ادبیا‌ت‌ فا‌رسی‌ بعلت‌ شا‌گرد اول‌ شدنش‌ برای‌ ادامه‌ تحصیل‌ به‌ فرانسه‌ فرستا‌ده‌ شد. وی‌ در آنجا‌ به‌ تحصیل‌ علومی‌ چون‌ جا‌معه‌ شنا‌سی‌، مبا‌نی‌ علم‌ تا‌ریخ‌ و تا‌ریخ‌ و فرهنگ‌ اسلا‌می‌ پرداخت‌ و با‌ اسا‌تید بزرگی‌ چون‌ ما‌سینیون، گورویچ‌ و ‌سا‌تر و... آشنا‌ شد و از علم‌ آنا‌ن‌ بهره‌‌ها‌ی‌ بسیا‌ر برد.

دوران‌ تحصیل‌ شریعتی‌ همزما‌ن‌ با‌ جریا‌ن‌ نهضت‌ ملی‌ ایران‌ به‌ رهبری‌ مصدق‌ بود که‌ او نیز با‌ قلم‌ و بیا‌ن‌ خود و نوشته‌‌ها‌ی‌ محکم‌ و مستدل‌ از این‌ حرکت‌ دفا‌ع‌ مینمود. وی‌ پس‌ از سا‌لها‌ تحصیل‌ با‌ مدرک‌ دکترا در رشته‌‌ها‌ی‌ .جا‌معه‌ شنا‌سی‌ و تا‌ریخ‌ ادیا‌ن‌ به‌ ایران‌ با‌زگشت‌ در هما‌ن‌ دوران‌ نیز فعا‌لیتها‌ی‌ بسیا‌ری‌ در زمینه‌‌ها‌ی‌ سیا‌سی‌ و مبا‌رزاتی‌ و اجتما‌عی‌ داشت‌ که‌ به‌ گوشه‌ای‌ از آن‌ فعا‌لیت‌ها‌ میپردازیم‌ .

در سا‌ل ‌۱۹۵۹ میلا‌دی‌ به‌ سا‌زما‌ن‌ آزادیبخش‌ الجزایر مى‌پیوندد و سخت‌ به‌ فعا‌لیت‌ مى‌پردازد. در سا‌ل ۱۹۶۰ میلا‌دی‌ مقا‌له‌ای‌ تحت‌ عنوان‌ "به‌ کجا‌ تکیه‌ کنیم‌" را در یکی‌ از نشریا‌ت‌ فرانسه‌ منتشر میکند. در سا‌ل‌ ۱۹۶۱میلا‌دی‌ مقا‌له‌ "شعر چیست‌؟" سا‌تر را ترجمه‌ و در پا‌ریس‌ منتشر مینما‌ید و در هما‌ن‌ اول‌ علت‌ فعا‌لیت‌ در سا‌زما‌ن‌ آزادیبخش‌ الجزایر گرفتا‌ر میشود و در زندان‌ پا‌ریس‌ با‌ "گیوز" مصاحبه‌‌ای‌ میکند که‌ در سا‌ل‌ ۱۹۶۵ در توگو چا‌پ‌ میشود.

در سا‌ل‌ ۱۹۶۱ نیز مقا‌له‌ای‌ تحت‌ عنوان‌ "مرگ‌ فرانتس‌ فا‌نون‌" را در پا‌ریس‌ منتشر میکند، همچنین‌ در طول‌ مبا‌رزات‌ مردم‌ الجزایر برای‌ آزادی‌ دستگیر میشود و مورد ضرب‌ و شتم‌ پلیس‌ فرانسه‌ قرار میگیرد و روانه‌ء بیما‌رستا‌ن‌ میشود و سپس‌ به‌ زندان‌ فرستا‌ده‌ .میشود. همچنین‌ با‌ مبا‌رزان‌ بزرگ‌ ملتها‌ی‌ محروم‌ نیز آشنا‌ میشود وی‌ در سا‌ل‌ ۱۳۴۳ به‌ ایران‌ با‌ز میگردد و در مرز ترکیه‌ و ایران‌ توقیف‌ و به‌ زندان‌ قزل‌ قلعه‌ تحویل‌ داده‌ میشود و بعد از چند ما‌ه‌ آزاد و به‌ خراسا‌ن‌ زادگا‌هش‌ میرود. در سا‌ل‌ ۱۳۴۴ مدتی‌ پس‌ از بیکا‌ری‌ ، اداره‌ فرهنگ‌ مشهد ، استا‌د جا‌معه‌ شنا‌سی‌ و فا‌رغ‌ التحصیل‌ خ‌دانشگا‌ه‌ سوربن‌ را بعنوان‌ دبیر انشا‌ء کلا‌س‌ چها‌رم‌ دبستا‌ن‌ در یکی‌ از روستا‌ها‌ی‌ مشهد استخدام‌ میکند، و سپس‌ در دبیرستا‌ن‌ بتدریس‌ میپردازد و با‌لا‌خره‌ به‌ عنوان‌ استا‌دیا‌ر تا‌ریخ‌ وارد دانشگا‌ه‌ مشهد میشود

در سا‌ل‌ ۱۳۴۸ به‌ حسینیه‌ ارشا‌د دعوت‌ میشود و بزودی‌ مسئولیت‌ امور فرهنگی‌ حسینیه‌ را بعهده‌ گرفته‌ و به‌ تدریس‌ جا‌معه‌ شنا‌سی‌ مذهبی‌،‌ .تا‌ریخ‌ شیعه‌ و معا‌رف‌ اسلا‌می‌ میپردازد در این‌ محل‌ است‌ که‌ دکتر شریعتی‌ با‌ قدرت‌ و نیروی‌ کم‌ نظیر و با‌ کنجکا‌وی‌ و تجزیه‌ و تحلیل‌ تا‌ریخ‌ ، چهره‌ ها‌ی‌ مقدس‌ و شخصیتها‌ی‌ بزرگ‌ اسلا‌م‌ را معرفی‌ نمود. استحکا‌م‌ کلا‌م‌ ، با‌فت‌ منطقی‌ جملا‌ت‌ با‌ اتکا‌ء به‌خ‌ پشتوانه‌ فنی‌ و عمیق‌ فکریش‌ هر شنونده‌ ای‌ را در کوتا‌هترین‌ مدت‌ سرا پا‌ گوش‌ میسا‌خت‌ و در نیم‌ راه‌ گفتا‌ر تحت‌ تا‌ثیر قرار میداد و سپس‌ به‌ هیجا‌ن‌ می‌ آورد

در سا‌ل‌۱۳۵۲، رژیم‌، حسینیه‌ء ارشا‌د که‌ پا‌یگا‌ه‌ هدایت‌ و ارشا‌د مردم‌ بود را تعطیل‌ نمود، و معلم‌ مبا‌رز را بمدت ‌ ۱۸ما‌ه‌ روانه‌ زندان‌ میکند و درخ‌ خلوت‌ و تنها‌ ئی‌ است‌ که‌ علی‌ نگا‌هی‌ به‌ گذشته‌ خویش‌ می‌افکند و .استراتژی‌ مبا‌رزه‌ را با‌ر دیگر ورق‌ زده‌ و با‌ خدای‌ خویش‌ خلوت‌ میکند از این‌ به‌ بعد تا‌ سا‌ل‌ ۱۳۵۶ و هجرت‌ ، دکتر زندگی‌ سختی‌ را پشت‌ سرخ‌ گذاشت‌ . سا‌واک‌ نقشه‌ داشت‌ که‌ دکتر را به‌ هر صورت‌ ممکن‌ از پا‌ در آورد، ولی‌ شریعتی‌ که‌ از این‌ برنا‌مه‌ آگا‌ه‌ میشود ، آنرا لوث‌ میکند. در این‌ زما‌ن‌ استا‌د محمد تقی‌ شریعتی‌ را دستگیر و تحت‌ فشا‌ر و شکنجه‌ قرار داده‌ بودند تا‌ پسرش‌ را تکذیب‌ و محکوم‌ کند. اما‌ این‌ مسلما‌ن‌ راستین‌خ‌ سر با‌ز زد، دکتر شریعتی‌ در هما‌ن‌ روزها‌ و سا‌عا‌ت‌ خود را در اختیا‌ر آنها‌ میگذارد تا‌ اگر خواستند، وی‌ را از بین‌ ببرند و پدر را رها‌ کنند

در مهر ما‌ه‌ سا‌ل‌ ۱۳۵۳ سا‌واک‌ که‌ غا‌فلگیر شده‌ بود و از محبوبیت‌ علی‌ آگا‌ه‌ او را بدست‌ شکنجه‌ روحی‌ و جسمی‌ سپرد، و میخواستند او را وادار به‌ همکا‌ری‌ نموده‌ و برایش‌ شوی‌ تلویزیونی‌ درست‌ کنند و پا‌سخ‌ او که‌ هیچگا‌ه‌ حقیقتی‌ را به‌ خا‌طر مصلحت‌ ذبح‌ شرعی‌ نکرده‌ است‌ چنین‌ بود " و اگر ".خفه‌ام‌ کنند سا‌زش‌ نخواهم‌ کرد وحقیقت‌ را قربا‌نی‌ مصلحت‌ خویش‌ نمیکنم‌ دکتر در ۲۵ اردیبهشت‌ ما‌ه ۱۳۵۶ تهران‌ را بسوی‌ اروپا‌ ترک‌ گفت‌ تا‌ دورانی‌ جدید را با‌ مطا‌لعه‌ و مبا‌رزه‌ آغا‌ز کند. سر انجا‌م‌ در روز یکشنبه ۲۹ خرداد ما‌ه‌ ۱۳۵۶ با‌ قلبی‌ عا‌شق‌ ، اندیشه‌ ای‌ پا‌ک‌ ، ایما‌نی‌ محکم‌، زبا‌نی‌ قا‌طع‌، قلمی‌ توانا، روانی‌ آگا‌ه‌ و سیما‌یی‌ آرام‌ بسوی‌ آسما‌نها‌ و آرامشی‌ ابدی‌ عروج‌ کرد و عا‌شقا‌ن‌ و دوستداران‌ خود را در این‌ فقدان‌ .همیشه‌ محسوس‌ تنها‌ گذاشت‌ .

خدایش‌ بیا‌مرزد و راهش‌ پر رهرو با‌د

لغت الیگارشی

لغت الیگارشی در اغلب زبان های اروپایی مورد استعمال دارد و معنای آن عبارتست از سیادت گروه معدود. مفهوم رایج الیگارشی عبارتست از سیادت سیاسی و اقتصادی گروه های معدودی از ثروتمندان، استثمارگران و صاحبان نفوذ و بنابر این یكی از اشكال حكومتی در نظام های استثماریست. چنین شكل حكومتی در دوران های مختلف اقتصادی و اجتماعی (برده داری وفئودالیته و سرمایه داری) وجود داشته و آن هنگامی بوده كه مشتی افراد معدود ولی زورمند و مقتدر همه اهرم ها را به دست خود گرفته و برتوده عظیم مردم حكمروایی می كردند. اینست مفهوم عمومی الیگارشی. این واژه از لغت یونانی اولیگاریكا مشتق است كه در آن زبان از زمان باستان به معنای حكومت عده ای قلیل بوده است، عده ای كه البته قشر فوقانی ثروتمند و قدرتمند جامعه را تشكیل می دادند و به همین جهت هم از لغت الیگارشی مفهوم قشر فوقانی این یا آن طبقه و یا هیئت حاكمه یا گروهی، معدود از نظر عده ولی مقتدر از نظر نفوذ و ثروت نیز مستفاد می گردد.

در اقتصاد و آثار سیاسی و اجتماعی عبارت الیگارشی مالی نیز بسیار رایج است. الیگارشی مالی یعنی سیادت اقتصادی و سیاسی گروه معدودی از سرمایه داران بزرگ مالی كه عملاً مالك انحصارات صنعتی و بانكی بوده و در دست های خود نظارت بر شاخه های اساسی اقتصاد را متمركز ساخته اند. بنابر این عبارت الیگارشی مالی مربوط به مرحله امپریالیسم، بالاترین مرحله رشد سرمایه داری است. الیگارشی مالی یعنی تسلط اقتصادی و سیاسی مشتی سرمایه دار بزرگ در عصر امپریالیسم پیدا می شود و هنگامی كه عده كمی از انحصارات بسیار بزرگ مواضع مسلط را در همه شاخه های اقتصاد سرمایه داری احراز میكنند و در نتیجه آمیختگی سرمایه صنعتی انحصاری و سرمایه بانكی انحصاری آنچه را كه سرمایه مالی می نامیم به وجود می آید.

اینست مفهوم الیگارشی مالی ـ به عنوان نمونه در ایالات متحده امریكا یك گروه معدود از انحصارات بسیار قدرتمند مالی نظیر مورگان و روكفلر بر سراسر اقتصاد و سیاست كشور حكمروایی دارند. در خود آمریكا این افراد به 60 خانواده بزرگ معروفند اگر چه از نه گروه تجاوز نمی كنند. این ها تمام رشته های اساسی اقتصادی و سیاست داخلی و خارجی و مطبوعات و سایر وسائل تبلیغاتی و دستگاه دولتی و بنگاه ها و موسسات فنی و غیره و غیره را در دست گرفته اند. خانواده مورگان 12 موسسسه عظیم بانكی،صنعتی، حمل و نقل، نظامی با ثروتی بیش از 50 میلیارد دلار، خانواده روكفلر موسسه بزرگ بانكی و صنایع نفتی با سرمایه 40 میلیارد دلار، خانواده دوپن صنایع شیمیایی و اتومبیل سازی، خانواده ملون صنایع آلومینیوم، خانواده فورد صنایع اتومبیل ساز را تحت نظارت كامل دارند. در فرانسه این الیگارشی به 100 خانواده معروف است كه سرمایه های انحصاری، بانك ها و صنایع را در اقتصاد فرانسه در دست دارند. شنایدر، داسو، ماله از مهم ترین خانواده های الیگارشی مالی در فرانسه هستند. الیگارشی مالی برای استقرار سیادت خود از وسائل و اشكال متنوع استفاده می كند، ده ها و صدها موسسه و شعبه بزرگ و شركت با نام های مختلف تاسیس می كند. با شركت در سایر موسسات و داشتن سهام بر آن ها نظارت می كند. نفوذ خود را بر اقتصاد كشورهای دیگر نیز می گستراند. الیگارشی مالی نه فقط از این طریق سودهای گزاف به دست می آورد و از صنایع جنگی استفاده های كلان می برد و دستگاه دولتی و تبلیغاتی و تعلیماتی را زیر سیادت خویش می كشد بلكه حاكم و الهام بخش سیاست داخلی و خارجی دولت ها شده مشی آن ها را نیز در اجرای سیاست ارتجاعی و تجاوزكارانه امپریالیستی و نو استعماری تعیین می كند. در حقیقت بر اثر تسلط الیگارشی مالی آزادی های دمكراتیك بورژوازی نیز منكوب می شود و نوعی از تمركز قدرت دولتی را در دست این قشر فوقانی طبقه حاكمه به وجود می آورد كه آن را « پلوتوكراسی » (plutocratie) می نامند. به این جهت است كه از دیكتاتوری الیگارشی مالی سخن می گوییم زیرا آن ها درهمه شئون اقتصادی سیاسی و اجتماعی فعال هستند.

مبانی علم سیاست

 

سیاست چیست ؟

سیاست از قدیمی ترین فعالیت های انسان ها است.چه کسی قدرت دارد؟چه کسی باید فرمان بدهد؟چه کسی فرمان ببرد؟از هنگامی که بشر زندگی گروهی را آغاز نموده با این مسائل تا کنون سر وکار دارد.

فرهنگِ معین: سیاست یا خط ‌مشی، عبارتست از «خط سیر و راهی که انسان پیش‌رو دارد». این کلمه ریشه‌ی عربی دارد(از ساس یسوس) و به معنی «رام کردن اسب» است .

دانشواژه (politics) از واژه یونانی پولیس (polis به معنی شهر) بر گرفته شده است. ارسطو گفته است : «انسان به حکم physis موجودی است که برای زندگی در polis آفریده شده است» از نظر یونانی ها سیاست دانش مربوط به امور یک شهر وشهر و دولت از هم جدائی نا پذیر بودند. یونانی ها در جاهای زندگی می کردند که ما امروز آنها را «شهر – دولت» می نامیم. هر شهر – دولت یک شهر حومه و اراضی اطراف آن را در بر می گرفت. افزون بر آن واژه پولیس در زبان یونانی تنها در بر گیرنده شهرنبود بلکه در معنی «دژ» «دولت» و جامعه هم به کار می رفت. حمید عنایت در پیشگفتار ترجمه سیاست ارسطو توضیح داده است که: مفهوم شهر با polis یونانی تفاوت آشکار دارد. شهر به معنای جایگاه زیست مردمان را در یونانی asty مینامیدند. polis در آغاز قلعه ای بود که در پای asty ساخته میشد اما مفهوم آن تغیر یافت و به معنی جامعه منظم سیاسی به کار رفت. برخی از محققان می گویند که واژه polis در اسناد آتن به خصوص به معنای جامعه سیاسی یک کشوردر ارتباط با کشورهای دیگر و یا به عبارت بهتر به معنای «شخصیت بین الملل» کشور آمده و در برابر آن واژه «دموس» demos ریشه دموکراسی بر مجموعه سازمان داخلی یک شهر اطلاق میشد.

سیاست را سایر فرهنگ‌ نامه‌های انگلیسی زبان در تعابیری مانند :برنامه، شیوه‌ی عمل، اصول و قواعدی اساسی، اصول راهنما و ... نیز بکار برده‌اند

عناصری که درتعریف سیاست نقش دارند عبارتند از:

1- شکل یا صورتبندی جامعه یا ساختار سیاسی جامعه.این که جامعه سیاسی از نظر ساختاری به چه صورتی است عملا در رهیافت سیاست نقش دارد.مثلا شهروندی که در جامعه قبیله ای زندگی می کند تا شهروندی که در دولت ملی ،دیدگاهش وتعریفش از سیاست فرق می کند.

دریک جامعه ودولت پادشاهی مهمترین عنصرجامعه شاه است ومهمترین موضوع موردمطالعه سیاست،شاه،مشروعیت وعملکرد وتاثیر شاه برزندگی سیاسی است.در حالیکه درنظام دولت ملی عناصردیگری اهمیت دارد.پس هرگونه تعریفی ازسیاست ازساختارنظام حاکم متاثراست.

2 -نخبگان وصاحبان اندیشه:عالم تفکروتعقل عالم خواص است که درنتیجه تلاش یا به دلیل رابطه با ماورای طبیعت به آن دست می یابند.اگرمخروط فرهنگی جامعه را ترسیم کنیم این ها در راس هرم اند.(ستارگان جامعه اند).سپس روشنفکران بعد مردم عامی.مثلا پیامبران که بحث مدینه فاضله ،عدالت ،جهانداری را مطرح کردند یا فلاسفه ،مدنی الطبع بودن انسان ،قرارداد اجتماعی وضع مدنی .....این ها اسوه های سیاست اند.

3- ا نقلاب: انقلاب های بزرگ هم در نحوه نگرش به سیاست و تعریف اجتماعی آن تاثیر داشته است.مثلا :انقلاب های ساختاری واقتصادی ،ا نقلاب های فکری و فرهنگی وانقلاب های سیاسی-اجتماعی.تعریف سیاست با توجه به انواع انقلاب متفاوت خواهد بود.

تعریف سیاست

سیاست در ادوارگوناگون زندگی بشر با برداشت های متفاوت مواجه وتعاریف مختلف از آن ارائه گردیده است.در یونان باستان سیاست یعنی رسیدن انسان به سعادت،در قرون وسطی به معنی رستگاری انسان ودر عصر جدید به مفهوم آزادی ورسیدن انسان به قدرت بکار رفته است.

سیاست از دیدگاه دانشمندان غربی

سقراط

سقراط سیاست را رسیدن انسان به سعادت از طریق فضیلت دانسته و مجرای تحقق آن را در فرمانروائی و حکومت خوب می داند. اوحکومت را در پنچ شکل، حکومت فرمانروای عادل, حکومت سلطان مستبد، حکومت نجبا (اشراف و قشر ممتاز), حکومت اغنیاو حکومت عامه مردم مطرح می کند. سقراط حکومت عامه را که مستلزم دخالت افراد نا صالح می باشد رد و حکومت فرمانروای عادل با تقوی و با فرهنگ را ترجیح میدهد.به نظر او در حکومت فرمانروای عادل است که فضیلت محقق گردیده انسان به سعادت دست می یابد.

افلاطون

افلاطون در کتاب جمهوریت و رساله های خود حکومت را از چند زاویه بررسی می کند .گرچه نظریات افلاطون را به جهت کثرت و تنوع آن نمی توان به یک جمع بندی مشخص رساند ولی او فصل نوی در اندیشه سیاسی در زمینه های حکومت و جامعه به و جود آورد. عده ای معتقد اند که حکومت از دید افلاطون به پنچ نوع حکومت فلاسفه، نظامیان، اغنیا, عامه مردم و استبدادی تقسیم شده است.افلاطون ضمن ترجیح حکومت فلاسفه می گوید : زمامدار باید فیلسوف باشد و بهترین دولت ها آن است که بهترین مردم حکومت کنند و حکیم حاکم باشد و حاکم حکیم شود. افلاطون در نظریه جدید بعد از کتاب جمهوریت و وظیفه دولت و نظام سیاسی را تعلیم و تربیت مردم دانست. فرمانروایان را به شبان یا چوپان تعبیر کرد.

ارسطو

ارسطو انسان را موجود اجتماعی ودر نتیجه سیاسی می داند«غایت سیاست خیری خواهد بود که اختصاص به انسان دارد .اگر چه در واقع خیر فرد وخیر مدینه یکی است ،با وجود این حفظ ورعایت خیرمدینه برخیرفرد مقدم ومقدستراست ».ارسطو از سیاست علم سیاست را مراد می کندوبه شکلی آن را مطالعه علمی دولت-شهر ویا چیزی که به هنر سیاست مربوط می شود می داند.اگر ما از طرف ارسطو سیاست را تعریف کنیم چنین خواهد بود:هر آنچیزی که در شهر میگذرد و بدنبال سعادت آدمی است ،سیاست نامیده می شود.ارسطو سیاست را مساوی با ایجاد اعتدال می داند. ارسطو مردم را به سه قسمت تقسیم کرده ( اغنیا –توده مردم – طبقه متوسط که معتدل ترین مردم هستند ) به عقیده ارسطو اساس دولت در طبیعت انسان است و دولت برای تا ًمین نیاز های انسان است که اولین نیاز جسمانی است که سبب پیدایش خانواده شد. ارسطو استقلال نهاد خانواده را ضروری میداند. به عقیده وی قانون و عدالت در قالب دولت، مردم را به هم پیوند میدهد.

 

سنت آگوسیتن قدیس

سیاست را راه رسیدن انسان به رستگاری تعریف می کند.او کتابی دارد بنام «شهر خدا».در این کتاب تصویری از دو شهر زمینی وشهر خدا ارائه می دهد.شهر زمین جایگاه گنهکاران وشهر آسمان مقر بندگان صالح خداوند وآمرزیده شدگان است.سیاست یعنی تدبیری که انسان بتواند از شهر زمینی خود را به شهر آسمانی برساند.

توماس اکویناس

پس از گذشت حدود هشت قرن بعد از ارسطو حکومت را به مثابه یک کشتی که نا خدای آن مذهب و روحانیون هستند می داند و می گوید : «حکومت کردن به معنی هدایت کشتی است و ماهیت حکومت را از همین شباهتی که میان دوکلمه هست باید فهمید......و به همین دلیل حکمرانان دنیوی، پاسدار مقاصد فرعی زندگی فردی و اجتماعی انسان اند».هدف حکومت مانند هدف کشتی رساندن بار ومحموله از بهترین راه به مقصد است.غرض اجتماع این است که به کمک پارسائی به نعمت همجواری خدانائل گردد.پس سیاست رهنمونی بشر به سوی سعادت است.

 

ماکیاول

او از نویسندگان معاصر غرب است. اندیشه سیاسی او حذف دین و اخلاق از گردونه سیاست است. وی ضمن انکار قانون الهی کاملا" تفکر عادی سیاسی دارد و هدف زندگی را رفاه و لذایذ مادی می داند. ماکیاول اصل را درحکومت وقدرت میداند و ابزار لازم قدرت را یاد آور میشود. گرچه معتقد است که معلوم نیست انسان صاحب فضیلت از این ابزار استفاده کند وی حکومت جمهوری را بر حکومت سلطان (سلطنتی) ترجیح میدهد.

ژان بدن

ژان بدن نخستین کسی که تعریف علمی از حکومت ارائه می کند. او می گوید اگر در حکومت ،مردم سهیم باشند، دمکراسی، اگر عده ای حکومت کنند، اشرافی و اگر یک فرد حکومت کند سلطنتی است. ژان بدن حاکمی را که خدا ترس دور اندیش، دلسوز، عاقل و معتدل و عادل و مقتدر باشد تا وقتی که با عدالت حکومت می کند بر حق میداند. گرچه این حاکمیت را از طریق موروثی و کودتا و یا از راه قانون بدست آورده باشد.

 

 

تعاریف جدید سیاست

ماکس وبر

سیاست یعنی کوشش برای شرکت در قدرت ویا کوشش برای نفوذ درتخصیص قدرت چه در میان دولت ها و چه در میان گروه در یک دولت.پس به زعم وبر آنچه سیاست ر ااز حوزه دیگر فعالیت های بشری جدا می کندقدرت است،زیرا قدرت همیشه وجود دارد.

مورگانتا

«سیاست تنها مبارزه برای قدرت است».پس علم سیاست مطالعه قدرت است.اگر سیاست تنها مبارزه قدرت باشد در جامعه جنگ همه علیه همه همواره حاکم است.اما دنیای سیاست از رقابت علیه قدرت هم خالی نیست.اگر انسان ها همه فرشته بودند،ضرورتی برای تشکیل حکومت وجود نداشت.و اگر فرشتگان بر جامعه حکومت می کردند،نه به اداره وکنترل عوامل داخلی حکومت نیاز بود ونه به تعیین حدود واختیارات.انسان هم قدرت طلب است وهم نظم خواه .هم با تدبیر اداره امور را می چرخاندوهم به رقابت می پردازد.

موریس دورژه

سیاست در همه جا ذوجنبتین است.تصویر ژانوس خدای دو چهره مظهر حقیقی دولت است.دولت ضمن این که قدرت سازمان یافته و ابزار سلطه یک طبقه علیه طبقه دیگر است،وسیله ا ی است برای تامین نوعی نظم اجتماعی ونوعی همگونی کلیه افراد در اجتماع در جهت مصالحه عمومی. این دو همیشه با همدیگر است هرچند سهم هر یک به حسب موقعیت ها تغییر می کند.

نقد

این تعریف رابطه دو طرف را سلطه آمیز می داند.در حالیکه می تواند رابطه آزادانه و آگاهانه بر اساس آمریت باشد نه سلطه پذیری دیگر این که اگر سلطه پذیری باشد دیگر نظم وهمگونی جهت مصلحت عمومی چه معنی دارد.

سیاست هنر استفاده از امکانات است( اغلب برای فعالان سیاسی ممکن نیست به همه هدف های خود برسند بنا بر این باید بلند پروازیها را با قدرت خود متناسب کنند. هیچ کس بیش از قدرت یا امکانات خود نمیتواند در سیاست اعمال نفوذ کند و تأثیر گذارد).

سیاست، حکومت کردن بر انسانها است : کایتا نوموسکا در طبقه حاکم و آستین رانی درحکومت بر انسانها در مورد رابطه کسانی که حکومت میکنند و کسانی که بر آنها حکومت میشود میان فرمان روا و فرمانبردار بحث می کنند و استدلال می نمایند که این رابطه مرکز زندگی سیاسی است.

سیاست، مبارزه برای کسب وحفظ قدرت است: مهمترین تعریف سیاست در میان متفکران سیاسی غرب این است که آن را مبارزه برای قدرت و نفوذ و اعمال آن در جامعه می دانند.

سیاست یعنی دانستن اینکه : چه کسی می برد، چه می برد، چه موقع میبرد، چگونه میبرد، و چرا میبرد. این تعریف هارولد لاسکی از سیاست است.

سیاست، توزیع آمرانه ارزشهااست : که به ایستون تعلق دارد.

سیاست را هنر حکومت کردن تعریف نموده اند(فرهنگ علوم سیاسی آکسفورد)

نولی: همه آن فعالیت های که مستقیم یا غیر مستقیم با کسب قدرت دولت، تحکیم قدرت دولت، و استفاده ار قدرت دولت همراه است .تعریف نولی هم تازگی ندارد و در واقع بیان دیگری است از اینکه سیاست مبارزه برای کسب، حفظ افزایش یا نمایش قدرت است.

اگر بخواهیم تعریفی به نسبت فراگیر از سیاست در اختیار داشته باشیم این چنین خواهد بود: سیاست رهبری صلح آمیز یا غیر صلح آمیز روابط میان افراد گروه ها و احزاب (نیروهای اجتماعی) و کارهای حکومتی در داخل یک کشور، و روابط میان یک دولت با دولت های دیگر در عرصه جهانی است. بنابراین تعریف میتوان از سیاست یک فرد، از سیاست یک گروه، از سیاست یک حزب و از سیاست یک حکومت نام برد. و از لحاظ بین المللی هم سیاست خارجی دولت را مشخص کرد . سیاست بر گزیده منافع هریک از نیروهای اجتماعی نامبرده است .

 

قدرت

قدرت powerاز لحاظ لغوی به معنی توانائی وتوانمندی است که مقداری از تاثیر بالقوه یا بالفعل یک فرد یا یک شی بر افراد یا اشیا دیگر را نشان می دهد.اگر الف دارای مقداری از تاثیر بر ب باشد ،می گوئیم الف دارای قدرت نسبت به ب است.

در فلسفه سیاسی قدرت توانائی انسان ها در تاثیر گذاری بر حیات وارده جمعی یکدیگر و در نهایت ،تعیین سمت وسوی آن است.ا ز دید برخی از اندیشمندان سیاسی قدرت جز زندگی سیاسی است وبدون درک درستی از قدرت نمی توان سیاست را فهمید. عده ای قدرت را ستوده اند (ماکیاولی ونیچه) وبرخی مانند ژان ژا ک روسو نکوهش کرده اند.لیبرال ها قدرت را برای پاسداری از اصلی ترین خواسته انسان(نظم وامنیت)ضروی میدانند وماتریالسیت ها قدرت را محصول کشاکش طبقاتی .

تعریف قدرت

ریمون آرون :قدرت توانمندی برای عملی ساختن یا نابود کردن است.وقتی افراد قدرت خود را در رابطه با دیگران عملی کردند ،مهوم سیاسی قدرت درک می شود.

آر.جی تونی جامعه شناس امریکائی :قدرت را می توان به عنوان ظرفیت یک فرد یا گروهی از افراد در جهت تعدیل رفتار دیگر افراد یا گروه ها در جهت هدفی که خود می خواهند دانست.

در هر دو تعریف تاکید بر ظرفیت و توانمندی است.

مورگانتا به وضوح قدرت را رابطه روانی میداند که در آن افراد کنترل خود را بر ذهن وعمل دیگران بر قرار می کنند.پس قدرت سیاسی یک رابطه روانی است بین کسانی که آن را اعمال می کنند و کسانی که بر آنها قدرت اعمال می شود. می بینیم گروهی بر ابزار ولوازم مورد استفاده در رابطه قدرت تاکید دارند ،اما عده ای دیگر بر نفس رابطه.چه بسا افرادی که ابزار مادی قدرت رادر اختیار دارند ولی توانائی تاثیر گذاری بر دیگران را ندارند..یاعکس مسئاله هم صادق است.

قدرت در علوم اجتماعی وعلوم سیاسی کلیدی ترین مفهوم است .برترانت راسل معتقد است : قدرت را می توان به معنی پدید آوردن آثار مطلوب تعریف کرد.پس قدرت مفهومی است کمی.راسل مقوله قدرت را در علوم اجتماعی مانند انرژی در فزیک می داند.از نظر او فهم درست علوم اجتماعی در گرو تبیین وفهم صحیح قدرت است.«قوانین علم حرکات جامعه قوانینی هستند که فقط بر حسب قدرت قابل تبیین اند،نه بر حسب این یا آن شکل از قدرت.قدرت مانند انرژی باید مدام در حال تبدیل از یک صورت به صورت دیگر در نظر گرفته شودووظیفه علوم اجتماعی این است که قوانین این تبدلات را جستجو نماید.

ماکس وبر :قدرت امکان تحمیل اراده خود بر رفتار دیگران است.او مقوله قدرت را از نظرجامعه شناسی مورد بررسی قرار داده است.لذا قدرت درعرصه رفتار اجتماعی انسان ها مورد نظر است یعنی قدرت سیاسی

پس از نظر وبر قدرت مجال یک فرد یا افراد برای اعمال اراده خود حتی در برابر مقاومت عناصر دیگر که در صحنه عمل شرکت دارند است.پس قدرت بر دو رکن عمده :1- تحمیل اراده.2- مقاومت شخص دیگر استوار است. وبر قدرت را معادل سلطه می داندورابطه بین قدرت مند وقدرت پذیر را مثل رابطه فرمانبر وفرمانروا یا اطاعت وفرمان می بیند.پس از نظر وبر هر کس که در جامعه قوه واستعداد اعمال اراده خود را بر دیگران داشته باشد ،واجد قدرت است.

مارکس :قدرت «اعمال قهر سازمان یافته یک طبقه علیه طبقه دیگر است».پس ازنظر مارکس قدرت با سه خصوصیت شناخته می شود.

خاصیت طبقاتی دارد و در رابطه یک طبقه با طبقه دیگر تحقق می یابد.

قدرت هرگز نمی تواند سالم ومشروع باشد،چون منشا ستم یک طبقه علیه طبقه دیگر است.

قدرت دارای خصیصه تحمیلی وبیانگر رابطه طبقه حاکم ومحکوم است.

رابرت دال قدرت رابطه میان بازیگرانی است که در آن یک بازیگر،دیگر بازیگران را به عملی وامیدارد که در غیر این صورت آن عمل را انجام نمی دادند.

نقد دیدگاه راسل

آیا منظور راسل آثار مطلوب عملی وفعلی است یا ذهنی و آینده ؟دیگراین که تشبیه قدرت به انرژی درست نیست چون قدرت انسان بر اساس اراده است اما انرژی فاقد اراده واختیار است.آیا قدرت سیاسی کمیتی قابل اندازه گیری است؟درعلوم طبیعی می توان از نیرو ،توان وانرژی برای اندازه گیری استفاده کرد،امادر علوم اجتماعی وسیاسی نمی توان کمیت مطلق را به افراد یا گروه ها نسبت داد .چون نمی توان دوبازیگر سیاسی را از بقیه جدا کردورابطه قدرت آن دو راسنجید.قدرت سیاسی نه به عنوان ویژگی ذاتی بازیگران،بلکه به عنوان ویژگی رابطه میان آن ها باید بررسی شود.

تحلیل وبر از قدرت کاملا انسانی واجتماعی وبه دو دلیل بهتر از تحلیل راسل است.1- از کلی گوئی پرهیز کرده و به تحلیل قدر اجتماعی پرداخته است.2- بحث امکان تحمیل اراده توجه به ماهیت قدرت است.

نقد وبر

1-آیا یک رهبر محبوب اجتماعی نظر خود را ابراز می کند یا تحمیل.

2-اراده ای قدرت است که تحمیلی باشد و هر گونه مقاومت را در برابرخود بشکند.

3-منابع واقعی رسیدن به قدرت بر چه بنیانی استوار است یعنی با کدام امکانات اراده تحمیل شود که قدرت محقق گردد.بصورت تصادفی باشد.

نقد مارکس:قدرت همیشه مبتنی بر زور نیست.ممکن است مبتنی بر ایمان ،وفاداری و...باشد.

طبقه از دید مارکس رنگ اقتصادی دارد،در حلیکه ممکن است اعتقادی،صنفی ،نژادی و...باشد.

قدرت از نظر مارکس ناسالم و نا مشروع است در حالیکه قدرت مثل شمشیر دو لبه است.می توان برای اهداف سالم و یا ناسالم بکار رود.

هانا آرنت

«قدرت توانائی آدمی برای عمل ،در همآنگی با گروه است».پس قدرت هرگز خاصیت فرد نیست بلکه به گروه تعلق می گیرد.وتنها تا زمانی وجود خواهد داشت که در عمل افراد گروه با هم باشند.

آرنت بین قدرت و خشونت تمایز قایل گردیده وخشونت را مغایر با قدرت می دا ند ومعتقد است خشونت زمانی بوجود می آید که قدرت از صحنه غایب گردد.آیا با پایان گرفتن خشونت در مناسبات میان دولت ها ،قدرت هم پایان می پذیرد.؟آرنت برای اثبات ادعای خوداز دوروش استفاده می کند:1- تحلیل مفهومی 2- بررسی مصادیق واقعی.

در تحلیل مفهومی قدرت ر الازمه جمع می داند.فلان شخص قدرت دارد یعنی جمع به او این توانائی را داده است وبا از بین رفتن ملزوم(جمع)لازم(قدرت)هم از بین می رود.در حالیکه خشونت نشان دهنده جنبه ابزاری است ورابطه مستقیم با جمع ندار د.چون سرشت آن متکی به سلاح است.

بررسی مصداقی آرنت در رابطه با انقلاب ها است.به نظر او تحلیل انقلاب ها دو جبهه را نشان می دهد.

جبهه وسیع مردم بی سلاح

جبهه اقلیت با سلاح بسیار مخرب.

جبهه اول نماد قدرت وجبهه دوم نمادخشونت است .قدرت همیشه رودروی خشونت ایستاده و نهایتا قدرت پیروزمی گردد«جائیکه از فرمان ها اطاعت نشود واطاعت مدنی از بین برود حکومت نابود وقدرت مردم به پیروزی می رسد.

 

نقد هانا آرنت

آیا هماهنگی گروهی قدرت تولید می کند ؟آیا هرقدر گروه بیشتر باشد همآهنگی بیشتر است؟خیر آلمان وهند

پولانزاس

مفهوم قدرت بستگی مستقیم به طبقات اجتماعی دارد وتجلی آن در مبارزه طبقاتی وبین طبقات است«مفهوم قدرت به آن نوعی دقیقی از روابط اجتماعی مربوط می شود که ویژگی آن ها تعارض ومیارزه طبقاتی است.پولانزاس برای روشن شدن دیدگاهش مفاهیمی مانند طبقه اجتماعی،منافع طبقاتی و منافع خصوصی را توضیح می دهد.

به نظر او در جامعه ای که مبارزه طبقاتی وجود ندارد بحث قدرت مطرح نیست ،بلکه آمریت یا زور مطرح است.او بر اساس دید مارکسیستی طبقه را مبتنی بر پایگاه اقتصادی تعریف می کند.

فوكو

در خصوص مفهوم قدرت، درك سلسله مراتبی ساده را رد می‌كند و معتقد است قدرت یك مفهوم ساده ابلاغی از بالا به پایین و دستوری نیست، بلكه در شبكه‌ای از روابط در هم پیچیده، ساری و جاری است.همان چیزی كه ساختار جامعه را تعیین و آن را مشروع می‌كند. قدرت در این مفهوم ریشه در لایه‌های مختلف تعاملات اجتماعی و زبانی (مفاهیم) دارد. . در اندیشه فوكو «مساله قدرت» در همه جا جاری است، در نسبت‌ها و اهمیت یافتن مناسبت‌ها، در روابط و تعاملات زبانی و كلامی میان افراد، طبقات و گروه‌های اجتماعی كه به روش‌ها و منش‌های گوناگون ابراز می‌شود. . فوكو در«اراده به دانستن» قدرت را پیش از هر چیز به منزله كثرت مناسبات نیرو درك می‌كند. مناسباتی كه ذاتی عرصه‌ای هستند كه در آن اعمال می‌شوند. برای توضیح بیشتر مفهوم قدرت در تفكر فوكو، آن را از زاویه مفهوم «هژمونی» گرامشی بررسی می‌كنیم. گرامشی در زندان مفهومی ماندگار را به یادگار گذاشت. هژمونی او صورتی كامل‌تر یا حداقل متفاوت از سلطه است كه ماركسیسم مراد می‌كرد. به بیان ساده، هژمونی همان سلطه است اما در حوزه فرهنگ و رسانه. در مقابل سلطه بیشتر صبغه قهر‌آمیز و به اصطلاح سخت‌افزارانه دارد.گرامشی می‌گوید در نظام سرمایه‌داری مخالف سركوب نمی‌شود بلكه اتفاقا پذیرفته می‌شود، اما مخالفی كه همچون كبریت بی‌خطر برای نظم و نظام سرمایه‌داری تهدیدی بنیادین شمرده نمی‌شود و این به دلیل همان امری است كه او هژمونی می‌نامد.
از نظر فوكو یك جزء مهم قدرت، آزادی است زیرا یك قدرت تنها در صورتی كه در مقابل قدرت‌های دیگر توان مقاومت داشته باشد، می‌تواند تاثیرگذار باشد و خود را به مثابه یك گفتمان غالب باز‌تولید كند. از طرف دیگر، قدرت صرفا مفهومی سركوبگرانه ندارد بلكه از جهتی زاینده نیز هست، به این معنی كه می‌تواند باعث شود گروه‌های اجتماعی، فعال و از حالت انفعالی خارج شوند.

 

جمعبندی تعاریف

قدرت توانائی تحمیل اراده است.قدرت رابطه دارندگان اقتدار باتابعان است.قدرت مشارکت در تصمیم گیری است.

ویژگی های قدرت

قدرت مبتنی بر روابط است. قدرت نسبی ووابسته به موقعیت است.قدرت دوجنبه دارد:بالقوه وبالفعل.قدرت توانائی نفوذبر دیگران است.قدرت باید دارای ضمانت اجراباشد.قدرت هدفمند وهدفدار است.

جک ناگل حوزه قدرت ،قلمرو قدرت،مبنای قدرت،میزان وجهت قدرت،ابزار قدرت وهزینه های اعمال قدرت را جز ویژگی های قدرت بر می شمرد.

منابع قدرت

در این رابطه به دو نوع منبع اشاره شده است:منابع فردی ومنابع اجتماعی.

منابع فردی

دانش:درجامعه آگاه هیچ رهبری نمی تواند به قدرت برسد مگر اینکه مجهز به دانش باشد.

موقعیت ها :سر چشمه قدرت اندمثل موقیت اقتصادی،سیاسی،فرهنگی و...

اقتدار: قدرت مشروع وطبق قانون است.

تخصص و مهارت خود زمینه قدرت است.

ایمان: رهبران تنها با زور نمی توانند قدرت خود راحفظ کنند.به باور عمومی نیاز دارند.

 

منابع قدرت اجتماعی

1-سازمان:سازمان در ذات خود قدرت است.احزاب،اتحادیه ها و....

2-رسانه های جمعی:منبع مهم قدرت اند.رادیو،تلویزیون،مطبوعات و...

 

منابع قدرت دولتی

به دو دسته :1- محسوس 2- نامحسوس تقسیم می گردد.

منابع محسوس :موقعیت جغرافیائی،وسعت سرزمین،منابع ملی،قدرت اقتصادی،توان نظامی،جمعیت.

منابع نا محسوس:شیوه رهبری حکومت(مستقل ،خودکامه ،فاسد).روحیه انظباط ولیاقت در ادارات دولتی ونیرو های مسلح.

اشکال قدرت

نفوذ:مانند قدرت رابطه ایست که در آن یک فرد ،دیگری را به کار دلخواه خود وامیدارد بدون این که شخص دوم احساس کندکه وادار شده است.اغلب وادار کننده از امکانات مادی و ابزار هم بر خوردار نیست.

رابطه قدرت ونفوذ

رابطه قدرت مستقیم وعلنی است،اما رابطه نفوذ غیرمستقیم وچه بسا غیر علنی باشد.

در رابطه قدرت شخص صاحب قدرت می تواند طرف مقابل را مورد بازخواست قرار دهد.اما در رابطه نفوذ چنین چیزی امکان ندارد.

در رابطه قدرت ضمانت اجرا وجود دارد،اما در نفوذ خیر.

 

 

اومانیسم

اصطلاح اومانیسم را در فارسی با واژه های ماننانسان گرایی،انسان مداری،مکتب اصالت انسانو انسان دوستی و مانند آن معادل قرار می دهند.اومانیسم در معنای رایج آن،نگرش یا فلسفه ای است که با نهادن انسان در مرکز تأملات خود،اصالت را به رشد و شکوفایی انسان می دهد.این مفهوم را به دشواری می توان یک مکتب خاص و مستقل مانند بقیۀ مکاتب فلسفی به شمار آورد،بلکه اومانیسم نگرش پر نفوذی است که در بسیاری از آراونظریه های فلسفی،دینی،اخلاقی،ادبی-هنری و نیز در دیگاههای سیاسی ،اقتصادی اجتماعی مغرب زمین ، از رنسانس به این سو ریشه داونده است.

واژه اومانیسم از واژه گان ابداعی قرن نوزدهم است.کلمه آلمانی Humanisms برای اولین بار در سال 1808 برای اشاره به یک شکل خاص از آموزش که تاکید آن بر ادبیات کلاسیک یونانی و لاتین است جعل شد.بنا براین،واژه اومانیسم در زمان رنسانس بکار نرفته است.با این وجوداین مفهوم این واژه در آن دوره،حضور کامل داردکه امورزه از آن به اومانیسم تعبیر می شود.اومانیسم در این معنای خاص بریک جنبش فرهنگی در عهد رنسان اطلاق می شودکه اهتمام آن برتحقیقات کلاسیک وبویژه لغت شناسی بود.هدف این جنبش فرهنگی آن بود که با توجه به متون کلاسیک فرهنگ باستانی یونانی-رومی نیروهای درونی انسان را شگوفا سازدو دانش وزندگی اخلاقی ودینی از قیمومیت کلیسا آزاد کند.

اما اومانیسم –همچنان که اشاره شد-دارای معنای عام و متداولی نیز هست که ار همان معنای خاص سرچشمه می گیرد. در این معنای عام،اومانیسم دیگر یک جنبش نیست،بلکه عبارت است از (یک شوه فکری . حالتی روحیکه شخصیت انسان و شکوفایی کامل وی را برهمه چیز مقدم می شمارد؛و نیز عمل موافق با این شیوۀ فکر).به عبارت دیگر اومانیسم –طببق تعریفی که اومانیستها ارئه می دهند-یعنی اندیشیدن وعمل کردن با اگاهی و تأکید بر حیثیت انسانی،و کوشیدن برای دست یابی به انسانیت اصیل.در واقع این معنای از اومانیسم است که یکی از مبانی و زیر ساخت های دنیای جدید به شمار می آید؛و ردبسیاری از فلسفه ها و افکار و مکاتب پس از رنسانس تا به امروز وجود داشته،هر چند که ظهور و بروز آن در برخی مکاتب فلسفی و سیاسی ،نظیر پرگماتیسمو لیبرالیم،بیشتر بوده است.

این شیوه از اندیشهکه (انسان)را محور توجه خود قرار می دهد از رنسانس به این سومنشأ تحولات و چرخشهای فروان در مقولات گوناگون زندگی و تمدن مردم باختر زمین است؛به طورکه انسان گرایی را بایدازمهمترین شالودهای تفکر جدید غرب و اندیشۀ مدرنیسم به شمار آورد.

به طور کلی اومانیسم در تاریخ غرب،با دو قرائت یا دو گرایش کلی بروز کرده است. فردگرا و دیگری گرایش جمع گرا.فرد گرای که قرائت غالب از انسان گرایی بوده است،نه تنها اصالت به انسان،که به (فردانسانی)می دهد(ر.ک:فردگرایی)در عرصه حیات سیاسی و اقتصادی گرایش جمع گرا معمولاً در مکاتب سوسیالیسم و مارکسیسم،و گرایش فرد گرا یانه خصوصاً در لیبرالیسمو کاپیتالیسم خود را نشان داده است.

پشینه و تاریخچه اومانیسم

هرچند اومانیسم در معنای خاص آن از جنبه های اساسی و زیر بنای جنبش رنسانس است اماپشینۀ آن از لحاظ تاریخی به فرهنگ یونان باستان باز می گردد.در یونان باستان ،خدایان صفات و سجایای انسانی وحتی صورت انسانی داشتند.موضوع شعر از حماسه های هومری تا واپسین دورۀفرهنگ یونانی،انسان وسرنوشت انسان بود.اندام انسانی مهمترین مسأله هنر مجسمه سازی و نقاشی به حساب می آمد.توجه به انسان در آن دروه به حد اعلای خود رسید؛حتی در اندیشه سوفیسطائیان انسان مقیاس همه چیز بودسقراط نیزدر همان دوره تأکیدفروان بر خود شناسی داشت.به طورکلی بسیاری تاریخ فرهنگ یونانی را تاریخ وقوف به ارزش حیثیت انسان و استقلال برد انسانی می دانند.با زوال استقلال یونان، فرهنگ یونانی هرچند رنگ باخته به روم منتقل گردید.دمکراسی وآزدی فردی مطابق نمونه یونانی،در روم هرگز پا نگرفت ولی ره هرحال شیوۀفکر یونانی و اندیشۀ استقلال تفکر انسانی در روم به زندگی خود ادامه داد.

اما باظهور و اشاعۀ مسیحیت در روم ودیگر نقاط اروپا و نضج گرفتن کلیسا وضع از بن دیگرگون گردید.به مرور کلیسا مدعی شد که یگانه حافظ حقیقت الاهی در روز زمین است و انسان شناسی مسیحی بر انسان شناسی متأثر از فرهنگ یونانی غالب شد.در این دوره علم وفلسفه خادم الاهیات مسیحی است. در نتیجه کلیسا حق انتخاب و مواد آموزشی . پژهشی را از پیروان خود سلب می کردو حتی علوم تجربی را تحت نظارت خود در آورد.این جریان ،خصوصاًدر بخشی از دورۀ میانه،ادامه داشت تا این که در قرن چهاردهم یکباره در ایتالیا گرایش آشکار به فرهنگ باستان،نخست نا آگاهانه و اندکی بعد آگاهانه به طور انفجار آمیزی پدیدار شد.و پس از آن به سراسر باختر زمین کسترش یافت.این جنبش به جنبش رنسانس (نوزایی) موسوم شد.نتیجۀ چنین نگرشی ،استقلال فرد انسانی و آزدی قیمومیت کلیسا و به بیان دیگر ، پیدایی اومانیسم بود.اعجاب و شیفتگی این دوره نسبت به غنا و باروری عهد باستان موجب شد که شاعران، نویسندگان، سخنوران،تاریخ نویسان وپژهشگران با عنوان (اومانیست)پدید آیندکه ایدآل های خود را در آثار یونان باستان،قهرمانیهای رومیان و عقاید مسیحیان نخستین جستجو می کنند.

به هر حال اومانیسم یکی ازشاخهای برجستهو جنبه های پرنفوذ رنسانس بود که باتوجه به متون باستانی یونان،انسان را در مرکز تأملات خود قرار می داد.این جنبش اومانیستی بیشترین هم خود را صرف گریز از وضعیت حاکم و دورۀ قرن وسطا و نفوذ کلیسایی قرار داده بود؛وچندان دغدغۀ نظم دادن به اندیشه های خود در چار چوبهای علیم و فلسفی را نداشت.اومانیستها،بیشتر از اندیشهای استقبال می نمودند که در تقابل و تخالف نظام حاکم قرن وسطا شکل می گرفت.آنها مفاهیمی از قبیل اختیار و ازدی انسان را –در مقابل اندیشۀ حاکمیت امپراتوری و کلیسا واصول فئودالیته-همواره می ستودند.طبیعت گرایی،تصدیق جایگاه لذتو زندگی اخلاقی ،تساهل و تسامحدینی از دیگر موضاعتی بود که بتدریج مورد علاقۀ اومانیست ها قرار گرفت.جبش اومانیستی هر چند به دلایل مختلف در پایان قرن شانزدهم میلادی- به عنوان یک جنبش –رو به اضمحلال گذاشت،لکن تأثیر خود را به عنوان یک نگرش نوین،در دروۀ خود و جریان فکری پس از ان به طور کلی بر فکر و فرهنگ و رفتار تمدن جدید غربی تا امروز به جای گذاشته است؛به طورکه در عرضۀ هنر و ادب که اومانیست ها آن را به عنوان نخستین گریز گاه خود برای رسیدن به آزدای اندیشه و بیان انسانی انتخاب کرده بودند،افرادی چون پتر ارک(1304-1374) بو کاچیو(1313-1375)ظهر کردند،که با انسان گرای خود و این باور که فرهنگ آنها همان فرهنگ عهد عتیق کلاسیک است. بینش عصر رنسانس را پی ریزی کردند.نظرات آنان الهام بخش بسیاری از نویسندگان،شاعران،نقاشان و پیکره سازان گردید.

ظهور افراد دیگری همچون اراسموس و لوتر در عرصۀ مذهب و پیدایی نهضت اصلاح دین (reformation) ،و وپیشرفتهای بزرگ علمی در عرصه علوم زیست شناسی،پژشکی،شیمی،فزیک به گونه ای تحت تأثیر این دروره و این این جریان فکری است.از لحظ فلسفی نیز اغلب فلسفه های پس از رنساسن متأثر از نگرش اومانیستی بوده اند.نکتل قابل توجه این اینکه اومانیسم دوره رنسانس ،اومانیسم فلسفی نبودولی در دورۀ جدید همگام با ظهور فیلسوفانی چون برنو،بکن،دکارت،اسپینوزادر نحلۀ راسیونالیستی(اصالت عقلی) و لاک،هیوم و بارکلی در نحلۀ امپرپستی(اصالت تجربه ای)بتدریج مفاهیم منسجیم فلسفی خود را بازیافت.

در قرنهای هفدهم و هجدهم (دورۀ روشنگری) تأثیر اندیشه های اومانیستی بر افکار و آثار این دوره کاملاً آشکار است.در این دوره مجموعه از بزرگان ادبا،فلاسفه و دانشمندان مانند لوتر،منتسکیو،دیرو،دالامبر، لاک هیوم،کندورسه و... می زیستند،که اعتقاد عمومی آنها بر این بود که مئله اساسی بر محور وجود آدمی ،سرو سامان یافتن زندگی فردی و اجتماعی او،بر طبق موازین عقلی است ،نه کشف ارادۀ خداوند در مورد این موجود خاکی .هدف انسان ،نه عشق و ستایش خداوند است و نه بهشت موعود؛بلکه تحقق بخشیدن به طرحهای انسانی متناسب و با این جهان است که از سوی عقل . ارائه می شود. می توان گفت روشنگرایی این دوره نوعی روند و حرکت فرهنگی بود که زمینه های مختلف اخلاق،سیاست،تعلیمو تربیت،اقتصاد،حقوق و دین شناسی و... را تحت تأثیر جدی و دگرگون ساز خود قرار داده بود:در زیمنه اخلاق بنا بر اندیشۀ انسانگرایانه ارزشها وباید ها و نبایدهای اخلاقی و تنها بر مبنای عقل و وجدانو اخلاق علمی – و نه بر اساس آموزه های دینی استوار می شود. در عالم سیاسیت و نیر امور امور بر اساس اراده و خواست انسان –در قالب اکثریت –تعیین می گردد؛دمکراسی به جای تئوکراسی می نشیند.در وقاع اکثر اندیشه های سیاسی قرن اخیر – خصوصاًلیبرالیسم- بر مبنای اومانیسم پی ریزی شده اند.

این روند –یعنی روند اومانیسم در دورۀ روشنگری – تا دروۀ معصر هم چنان ادامه یافت است.در واقع گذشته از بسیاری از جریانهای انتقادی که بر علیه تفکر اومانیسمعقل محور راه افتاده است،در درون مایۀ بسیاری از مباحث اخلاقی ،حقوقی،سیاسی،دینی زیباشناختی معاصر را هنوز اندیشه های انسان گرایانه شکل می دهد؛ هرجند که نامی از اومانیسم در برخی از مباحث برده نشود.اومانیست های امروزی بیشترین تأثیر را از دیدگاهای اموانیستی عصر روشنگری پذیرفته اند.

 

واژه ها و اصطلاحات سیاسی

 پراگماتیسم : اصالت دادن به عمل در مقابل فکر و عقیده ( ضد متافیزیک )
 پولیتیک : علم سیاست – تدبیر اندیشیدن
 پسی فیسم : صلح طلب – مخالف جنگ به هر نوع وشکلی که باشد
 پروونسیالیسم : اعتقاد به عدم تمرکزکارها در مرکز کشور و اعتقاد به ناحیه ای شدن
 تاکتیک : شیوه و فنون عملیات 
ترور : ایجاد رعب و وحشت و از بین بردن مخالفان
 توتا لیتا ریونیسم : اعتقاد به حکومت جمعی و دخالت در کلیه شئون زندگی افراد
 داینامیسم : اصالت روح وتشکیل جهان از ذرات آن 
دموکراسی : حکومت مردم بر مردم

 دگماتیسم : فلسفه جزم و یقین ( حقایق ذهنی اند یا عینی ؟ )
 دمونستراسیون : تظاهرات بویسله ی سخنرانی و راهپیمایی برای بدست آوردن تقاضاها
 دیالکتیک : مباحثه و جدل – بررسی و روشن کردن مطلبی بوسیله ی روش منطقی 
دیپلومات : سیاستمدار – سیاسی
 دیکتاتور : مستبد و خودرای
 رئالیسم : واقع گرایی
 رادیکالیسم : خواهان تغییر سیستم و نظام اجتماعی 
راسیونالیسم : اعتقاد به برتری عقل بر همه چیز
 رفراندوم : مراجعه به آرای عمومی برای دست یابی به اکثریت آرا
 رفرم : تغییرات واصلاحات اساسی بدون استفاده از زور
 رنسانس : نوزایش – نهضت و تجدید حیات علمی و ادبی
 رویالیسم : سلطنت طلبی – ترجیح دادن سلطنت به جمهوریت
 رومانتیسم : جلوه گر ساختن به نحو دل انگیز و خاطره انگیز
 ریتوآلیسم : اعتقاد به لزوم آداب و رسوم در حد افراط
 ژئوپولیتیک : رابطه بین علم جغرافیا و محیط زیست وقدرتها
 سکولاریسم : اعتقاد به اصالت امور دنیوی و رد غیر آن
 سوسیالیسم : اعتقاد به جمعی بودن جامعه و مالکیت دولت به وسایل تولید
 سیپتی سیسم : مکتب شک در مقابل واقعیت ها
 فاشیسم : هرج و مرج وآشوب طلبی ( در زمان موسو لینی احیا شد )
 فئودالیسم : ملوک الطوایفی – حکومت مالکیت بر رعایا
 فاکسیونالیسم : حزب پرستی – اعتقاد شدید به حزب گرایی 
فناتیسم ( فاناتیسم ) : متعصب – تعصب به آداب ورسوم داشتن
 فرکسیون : گروهی هم فکر به صورت حزبی 
فراماسونری : گروهی سری که فعالیت های سیاسی داشته باشند
 کاپیتالیسم : اعتقاد به سرمایه داری و وجود قدرت در دست سرمایه داران
 کاپیتولاسیون : دادن حق کنسولی و برائت به برخی از نمایندگان دول خارجی در یک کشور
 کمونیسم : حق مالکیت اشتراکی توده ها نسبت به وسایل تولید با نظارت دولت
 کنفدراسیون : اتحادیه چند کشور و اداره آن بصورت واحد با حفظ استقلال داخلی کشورها
 کنوانسیون : موافقت نامه بین کشورها در امور اقتصادی وسیاسی
 کودتا : تغییر ناگهانی رژیم و بدست گرفتن قدرت توسط عده ای دیگر
کلکتیویسم : اعتقاد به اداره کشور بطور گروهی و تشریک مساعی
 لیبرالیسم : فلسفه آزادی طلبی – اعتقاد به اصل آزادی انسانها در جامعه 
ماتریالیسم : ماده پرستی – توجه به مادیات – اصالت دادن به ماده
 میتینگ : جمع شدن مردم برای سخنرانی و مذاکره
 متروپل : کشورهای دارنده مستعمرات
 مرکانتالیسم : اعتقاد به قدرتمندی کشور وجامعه در افزونی صادرات بر واردات
 میلیتاریسم : اعتقاد به آماده باش جنگی به عنوان مهمترین وظیفه شناسی
 ناسیونالیسم : ملیت پرستی – اعتقاد به برتری ملت خودی به ملل دیگر
 ناتورالیسم : گرایش به طبیعت 
هیومنیسم ( اومانیسم ) : اعتقاد به برتری انسانها و قدرت آن در جامعه

 

قيام ۱۵خرداد ۱۳۴۲، روند، بازتاب و نتايج :

قيام ۱۵خرداد ۱۳۴۲، روند، بازتاب و نتايج :

تعيين مبدأ تاريخ انقلاب اسلامي و نيز تبيين علل و عوامل پيدايش آن، بسته به منظري دارد كه پژوهشگر در تحليل رخدادهاي پيش از انقلاب، برمي‌گزيند. در يك منظر، امام خميني رهبر نهضت اسلامي به عنوان ركني از اركان نهضت قلمداد مي‌گردد و پژوهشگر با غيريّت سازي از جايگاهي درباره اين پديده سخن مي‌گويد تا قادر به فهم كليت و اجزاء آن در عداد رخدادهاي قبل و بعد از آن باشد، از منظري ديگر، پژوهشگر مي‌كوشد تا تاريخ و علل و عوامل چنين رخدادي را نه از منظر خود بلكه از منظر رهبر انقلاب كه عمل‌‌ِ «انقلاب» مخلوق و محصول درايت و مديريت اوست، رديابي نمايد. بنابر منظر اخير، قيام پانزده خرداد ۱۳۴۲ نقطه آغاز انقلاب است كه امام خميني نيز در نامه‌اي به سيدحميد روحاني مؤلف «تحليلي بر نهضت امام خميني» بدان صراحت كرده است. در حاليكه بنابر منظر نخست، قيام مذكور نه نقطه آغاز بلكه نقطه عطف انقلاب اسلامي به حساب مي‌آيد و احتمالاً جغرافياي زماني انقلاب در محدودة مبدأ آن به حوادثي همچون، كودتاي ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، شهريور ۱۳۲۰، كودتاي اسفند ۱۲۹۹، نهضت مشروطيت ۱۲۸۵ و حتي هنگامي كه مدرنيته در اواسط دوره قاجاريه به ايران آمده است باز مي‌گردد. طبيعتاً عقب و جلو رفتن مبدأ انقلاب اسلامي در تبيين علل و عوامل وقوع اين انقلاب تأثير زيادي خواهد گذاشت و تحليل‌گر را با فرضيه‌هاي متنوعي روبرو خواهد ساخت. اين نوشتار مي‌كوشد تا با بازخواني مجدد قيام پانزده خرداد چهل و دو از منظر دوم به تحليل اين حادثه و تاثيرات آن بر نهضت اسلامي دست يابد.

الف – روند حوادث

قيام پانزده خرداد ۱۳۴۲ ريشه در حوادثي دارد كه متعاقب تصويب لايحه انجمنهاي ايالتي و ولايتي در مهرماه ۱۳۴۱ به وقوع پيوسته‌اند. ناگفته نماند اين لايحه نيز، خود روايت و بخش ديگري از اصلاحات مورد نظر امريكا در اواخر دهه سي بود كه به علت مخالفت آيت‌الله بروجردي با اصلاحات ارضي به تعويق افتاده بود. آيت‌الله بروجردي در پاسخ به فرستاده شاه كه گفته بود: ما مجبور به انجام اصلاحات ارضي هستيم و كشورهاي همسايه نيز دست به چنين اصلاحاتي زده‌اند، گفته بود: كشورهاي همسايه، اول جمهوري شده بعد چنين اصلاحاتي را انجام داده‌اند اينجا كه هنوز سلطنتي است.۱ اما با رحلت معظم‌له در فروردين ۱۳۴۰، مرجعيت يك دست و مطلق شيعيان بويژه ايرانيان، از ميان رفت و بتدريج مقام مرجعيت يا به نجف اشرف منتقل و يا در بين تعدادي از مراجع قم از جمله امام خميني تقسيم گرديد. شاه نيز كه اصلاحات مذكور را تا زمان حيات آيت‌الله بروجردي به تعويق انداخته بود، بلافاصله پس از رحلت ايشان، با انتصاب دكتر علي اميني به نخست‌وزيري در ارديبهشت ماه ۱۳۴۰ در صدد اجراي آنها برآمد. اميني براي آسوده شدن از مخالفتهاي احتمالي علماي قم عليه اصلاحات به قم رفت و با مراجع آن شهر ديدار و به طور خصوصي گفت و گو كرد: به هر ترتيبي كه بود اصلاحات ارضي در بيستم دي ماه همان سال به تصويب رسيد و به اجرا درآمد، امام خميني كه از يك سو ابعاد و نتايج اصلاحات را در هاله‌اي از ابهام مي‌ديد و از سوي ديگر از متهم شدن به طرفداري از زمين‌داران مي‌هراسيد، مخالفتي علني با اصلاحات نكرد و به انتظار تحولات بعدي نشست. با اين همه شاه كه از افزايش قدرت علي اميني و نيز اعتماد كامل امريكا به او در انجام اصلاحات، نگران به نظر مي‌رسيد به تكاپو افتاد و در سفري به امريكا به دولت‌مردان آن كشور قول داد كه حاضر است خودش اصلاحات را انجام دهد. بدين ترتيب اميني در ۲۷ تيرماه ۱۳۴۱ استعفا داد و اسدالله عَلَم به جايش نشست. عَلَم تحصيلاات عاليه نداشت و در ميان مردم و مخالفان سياسي چهره خوش‌نامي نبود، با اين وجود، نفوذ بي‌نظيري در امور كشور داشت و از نزديكترين و مورد اعتمادترين دوستان شاه به شمار مي‌رفت،۲ او كه مأمور اجراي اصلاحات شده بود در ۱۶ مهر ۱۳۴۱، لايحه انجمنهاي ايالتي و ولايتي را به تصويب رساند. در اين طرح حق رأي بانوان در انجمنها تصريح گرديد، قيد اسلام از شرايط انتخاب‌كنندگان و انتخاب‌شوندگان حذف شد و در مراسم سوگند انتخاب شوندگان، ذكر «كتاب آسماني» به جاي «قرآن»، كافي دانسته شد.۳ امام خميني، در اين مرحله به واكنشي سريع و قاطع اقدام نمود و با دعوت آيات عظام – شريعتمداري، گلپايگاني، مرعشي – به منزل مرحوم آيت‌الله حائري، موضوع را به بحث و تصميم‌گيري گذاشت. او در اين جلسه، دورنماي نقشه‌هاي رژيم شاه را خانمانسوز و مأموريت او را پاسداري از منافع استعمار و امپرياليسم كه با نابودي اسلام و ملت مسلمان همراه است قلمداد نمود. و چنين تصميم گرفته شد كه علاوه بر تلگرام ابراز مخالفت با شاه، علماي تهران و شهرستانها را در جريان امر قرار داده و دعوت به مقابله با دولت نمايند. شاه در پاسخ، خود را تبرئه و مسأله را به دولت احاله مي‌نمايد، امام خميني در اعتراض به «عَلَم»، بدون آنكه القابي براي او ذكر كند، با لحني شديد به نصيحت او پرداخته و ضمن رو در رو قرار دادن ملت و دولت، اعتراضات را فراتر از تصويبنامه ياد شده مي‌برد. سرانجام با پافشاري امام خميني و اعتراضات مستمر كه در ديدار با مردم و مكاتبه با برخي از علما ابراز مي‌شد، علم در تلگرافي به سه تن از مراجع – غير از امام خميني – با خواستهاي آنان موافقت مي‌نمايد. امام خميني با كافي نشمردن اين واكنش و ضروري دانستن لغو طرح مزبور در هيأت وزيران، موضوع جديد «خطر صهيونيسم» را به ميان مي‌كشد كه به تعبير ايشان در ايران در شكل «حزب بهايي» ظهور نموده است و از «عدم آزادي مطبوعات» و «نابساماني زندگي مردم» سخن به ميان مي‌آورد. سرانجام، با عقب‌نشيني كامل دولت و لغو رسمي تصويبنامه در آذرماه، دامنة، نزاع در اين مرحله فروكش مي‌كند.

در دي ماه همين سال، شاه اعلام مي‌كند كه قصد دارد اصول ششگانه‌اي را كه بعداً از آن با عنوان «انقلاب سفيد» ياد كرد، به رفراندوم بگذارد؛ الغاي رژيم ارباب رعيتي، ملي كردن جنگلها، فروش سهام كارخانجات دولتي، سهيم كردن كارگران در منافع كارگاههاي توليدي و صنعتي و اصلاح قانون انتخابات، مفاد اصول ياد شده بود. به رغم تلاشهايي كه شاه در دعوت مراجع و جلب نظر آنها در عدم مخالفت و ابراز حمايت از حركت مزبور نمود، در پي توجه شاه به ابعاد سياسي طرح و اظهار اينكه ناگزير از اجراي رفرمهاي ياد شده است، امام خميني به عنوان مخالفي سرسخت، دست به واكنش مي‌زند.

ششم بهمن ۱۳۴۱، به عنوان روز رفراندوم يا به تعبير شاه «تصويب ملي» اعلام مي‌شود و در مقابل امام خميني، در پاسخ به استفتاي جمعي، بنا به اشكالاتي كه برمي‌شمارد – نظير پيش‌بيني نشدن آن در قانون، روشن نبودن مقام صالحه اجراي آن در قانون، كم بودن مهلت بررسي، كافي نبودن معلومات رأي دهندگان براي بررسي و وجود جو زور و فشار – آن را تحريم مي‌كند.۴ به دنبال انتشار اعلاميه امام خميني و ديگر مراجع،۵ پاره‌اي اغتشاشات و تظاهرات د رتهران و قم رخ مي‌دهد۶ و شاه درصدد برمي‌آيد با سفر به قم در جهت كنترل اوضاع اقدام نمايد. ولي در سفر خود به قم با عدم استقبال و بي‌اعتنايي مواجه مي‌شود و در واكنش بدين وضع، طي يك سخنراني روحانيت را با تعابير موهن «ارتجاع سياه» و بدتر از «ارتجاع سرخ» مورد حمله قرار مي‌دهد.۷ سرانجام در ۶ بهمن، رفراندوم انجام گرديده و اعلام مي‌شود كه اصول پيشنهادي شاهنشاه به تصويب ملت رسيد. كندي رئيس‌جمهور وقت آمريكا پيروزي شاه را تبريك مي‌گويد۸ و سفير انگليس رضايت ملكه انگليس را به عَلَم اعلام مي‌نمايد و راديو مسكو برنامه اصلاحي شاه را مي‌ستايد. امام خميني به علما و مراجع پيشنهاد مي‌كند در ماه رمضان – كه از ۸ بهمن آغاز مي‌شد – از شركت در نماز جماعت و سخنراني خودداري نموده، همه مساجد كشور تعطيل گردد و دلايل آن نيز به دنياي اسلام اعلام شود. به دنبال اين حركت وضعيت فوق‌العاده‌اي در كشور پديد آمده و مساجد در پاره‌اي از شهرها تعطيل مي‌گردد و ماه رمضان در هاله‌اي از ترديد و سكوت آغاز مي‌گردد. در عيد فطر همان ماه – ۷ اسفند – امام خميني با صدور اعلاميه‌اي نوروز ۱۳۴۲ را عزاي عمومي اعلام مي‌كند و در جلسه‌اي با مراجع و علماي قم از آنها نيز درخواست مي‌نمايد چنين اقدام كنند كه برخي با اين اقدام مخالفت مي‌نمايند، ولي مألاً آيات عظام ميلاني، شريعتمداري، روحاني و بهبهاني در اعلاميه‌هاي جداگانه و چهل و شش نفر از علماي سرشناس تهران در اعلاميه مشترك، عيد نوروز را عزاي عمومي اعلام مي‌كنند.۹ اين واكنش وضعيت ويژه‌اي را در كشور پديد مي‌آورد و سرآغاز دور تازه‌اي در مسير تحولات اين مقطع مي‌گردد.

عصر دوم فروردين، هنگام برگزاري مجلس سوگواري امام صادق (ع) از طرف آيت‌الله گلپايگاني، نيروهاي شاه به مدرسه فيضيه هجوم مي‌برند و با حمله به طلاب و به گلوله بستن مدرسه، اثاثيه حجره‌ها را در وسط مدرسه به آتش مي‌كشند. در اين حادثه عده‌اي از طلاب كشته و زخمي شدند. در همين روز حملة مشابهي نيز به مدرسه طالبية تبريز صورت مي‌گيرد. اين واقعه طنين خود را در كشور بازيافت؛ نماز جماعت مساجد تهران و پاره‌اي ديگر از شهرها تا يك هفته تعطيل شد۱۰ علماي نجف، كربلا و مشهد با صدور تلگرام‌هايي واكنش نشان دادند و آيت‌الله خويي و شيرازي، شاه را عامل اين جنايت تلقي نمودند و آيت الله حكيم تقاضاي مهاجرت مراجع ايران به نجف به عنوان اعتراض به شاه را نمود. رژيم شاه تلاش نمود واقعه را درگيري ميان مردم و دهقانان از يك سو و روحانيان از سوي ديگر، بر سر مسأله اصلاحات ارضي و حق رأي بانوان معرفي نمايد. شاه براي تحقير روحانيان، دستور داد آنها به خدمت وظيفه اعزام شوند.۱۱ در مقابل، امام خميني از اين امر استقبال نمود و طلاب را دعوت به فراگيري خوب تعليمات نظامي كرد.

امام خميني به مناسبت چهلم حادثه فيضيه دعوت به برگزاري مجلس ختم نمود و روز بعد در بيانات آغاز درس حوزه، دولت را مورد حمله قرار داد. وي در همين زمان علماي نجف و قم را نيز مورد عتاب قرار مي‌دهد. مذمت دولت در رابطه با حمايت از فرقه بهايي و يادآوري خطر نزديكي ايران به اسرائيل از مضامين مورد تأكيد امام خميني در اظهارات خود بود، و لحن كلام او آشتي‌ناپذير و حملات او بي‌امان مي‌نمود و هيچ‌گونه طريق مصالحه‌‌اي را نمي‌پذيرفت.۱۲ ايشان پيش از آغاز محرم، وعاظ را مورد خطاب قرار داد و از آنها خواست سياستهاي ضداسلامي شاه و همدستي او با اسرائيل را مورد انتقاد قرار دهند. ساواك نيز متقابلاً عده‌اي از وعاظ را احضار نمود و از آنان خواست به سه مطلب اشاره نكنند؛ ۱٫ برضد اعليحضرت سخني نگويند ۲٫ برعليه اسرائيل مطلبي نگويند ۳٫ نگويند اسلام و قرآن در خطر است. امام خميني بار ديگر اين حركت را مورد حمله قرار مي‌دهد و بر همان مطالب، بيش از پيش تأكيد مي‌ورزد.۱۳

امام خميني از آغاز محرم در منزل خود مجلس روضه‌خواني منعقد مي‌كند و هر شب نيز به يكي از مجالس سوگواري محله‌هاي قم سر مي‌زند. پيشتر به مراجع و علماي قم نيز پيشنهاد كرده بود تا در روز عاشورا در مدرسه فيضيه سخنراني نموده و از مظالم رژيم سخن گويند. در اين زمان، غليان و التهابي در شهر پديد آمده و بسياري نيز از ديگر شهرها به قم آمدند. بعدازظهر عاشورا – ۱۳ خرداد – امام خميني به طرف مدرسه فيضيه رهسپار شد. جمعيت بسياري در اطراف فيضيه و در صحن حرم تجمع نمودند. اكنون اين امام بود كه واكنشهاي او امواج اجتماعي را به حركت درمي‌آورد؛ وي در سخنراني كوبنده خود، حادثه حمله به فيضيه را مورد مؤاخذه قرار مي‌دهد، به اسرائيل و نقش او در سياست ايران حمله مي‌كند، و به نصيحت شاه مي‌پردازد.۱۴ صبح اين روز در تهران نيز مردم به خيابانها ريخته و در ميدان بهارستان و دانشگاه تهران تجمع مي‌كنند. روز بعد نيز تظاهرات و حركتهاي خياباني ادامه مي‌يابد. اين حركتها در قم در شكل دسته‌هاي عزاداري تا پاسي از شب ادامه يافت. شاه ديگر دريافته بود كه موجهاي خروشان در دستان امام قرار گرفته و بدينسان تصميم مي‌گيرد با حذف او از صحنه، به هر شكل ممكن، به كنترل امور بپردازد. در نيمه شب ۱۲ محرم – ۱۵ خرداد – مأمورن نظامي به منزل امام هجوم آورده، او دستگير نموده، به باشگاه افسران تهران و از آنجا به پادگان قصر منتقل مي‌نمايند، ولي اين حركت خود منشأ انفجارهاي بعدي مي‌گردد؛ در روز ۱۵ خرداد با رسيدن خبر دستگيري امام، مردم در شهر به حركت در مي‌آيند، تظاهرات تبديل به شورش گسترده خياباني مي‌شود و دستجات مردم بي‌مهابا در مواجهه با نظاميان مستقر در شهر قرار مي‌گيرند. اكنون شهرهاي ديگري غير از قم و تهران نيز شاهد حركت مردم بودند. در خيابانهاي مركزي قم و تهران سيل جمعيت غيرقابل كنترل مي‌شود. به تعبير حسين فردوست از آنجا كه تظاهرات ۱۵ خرداد امري سازمان نيافته و غيرقابل پيش‌بيني بود، تا يك روز پيش از آن نيز ساواك و شهرباني از آن بي‌اطلاع ماند و از اين رو ساواك و نيروهاي انتظامي و نظامي سخت غافلگير شدند و شاه شديداً به وحشت افتاد؛۱۵ بدينسان دستور آتش و كشتار خونين تنها راهي بود كه شاه در مواجهه با اين وضع پيش روي خود مي‌ديد. آتش گلوله و رگبار نظاميان در ميادين و خيابانهاي اصلي تهران و قم و قتل عام كفن‌پوشاني كه از ورامين به سمت تهران مي‌آمدند، آخرين تلاشهاي رژيم در فرونشاندن بحران بود. در عين حال، سركوب گسترده حرف آخر شد و «جنبش» مهار گرديد. گرچه اين جنبش با فرو خزيدن به درون لايه‌هاي اجتماعي در سالهاي بعد لبه‌هاي تيزتر خود را در سطوحي گسترده‌تر نمايان ساخت.

امام خميني در بازداشت، با استناد به اينكه استقلال قضايي در ايران وجود ندارد و قضات تحت فشارند، از پس دادن بازجويي خودداري كرد. علما و روحانيون در ايران و عراق، با صدور تلگرام‌هايي دستگيري امام خميني و ديگر روحانيون و كشتار مردم عزادار دوازدهم محرم را محكوم كردند. امام خميني در ۴ تيرماه به زندان پادگان عشرت‌آباد منتقل شد و ۴۰ روز در آنجا حبس گرديد. در ۲۹ تيرماه، همه روحانيون دستگير شده به استثناي امام خميني، شيخ بهاءالدين محلاتي و حاج آقا حسن قمي و دستغيب آزاد شدند. در ۱۱ مرداد، امام خميني، محلاتي و قمي به يكي از منازل ساواك در داوديه تهران منتقل شدند. مردم به محض اطلاع، براي ديدار وي به محل اقامت روانه شدند و صف طويلي از ديداركنندگان پديد آمد. از روز بعد ملاقات با امام ممنوع اعلام شد و منزل به محاصره پليس درآمد، وي سه روز بعد به منزلي در قيطريه منتقل گرديد. امام در مدت اقامت در اين محل، از طريق آمد و شد نزديكان اخبار را درمي‌يافت و دستورات و توصيه‌هاي خود را انتقال مي‌داد. در ۱۵ فروردين ۱۳۴۳، پس از سالگرد واقعه فيضيه و پيش از ماه ذيحجه و محرم، امام پيام آزادي خود را دريافت نمود، از قيطريه خارج گردانيده و به منزل خود در قم منتقل شد. خبر آزادي امام موجي از شادي آفريد و ديداركنندگان را از قم و شهرهاي ديگر، به سمت منزل او روانه ساخت. دولت نيز آزادي امام را نتيجة علايق مذهبي رژيم و احترام به مقامات روحاني تفسير نمود.

امام خميني به انتقادات خود از رژيم ادامه مي‌دهد و در ديدار با دستجات و گروههاي مختلف به ايراد سخنراني در اعتراض به وضع موجود و تأسف از حادثه فيضيه و نگراني از ادامه روابط ايران با دولت اسرائيل مي‌پردازد و اظهارات شاه مبني بر مخالفت روحانيت با ترقي و تمدن را پاسخ مي‌گويد. همچنين علما و روحانيان را در قم و ديگر شهرها دعوت به برگزاري جلسات هفتگي به منظور بررسي رويدادهاي سياسي كشور مي‌نمايد. از سوي ديگر تلاش مي‌كند ارتباط و اتحاد ميان مراجع و اتخاذ رويه واحد از سوي آنان در امور مهم كشور را تشويق نمايد. ۱۶

ب- بازتاب

1 روشنفكران: گذشته از روشنفكران وابسته كه با ارتجاعي قلمداد كردن قيام پانزده خرداد با استبداد هم صدا شدند،۱۷ روشنفكران مستقل ـ به جز نهضت آزادي – نسبت به اين واقعه، سياست سكوت اختيار كردند۱۸ سياستي كه بعداً مورد انتقاد مرحوم جلال آل‌احمد قرار گرفت، آل‌احمد در كتاب «در خدمت و خيانت روشنفكران» معتقد بود كه گناه اصلي شكست همه جنبشهاي سياسي معاصر بر گردن روشنفكران است كه از يك طرف «درك و شعوري از فحواي آن فتواها و قيامها نشان نداده‌اند»۱۹ و از طرف ديگر «هرگز صدايي به مخالفت برنياوردند و هميشه با يك دنباله روي كودكانه در اين دعواي مدام ميان حكومت و روحانيت، طرف حكومت را گرفته‌اند و آخرين بارش از قضيه ۱۵ خرداد ۴۲ به اين طرف.» ۲۰

2 مقدس مآبان: از ميان روحانيون نيز عده‌اي كه امام خميني از آنها به «مقدسين نافهم و ساده‌لوح بي‌سواد»۲۱ ياد مي‌كرد با حرام دانستن مبارزه و پخش شايعات گمراه كننده مي‌كوشيد مردم را نسبت به ادامه نهضت، دلسرد و بدبين نمايند. امام خميني در آخرين ماههاي عمر خويش در نامه‌اي خطاب به مراجع و علماي كشور با ذكر گفته‌هاي متحجرين آن روزگار، مبني بر اينكه «شاه سايه خداست و يا با گوشت و پوست نمي‌توان در مقابل توپ و تانك ايستاد و اينكه ما مكلف به جهاد و مبارزه نيستيم و يا جواب خون مقتولين را چه كسي مي‌دهد؟ و از همه شكننده‌تر، شعار گمراه‌كننده حكومت قبل از ظهور امام زمان عليه‌السلام باطل است و هزاران ان قلت ديگر،۲۲ به مشكلات بزرگ و جانفرسايي اشاره مي‌نمود كه تداوم نهضت اسلامي را با تهديدات دروني مواجه مي‌ساخت.

«در ۱۵ خرداد ۴۲ مقابله با گلوله تفنگ و مسلسل شاه نبود كه اگر تنها اين بود مقابله را آسان مي‌نمود؛ بلكه علاوه بر آن از داخل جبهه خودي، گلوله حيله و مقدس مآبي و تحجر بود، گلوله زخم زبان و نفاق و دورويي بود كه هزار بار بيشتر از باروت و سرب، جگر و جان را مي‌سوخت و مي‌دريد».۲۳

3 روحانيت: حوزه‌هاي علميه ايران و عراق و نيز مراجع آن دو، هريك با صدور اعلاميه و تلگرام‌هاي جداگانه، كشتار مردم عزادار را در روزهاي ۱۵ و ۱۶ خرداد محكوم نموده و خواستار آزادي بدون قيد و شرط امام خميني شدند، بنا به نقل سيدحميد روحاني، شيخ محمود شلتوت رئيس دانشگاه اسلامي الازهر نيز طي اعلاميه‌اي از عموم مسلمانان خواست تا از علماي مجاهد ايران كه به جرم دفاع از حق به زندان افتاده‌اند پشتيباني نمايند.

4 شاه و دولت: محمدرضا شاه نيز دو روز پس از قيام ۱۵ خرداد، طي سخناني، اين واقعه را برخاسته از پيوند امام خميني با دول بيگانه [يعني جمال عبدالناصر كه در آن روزگار با ايران به علت همكاري نزديك شاه و اسرائيل، روابطي خصمانه داشت] و حمايتهاي مالي آنها از شورشيان، دانست۲۵ و در كتاب خود به نام «انقلاب سفيد» نيز «بلواي پانزدهم خرداد ۴۲ را بهترين نمونه اتحاد نامقدس دو جناح ارتجاع سياه (روحانيت) و قواي مخرب سرخ (حزب توده)» قلمداد نمود.۲۶ اسدالله عَلََم، نخست‌وزير وقت و سرلشكر پاكروان، رئيس ساواك نيز طي مصاحبه‌هايي در همان ايام، تقريباً سخنان شاه را تكرار كردند و بر مرتبط بودن اين واقعه با حوادث خارجي تأكيد ورزيدند.۲۷

5 رسانه‌هاي داخلي و خارجي: روزنامه‌هاي كشور نيز كه تحت اداره و نظارت ساواك قرار داشتند اخبار اين واقعه را چندان تحت پوشش خبري قرار ندادند، روزنامه اطلاعات، تظاهركنندگان روز چهاردهم خرداد را دو گروه ۲۰۰ نفري و يك هزار نفري «مهاجم» و «چماق‌بدست» معرفي كرد كه بدون هيچ هدفي، لوازم و امكانات موجود در مسير خود را به آتش كشيده‌اند.۲۸ از ميان رسانه‌هاي خارجي، مطبوعات امريكا، قيام ۱۵ خرداد را به باد ناسزا گرفتند. راديو و مطبوعات شوروي سابق نيز همان ديدگاه نيروهاي چپ در ايران را منعكس مي‌كردند و آن را واكنش ارتجاعي عليه اصلاحات ارضي مي‌دانستند. از ميان رسانه‌هاي عربي، روزنامه مصري الاهرام بيش از ديگران به تمجيد و حمايت از اين قيام پرداخت و آن را انقلاب كاخ برانداز ناميد.۲۹

ج- نتايج و پيامدها

1 اولين تأثيري كه سركوب قيام پانزده خرداد ۴۲ بر روند مخالفت با سلطنت پهلوي نهاد تغيير ماهيت مبارزه از سياسي به نبرد مسلحانه در ميان بسياري از نيروها و گروهها مخالف شاه بود. در واقع، شكست اين قيام، بسياري از اپوزيسيون را قانع كرده بود كه تداوم مخالفتهاي سياسي عليه سلطنت پهلوي به منزله عقيم ماندن نهضت است و راهي جز شليك گلوله و جنگ مسلحانه نيست. البته اين بدين مفهوم نبود كه مبارزه مسلحانه در سالهاي قبل از قيام ۱۵ خرداد وجود نداشته است بلكه بدين معني است كه «عمومي شدن» و تبديل شدن جنگ مسلحانه به عنوان يك «جريان» محصول بلافصل قيام ۱۵ خرداد است. ۳۰ در دهه سي نيز هژير و رزم‌آرا در ساولهاي حول و حوش نهضت ملي شدن صنعت نفت ايران ترور شدند اما ترورهاي مذكور، بيشتر خصيصه فردي يا تعلقات گروهي داشتند كه علاقمندان چنداني در بين لايه‌هاي ديگر اپوزيسيون نداشت. ۲٫ دومين تأثير جنبش پانزده خرداد ۴۲، هم‌نشيني استعمار در كنار استبداد داخلي و حمله توأمان مخالفين شاه عليه هر دو بود. در واقع از قيام ۱۵ خرداد به بعد است كه استبداد در كنار استعمار يا به قول انقلابيون آن دوره امپرياليزم، مورد حمله قرار گرفت و هر دو به عنوان دو روي يك سكه انگاشته گرديد. اين در حالي بود كه در جنبشهاي اجتماعي ـ سياسي پيش از دهه چهل، شورش يا عليه استبداد و نظام تماميت‌خواه شكل گرفته بود مثل نهضت مشروطه (۱۲۸۵هـ .ق) و يا عليه استعمار خارجي مثل نهضت ملي شدن صنعت نفت، در نهضت تنباكو نيز اگر هر دوي اينها مورد اعتراض قرار گرفت و قرارداد تالبوت به همراه ناصرالدين شاه مورد سرزنش واقع شد، به مفهوم اصالت داشتن آن نبود، آنچه اصالت داشت لغو قرارداد توتون و تنباكو بود و توأم قرار گرفتن استعمار و استبداد در چنين حادثه‌اي، از سر اتفاق بود. ۳٫ سومين تأثير كه بي‌گمان مهم‌ترين تأثير قيام ۱۵ خرداد به حساب مي‌آيد ارائه و حراج نظام بديل يا آلترناتيو نظام سلطنت در ايران است. از نهضت مشروطيت به اين سو، معمولاً كليه مخالفين شاه در گفتمان مشروطه تنفس مي‌كشيدند و تنها راه‌حل معضلات و بحرانهاي موجود را، برون رفت مشروطيت مي‌دانستند، برون رفتي كه سلطنت در آن باقي مي‌ماند و شاه با تن دادن به قانون اساسي مشروطه ادامه حيات مي‌داد. اما با طرح نظريه ولايت فقيه در سال ۱۳۴۸ و رد نظريه سلطنت و لو به نحو مشروطيت، اپوزيسيون مذهبي به رهبري امام خميني وارد فاز جديدتري از مبارزه شد كه با اتكا بر آن مي‌توانست نه تنها شاه بلكه كليت ساختار قدرت در ايران را برهم زند و سرنگون نمايد.

4 از جمله تأثيرات جنبش ۱۵ خرداد، مي‌توان به تغيير جغرافياي مكانيِ مركز مخالفت با شاه از تهران به قم، اشاره كرد. جنبشهاي اجتماعي ـ سياسي پيش از اين قيام، مثل مشروطه و نهضت ملي شدن صنعت نفت، در پايتخت رخ داده بودند و قم طي اين دوران در حاشيه تحولات بسر مي‌برد، اما از قيام ۱۵ خرداد به بعد، مركز مخالفت با شاه به قم منتقل مي‌گردد و قم نه به عنوان حاشيه، بلكه به عنوان كانون مخالفت، آنهم با بهره‌مندي از نهاد مرجعيت عامه، رژيم پهلوي را به مبارزه دعوت و سرانجام سرنگون مي‌نمايد.

5 قرار گرفتن مرجعيت شيعه در سطح رهبري سياسي نيروي مذهبي يكي ديگر از نتايج واقعه ۱۵ خرداد است. در اين قيام امام خميني به عنوان يك مرجع ديني در رأس رهبري يك حركت فعال سياسي قرار گرفت و ديگر مراجع را نيز با خود به ميدان آورد و اين مسأله‌اي بود كه از صدر نهضت مشروطيت تا اين مقطع عملي نشده بود، مرجعيت شيعه بعد از مشاهده‌ي نتايج حركت فعال خود در مشروطه، يك فعال سياسي را در دستور كار خود قرار نداد و به موضع‌گيري‌هاي مقطعي بسنده كرده؛ ولي در حركت سال ۴۲، مرجعيت شيعه ديگر بار در يك حركت گسترده شركت كرد و رهبري آن را نيز مستقيماً عهده‌دار شد. ۳۱

6 از جمله نتايج مهمي كه مي‌توان به عنوان نقطه عطف از آن ياد كرد پيدايش نسلي از روحانيون، پس از واقعه ۱۵ خرداد ۴۲ بود كه سعي نمودند كه پس از تبعيد امام خميني از ايران به تركيه و سپس عراق، مقابله‌اي را كه ايشان مابين قم و رژيم پهلوي به وجود آورده بودند همچنان ادامه دهند. اگرچه به دليل حاكميت جو اختناق و سخت‌تر شدن امكان مخالفت با رژيم، فعاليت اين گروه نيز بالطبع با مشكلات و سركوبهاي فزاينده‌اي همراه گرديد و بي‌علاقگي برخي از مراجع قم نسبت به گرم نگاشتن تنور مخالفت با رژيم پهلوي، موانع متعددي بر سر راه آنان گذارد، با اين همه، اين عده با تلاش خستگي‌ناپذيري كه از خود نشان دادند مانع شدند كه فضايي كه قبل از ظهور امام خميني، بين قم و تهران حاكم بود بازگردد، حوزه‌هاي علميه بالاخص قم، از سال ۱۳۴۳ به بعد در ليست سياه رژيم قرار داشت و هيچ مرجع و روحاني طراز اولي حداقل در ظاهر ديگر نمي‌توانست ارتباطي با رژيم داشته باشد. معدود روحانيوني كه در سالهاي بعد از ۱۳۴۳ با رژيم همكاري داشتند فاقد هرگونه پايگاه مردمي بودند.

 

كودتاي 28 مرداد

كودتاي 28 مرداد

يكي از مهمترين فرازهاي حكومت 37 ساله محمد‌رضا پهلوي كه نقش مهمي در تحكيم پايه‌هاي رژيم وي داشت كودتاي 28 مرداد 1332 بود. اين كودتا كه در دوازدهمين سال حكومت پهلوي به وقوع پيوست، سبب تثبيت حاكميت او تا ربع قرن ديگر شد.
قيام مردم در 30 تير 1331 كه با رهبري آيت‌الله كاشاني صورت گرفت،‌ زمينه‌هاي لازم براي نخست‌وزيري دكتر محمد مصدق را فراهم ساخت. اين دومين دوره حكومت مصدق بود. چرا كه وي قبل از قيام 30 تير نيز از ارديبهشت 1330 تا 25 تيرماه 1331، عهده‌دار كابينه بود. گرچه وي در ‌آن 15 ماه توانسته بود حقانيت ايران را در مجامع بين‌المللي در خصوص ملي شدن صنعت نفت اثبات نمايد،‌ اما در همان مقطع با توطئه‌هاي بزرگي از جانب دولتهائي كه دستشان از منابع نفتي و سرمايه‌هاي مردم ايران كوتاه شده بود مواجه گرديد و دولتش در 25 تير 1331 زماني كه شاه درخواست او را براي واگذاري وزارت جنگ به كابينه وي رد كرد، سقوط نمود.
اما دور دوم فعاليت دولت مصدق در شرائطي آغاز شد كه وي قيام 30 تير به رهبري آيت‌الله كاشاني و تأثير رهبري روحانيت بر نهضت اسلامي و ملي مردم را به عينه مشاهده كرده بود. هر چند كه نتوانست يا نخواست كه از اين نقطه قوت در جهت تحكيم اقتدار دولت براي فائق آمدن بر توطئه‌ها استفاده كند. او در دوره يكساله كابينه دوم خود تلاش فراواني كرد تا به بهانه ضرورت آزادي عمل در اعمال اصلاحات در كشور، اختيارات خود را در برابر مجلس شوراي ملي كه مركز قانونگذاري و قدرت كشور بود، افزايش دهد، از نفوذ روحانيت بر دولت بكاهد و حتي‌المقدور از آيت‌الله كاشاني فاصله بگيرد. وي در اين راه به هشدارهاي گاه و بيگاه آيت‌الله كاشاني نيز كه او را از ايجاد شكاف و اختلاف در جامعه برحذر مي‌داشت بي‌اعتنائي كرد و مسلماً نقش اطرافيان و خط‌دهي‌هاي «سيا» و «اينتليجنت سرويس» را نمي‌توان در اين جدائي‌ها ناديده گرفت.
فاصله ايجاد شده ميان رهبران مذهبي و ملي كشور، سبب شد تبليغات هواداران دو طرف عليه يكديگر بالا بگيرد و بعضي مطبوعات وابسته به دولت جنگ رواني گسترده‌اي را عليه آيت‌الله كاشاني و روحانيت به راه بيندازند، جنگي كه تعمداً بيگانگان در آن مي‌‌دميدند.
فاصله زماني قيام 30 تير 1331 تا 28 مرداد 1332 در حقيقت مقطع شكل‌گيري و تعميق اختلافات مصدق با روحانيت و طبعاً زمان فراهم آمدن مقدمات كودتا بود. در اين مدت آمريكائي‌ها فعالانه وارد عمل شدند و پس از آنكه مطمئن شدند نمي‌توانند از راههاي سياسي، نفت از دست رفته ايران را بار ديگر به چنگ آورند، تصميم به كودتا گرفتند. انگليسي‌ها نيز با امريكائي‌ها معامله كردند و قسمتي از منافع خود را به آنها واگذار نمودند. سازمان جاسوسي آمريكا ابتكار عمل را براي انجام كودتا و ساقط كردن حكومت مصدق به دست گرفت. تشديد اختلاف ميان رهبران ملي و مذهبي كشور و نقش حزب توده به عنوان سخنگو و مجري سياست مسكو، زمينه‌ساز شكل‌گيري كودتا بود.
ابتدا در 25 مرداد كودتائي صورت گرفت كه ناكام ماند و شاه به خارج از كشور فرار كرد. با اين رويداد مصدق و اطرافيانش تصور كردند خطر برطرف شده است. به همين دليل حتي به هشدارها و تذكرات بعدي شخصيتهاي سياسي بيطرف و مستقل نيز اعتنائي نكردند. در چنين شرائطي يك روز قبل از وقوع كودتا يعني در 27 مرداد 1332 آيت‌الله كاشاني در صريح‌ترين هشدار خود،‌مصدق را از قطعي بودن كودتا باخبر كرد و حتي از فضل‌الله زاهدي به عنوان عامل كودتا ياد كرد. وي به خاطر بيم از به خطر افتادن استقلال مملكت در اوج فاصله گرفتن مصدق از روحانيت در نامه خود خطاب به وي چنين نوشت:
«حضرت نخست‌وزير معظم، جناب ‌آقاي دكتر مصدق دام اقباله.
عرض مي‌شود، گرچه امكاناتي براي عرايضم نمانده، ولي صلاح دين و ملت براي اين خادم اسلام بالاتر از احساسات شخصي است و علي‌رغم غرض‌ورزيها و بوق و كرناي تبليغات شما، خودتان بهتر از هر كس مي‌دانيد كه هم و غم، در نگهداري دولت جنابعالي است، كه خودتان به بقاي آن مايل نيستيد. از تجربيات روي كار آمدن قوام و لجبازيهاي اخير، بر من مسلم است كه مي‌‌خواهيد مانند سي‌ام تير كذايي، يك‌بار ديگر ملت را تنها گذاشته و قهرمانانه برويد. حرف اينجانب را در خصوص اصرارم در عدم اجراي رفراندم نشنيديد و مرا لكة حيض كرديد. خانه‌ام را سنگباران و ياران و فرزندانم را زنداني فرموديد و مجلس را كه ترس داشتيد شما را ببرد، بستيد و حالا نه مجلسي هست و نه تكيه‌گاهي براي اين ملت گذاشته‌ايد. زاهدي را كه من با زحمت در مجلس تحت‌نظر و كنترل نگاه داشته بودم با لطايف‌الحيل خارج كرديد و حالا همان‌طور كه واضح بوده درصدد باصطلاح كودتاست.
اگر نقشه‌ي شما نيست، كه مانند سي‌ام تير عقب‌نشيني كنيد و به ظاهر قهرمان بمانيد و اگر حدس و نظر من صحيح نيست كه همان طور كه در ‌آخرين ملاقاتم در دزاشيب به شما گفتم و به هندرسون هم گوشزد كردم كه امريكا ما را در گرفتن نفت از انگليسي‌ها كمك كرد و حالا به صورت ملي و دنياپسندي مي‌‌خواهد به دست جنابعالي اين ثروت ما را به چنگ آورد و اگر واقعاً با ديپلماسي نمي‌خواهيد كنار برويد، اين نامه‌ي من سندي در تاريخ ملت ايران خواهد بود كه من، شما را با وجود همه‌ي بدي‌هاي خصوصيتان نسبت به خودم، از وقوع حتمي يك كودتا وسيله‌ي زاهدي،‌كه مطابق با نقشه‌ي خود شماست، آگاه كردم كه فردا جاي هيچ‌گونه عذر موجهي نباشد. اگر براستي در اين فكر اشتباه مي‌كنم، با اظهار تمايل شما، سيد‌مصطفي و ناصرخان قشقايي را براي مذاكره خدمت شما مي‌فرستم. خدا به همه رحم بفرمايد. ايام به كام باد.
سيد‌ابوالقاسم كاشاني»
اما مصدق در پاسخ به اين نامه، تنها به يك جمله «اينجانب مستظهر به پشتيباني ملت هستم» اكتفا كرد. درنتيجه كودتاي آرام عليه وي و روحانيت و مردم مرحله به مرحله به با سرمايه‌گذاري انگليس و آمريكا و هدايت سازمان «سيا» به اجرا گذارده شد.
طرح كودتا كه به نام رمز «آژاكس» خوانده شد، پس از انتخاب چرچيل به نخست‌وزيري انگليس در مهر 1331 تهيه شد و انتخاب آيزنهاور به رياست جمهوري امريكا در ماه آبان همان سال به پيشبرد اين طرح در ايران كمك شاياني كرد. اين طرح مشترك با كمك عواملي در داخل ايران از جمله برادران رشيديان، ذوالفقاري‌ها و ديگر جريان‌هاي وابسته به انگليس و امريكا كه از مرتبطين فعال دربار محمد‌رضا پهلوي بودند به اجرا گذارده شد. تا پيش از انتخابات آمريكا مقامات انگليسي طرح آژاكس را به ياري دو تن از بلندپايگان سازمان «سيا» از جمله كرميت (كيم) روزولت و ‌آلن دالس به پيش برده بودند، ليكن ‌آن را تا آغاز دوران رياست جمهوري آيزنهاور مسكوت گذارده بودند. طرح مزبور، دو هفته پس از آغاز رياست جمهوري آيزنهاور يعني از روز 14 بهمن 1331 كه يك هيأت انگليسي براي اجرائي كردن طرح به ملاقات جان فوستر دالس وزير خارجه آمريكا و برادرش آلن دالس رئيس سازمان «سيا» به واشنگتن رفت لازم‌الاجرا شد.
در خرداد 1332 مصدق در نامه‌اي به آيزنهاور رئيس‌جمهور آمريكا از همراهي آن كشور با سياستهاي خصمانه انگلستان گلايه كرد. غافل از آنكه اين نامه 4 روز پس از تشكيل جلسه‌اي در وزارت خارجه آمريكا براي تهيه مقدمات كودتا و براندازي حكومت مصدق به دست آيزنهاور رسيد. آيزنهاور نيز پاسخ نامه را تعمداً يك ماه به تأخير انداخت تا عمليات آ‌ژاكس، روال برنامه‌ريزي شده خود را طي كند.
كودتا در فرداي صدور نامه هشدارگونه آيت‌الله كاشاني به مصدق به اجرا درآمد. اين كودتا در شرائطي به وقوع پيوست كه از آن همبستگي و حضور توده‌هاي مسلمان در صحنه كه در 30 تير به ظهور رسيده بود، خبري نبود، رهبران و بسياري از اعضاي جنبش فدائيان اسلام نيز كه در راه تحقق ملي شدن صنعت نفت مجاهدتهاي فراواني داشتند، در زندان بودند. به همين دليل حكومت مصدق در عرض چند ساعت سرنگون شد و سرلشكر زاهدي به نخست‌وزيري رسيد. شاه دوباره بازگشت و آمريكائي‌ها چنان بر ايران خيمه زدند كه تا 25 سال ايران مهمترين و مطمئن‌ترين پايگاه سياسي و نظامي آنان درجهان محسوب مي‌شد. منافع نفت كه مدتي قطع شده بود،‌دوباره به جيب كنسرسيوم كمپاني‌هاي نفتي آمريكائي و انگليسي و ساير كشورهاي غربي سرازير شد.
در جريان كودتاي 28 مرداد حزب توده با آنكه شبكه گسترده‌اي از افسران ارتش را با خود داشت، به توصيه رهبران شوروي كمترين عكس‌ العملي در برابر كودتاچيان نشان نداد. پس از كودتا بسياري از اعضاي فعال حزب توده كه دستگير شده بودند اظهار ندامت كردند و آزاد شدند و گروه زيادي از آنان به خدمت رژيم كودتا درآمدند و عده‌اي از افسران توده‌اي نيز اعدام شدند. سران حزب نيز طبق معمول گذشته به خارج از كشور گريختند.
دولت روسيه طلاهائي را كه در نهايت مضيقه و احتياج دولت مصدق، به او برنگردانده بود، پس از كودتا به دولت زاهدي تحويل داد! مصدق دستگير و در يك دادگاه فرمايشي به 3 سال زندان محكوم گرديد.
با پيروزي كودتا، شعله‌هاي مقاومت البته يكباره خاموش نشد و روحانيون و اساتيد دانشگاه و بعضي شخصيتها، تشكلي به نام «نهضت مقاومت ملي» به وجود آوردند. با اين همه عده‌اي از استادان دانشگاه به «مذاكرات نفت» كه در حقيقت سرپوشي سياسي براي بازگرداندن آمريكا و انگليس به سر چاههاي نفت بود، اعتراض كردند و از دانشگاه اخراج شدند. مصاحبه‌ها و اعلاميه‌هاي آيت‌الله كاشاني عليه انتخابات فرمايشي و قرارداد كنسرسيوم نيز مورد بي‌اعتنائي قرار گرفت. در 16 آذر 1332 دانشجويان دانشگاه تهران در اعتراض به سفر نيكسون معاون رئيس‌جمهور آمريكا تظاهراتي كردند كه پليس سه نفر از آنان را به شهادت رساند. آيت‌الله كاشاني چون در داخل توسط دولت كودتا بايكوت شده بود در مخالفت با قرارداد نفت كه دولت زاهدي با كنسرسيوم منعقد ساخت اعلاميه‌اي خطاب به دبيركل سازمان ملل صادر كرد و اعتراض خود را اعلام نمود. اما هيچ‌ يك از اين اقدامات سودي نداشت و آمريكا كه در ايران جانشين انگليس شده بود، ‌تلاش كرد تا روز به روز زنجير اسارت را بر دست و پاي ملت ما مستحكم‌تر سازد.
در حقيقت كودتاي 28 مرداد 1332 فقط عليه دولت مصدق يا شخص نخست‌وزير نبود. بلكه مهمتر از آن، عليه ملتي بودكه در راه كوتاه كردن دست اجانب و بازيابي استقلال سياسي، فرهنگي، اقتصادي، نظامي مجاهدت و مبارزه مي‌كرد و حتي به دنبال همبستگي با مبارزات ملل اسلامي، در آسيا، افريقا، خاورميانه بود.
پيروزي كودتاي 28 مرداد در حقيقت به معناي به بن بست رسيدن جريانات «چپ» و «ملي» در ايران بود. اين بار امريكا با تمام قوا به ميدان آمده بود تا اقتدار و سلطه خود را در ايران كامل كند. از سوي ديگر سياست‌هاي وابسته به شوروي نيز در اين گير ودار نه تنها نتوانست راهي براي خود بگشايد بلكه خود در پيله خويش گرفتار شد. جبهه ملي در يك تعارض ميان «دفاع از سياست و حضور امريكائيان در ايران» يا «نفي سلطه اجانب» در سرگشتگي و سرگرداني ماند.
با شروع اجراي برنامه‌‌هاي امريكائي دو جريان چپ و راست، منفعل و بي‌برنامه بودند. در چنين شرائطي بود كه نهضت اسلامي با مخالفت عليه «لايحه انجمن‌هاي ايالتي و ولايتي» آغاز شد و روياروي برنامه‌هاي استعمار نو ايستاد. رهبري نهضت را مرجعي بر عهده داشت كه قيام را صرفاً با معيارهاي اسلام آغاز كرد. اين نهضت در برابر تمامي طرحهائي كه دولت كودتا از فرداي 28 مرداد براي اجراي آنها برنامه‌ريزي دراز مدت كرده بود، تا ايران را مستعمره بيگانگان سازد، ايستادگي كرد و توانست در 1357 تمامي زنجيرهاي اسارت و وابستگي را بگسلد و ملت سربلند ايران اسلامي را بر دولتهاي زائيده اراده انگليس و آمريكا فاتح گرداند

 

 

 

مفهوم‌ پست‌ مدرنيسم‌

 مفهوم‌ پست‌ مدرنيسم‌
امروزه‌ بعد از فروپاشي‌ اردوگاه‌ كمونيسم‌ حركت‌ جديدي‌ عليه‌ آزادي‌ و عقل‌ در جريان‌ است‌ كه‌ اين‌ ديدگاه‌، نه‌ تنها در هنر معماري‌ و ادبيات‌ بلكه‌ به‌ علومي‌ نظير حقوق‌، اخلاق‌، سياست‌، جامعه‌شناسي‌ و اقتصاد نيز سرايت‌ كرده‌ است‌. از لحاظ‌ لغوي‌ Post بيشتر تداوم‌ جرياني‌ را ثابت‌ مي‌كند، و پست‌ مدرنيسم‌ به‌ معناي‌ پايان‌ مدرنيسم‌ نيست‌، بلكه‌ نقد مدرنيسم‌ و تداوم‌

جريان‌ مدرنيسم‌ مي‌باشد. اين‌ اصطلاح‌ در زبان‌ فارسي‌ به‌ فرانوگرايي‌، يسانوگرايي‌، پسامدرنيسم‌ و فرامدرنيسم‌ و... ترجمه‌ شده‌ است‌. از اصطلاح‌ پسامدرنيسم‌ در تاريخ‌ ادبيات‌ اسپانيا، پيش‌ از جنگ‌ جهاني‌ اول‌ و در تاريخ‌ ادبي‌ آمريكاي‌ لاتين‌ در سالهاي‌ ميان‌ دو جنگ‌ جهاني‌ استفاده‌ شده‌ است‌.
در واقع‌ پسامدرن‌ بيانگر همان‌ پرسشهاي‌ اصلي‌ مدرنيسم‌ است‌، با اين‌ تفاوت‌ كه‌ اين‌ بار پرسشها به‌ گونه‌اي‌ آگاهانه‌ مطرح‌ مي‌شود. ديگر اينكه‌ مفهوم‌ پست‌ مدرنيسم‌ را نبايد با جامعه‌ فرامدرن‌ و فراصنعتي‌ (Post-industrial society) خلط‌ كرد. (Post-industrial society) جامعه‌ فراصنعتي‌ نخستين‌ بار به‌ وسيله‌ دانيل‌ بل‌ در كتاب‌ او به‌ نام‌ (The comial of Post-idustrial society) در سال‌ 1974 براي‌ توصيف‌ تغييرات‌ اقتصادي‌ و اجتماعي‌ اواخر قرن‌ بيستم‌ بسط‌ و گسترش‌ يافت‌. قبل‌ از بررسي‌ ويژگيهاي‌ جامعه‌ فراصنعتي‌ ابتدا ويژگيهاي‌ يك‌ جامعه‌ صنعتي‌ را بيان‌ مي‌نماييم‌. ويژگيها و خصلتهاي‌ يك‌ جامعه‌ صنعتي‌ عبارت‌ است‌ از:
به‌ وجود آمدن‌ دولتهاي‌ ملي‌ منسجمي‌ كه‌ از تجانس‌ قومي‌ و فرهنگي‌ برخوردارند و در حول‌ فرهنگ‌ و زبان‌ مشترك‌ سازمان‌ يافته‌اند؛
تجارتي‌ شدن‌ توليد؛
 سيطره‌ توليد ماشيني‌ و سازمان‌ يافتن‌ توليد در كارخانه‌؛
شهري‌ شدن‌ جامعه‌؛
رشد همگاني‌ سواد و تحصيلات‌؛
 به‌ كار بستن‌ علم‌ در كليه‌ عرصه‌هاي‌ زندگي‌ و عقلاني‌ شدن‌ تدريجي‌ حيات‌ اجتماعي‌؛
برخوردار شدن‌ مردم‌ از حق‌ رأي‌ و شركت‌ در انتخابات‌ و نهادي‌ شدن‌ امور و فعاليتهاي‌ سياسي‌ در حول‌ احزاب‌ سياسي‌ و جامعه‌ فراصنعتي‌ در اقتصاد به‌ صورت‌ افول‌ توليد كالا و ساخت‌ مصنوعات‌ و جايگزين‌ شدن‌ آن‌ به‌ وسيله‌ خدمات‌ انعكاس‌ يافته‌ است‌.
از ويژگيهاي‌ جوامع‌ فوق‌ صنعتي‌، اقتصاد مبتني‌ بر دانش‌ و كارگران‌ تحصيل‌ كرده‌ مي‌باشد كه‌ عنصر اصلي‌ نيروي‌ انساني‌ است‌.
همچنين‌ مباحثي‌ را كه‌ آلوين‌ تافلر درمورد تحولات‌ تكنولوژيك‌ مطرح‌ كرده‌ است‌، نبايد به‌ عنوان‌ بحثي‌ در پست‌ مدرنيسم‌ تلقي‌ نماييم‌ و معناي‌ پست‌ مدرنيسم‌ را بايستي‌ بيشتر در جريانات‌ فكري‌ اواخر قرن‌ بيستم‌ جستجو كرد. نه‌ در تحولاتي‌ كه‌ از لحاظ‌ تكنولوژيك‌ پيدا شده‌ است‌ كه‌ البته‌ مفهوم‌ عاميانه‌ از پست‌ مدرنيسم‌ بعضاً منجر به‌ پيدايش‌ چنين‌ تلقياتي‌ شده‌ است‌. تافلر معتقد است‌ كه‌ جهان‌ سه‌ موج‌ مدرنيزاسيون‌ را طي‌ كرده‌ است‌ و الان‌ در آستانه‌ موج‌ سوم‌ هستيم‌. كتاب‌ «جابجايي‌ در قدرت‌» او درمورد ساخت‌ قدرت‌ و دولت‌ در موج‌ سوم‌ است‌؛ او معتقد است‌ تضادهاي‌ جهان‌ معاصر ناشي‌ از تضادهاي‌ سه‌ موج‌ نوسازي‌ است‌ و تلاش‌ كشورها براي‌ توسعه‌ چيزي‌ نيست‌، جز گذار از يك‌ موج‌ به‌ موج‌ ديگر. پس‌ بحث‌ تافلر بحث‌ مدرنيستي‌ است‌ نه‌ پست‌مدرنيستي‌.
ويژگيها و خصوصيات‌ پست‌ مدرنيسم‌
در رابطه‌ با اينكه‌ پست‌ مدرنيسم‌ چه‌ مشخصات‌ و ويژگيهايي‌ دارد توافقي‌ وجود ندارد. براي‌ نمونه‌ ليوتار معتقد است‌ پست‌ مدرن‌، عصر تشكيك‌ يا مردن‌ تعاريف‌ منطقي‌ است‌ و اين‌ تشكيك‌ به‌ طور حتم‌ از پيشرفت‌ علوم‌ حاصل‌ شده‌ است‌. براي‌ مثال‌ ليوتار مطرح‌ مي‌كند كه‌ توجه‌ به‌ موسيقي‌ راك‌، تماشاي‌ برنامه‌هاي‌ غربي‌، خوردن‌ غداي‌ مك‌ دونالد، جورابهاي‌ ژاپني‌، لباسهاي‌ هنگ‌كنگي‌، بازيهاي‌ تلويزيوني‌ را مي‌توان‌ در فرهنگ‌ معاصر بيان‌ نمود. به‌ طور خلاصه‌ مي‌توان‌ نظريات‌ و انديشه‌ سياسي‌ ليوتار را اين‌گونه‌ خلاصه‌ نمود.
 به‌ پايان‌ رسيدن‌ عصر ساختن‌ تئوري‌ يا تئوريهاي‌ كلان‌ در باب‌ سياست‌ و جامعه‌؛
 عدم‌ دسترسي‌ به‌ يك‌ تئوري‌ مطلق‌گرايي‌ اخلاقي‌ و ارزشي‌؛
شكاكيت‌ اخلاقي‌ (moral skepticism) نهايتاً به‌ يك‌ جهان‌ اعتباري‌ و اعتبارگرايي‌ ختم‌ خواهدشد؛
 اهميت‌ فوق‌العاده‌ به‌ معنا و جهانِ معنا دادن‌ و خصوصي‌ و شخصي‌ كردن‌ معنا.
و يا جمسون‌ معتقد است‌ عوامل‌ پيدايش‌ پست‌ مدرن‌ عبارتنداز: 1- از بين‌ رفتن‌ عمق‌ و ضعفهاي‌ نگرشي‌ نسبت‌ به‌ تاريخ‌. 2- خمود عاطفي‌ كه‌ در عصر پست‌ مدرن‌ اتفاق‌ افتاد.
تري‌ ايگلتون‌ نيز دوران‌ پست‌ مدرن‌ را عصر فك‌ استقلال‌ ذاتي‌ از هنرها و فنون‌ پايه‌ و نيز عصر از بين‌ رفتن‌ مرزها بين‌ فرهنگ‌ و جامعه‌ سياسي‌ مي‌داند.
بايد توجه‌ داشت‌ زمينه‌هايي‌ كه‌ واژه‌ پست‌ مدرنيسم‌ به‌ كار رفته‌ بسيار چشمگير و درخور توجه‌ است‌ كه‌ مي‌توان‌ به‌ موارد زير اشاره‌ كرد:
موزيك‌ استاك‌ هازن‌، هالي‌وي‌، لوري‌ آندرسون‌ و ترديسي‌
 هنر ماخ‌، راوشن‌ برگ‌ و باسيلنز
 رمان‌ بارث‌، بالارد و داكترو
فيلم‌  فيلمهاي‌ (wether by) ، (The wedding)  (Body Heat)
 عكاسي‌ شرمان‌، لوين‌، پرنيس‌
 معماري‌ خبگز، بولين‌
 ادبيات‌ (اسپانوس‌، حسن‌، فيلور
فلسفه‌ ليوتار، دريدا، بادريلارد و ريچارد رورتي‌
 انسان‌شناسي‌ كليفورد، ماركوز و تايلر
 جامعه‌شناسي‌ دنزين‌
 جغرافي‌ (soja)
شايد بتوان‌ به‌ طور فهرست‌وار ويژگيها و خصوصيات‌ ذيل‌ را براي‌ پست‌ مدرنيسم‌ بيان‌ نمود:
 در روان‌شناسي‌ منكر فاعل‌ عاقل‌ و منطقي‌؛
 نفي‌ دولت‌ به‌ عنوان‌ سمبل‌ هويت‌ ملي‌؛
 نفي‌ ساختارهاي‌ حزب‌ و اعمال‌ سياسي‌ آنها؛
 به‌ عنوان‌ كانالهاي‌ يگانگي‌ و تصورات‌ جمعي‌؛
 ترفيع‌ و ترويج‌ نسبي‌ بودن‌ اخلاقيات‌؛
 مخالفت‌ با قدرت‌ يابي‌ سياسي‌ دولت‌ متمركز مدرن‌؛
 مخالفت‌ با رشد اقتصادي‌ به‌ بهاي‌ ويراني‌ محيط‌ زيست‌؛
 مخالفت‌ با حل‌ شدن‌ خرده‌ فرهنگها در فرهنگ‌ مسلط‌؛
مخالفت‌ با نژادپرستي‌؛
مخالفت‌ با نظرات‌ بوروكراتيك‌ بر توليد؛
زير سؤال‌ بردن‌ همه‌ برداشتهاي‌ اساسي‌ مورد قبول‌ اجتماع‌؛
 شك‌ نسبت‌ به‌ عقل‌ انسان‌ و ردّ عقل‌گرايي‌ و طغيان‌ همه‌ جانبه‌ عليه‌ روشنگري‌؛
 مخالف‌ برنامه‌ريزي‌ سنجيده‌ و متمركز با تكيه‌ بر متخصصان‌؛
 به‌ رسميت‌ شناختن‌ نسبيت‌گرايي‌ (relativism) ؛
 اعتقاد به‌ پايان‌ يافتن‌ مبارزه‌ طبقه‌ كارگر و مستحيل‌ شدن‌ آن‌ در دل‌ نظام‌ سرمايه‌داري‌
 اعلام‌ ورود به‌ يك‌ دوره‌ جديد فراتاريخي‌.
از نقطه‌ نظر شناخت‌شناسي‌ نگاه‌ پست‌ مدرنيستها نگاهي‌ هرمنوتيك‌ و تفهمي‌ است‌. يكي‌ از برجستگان‌ اين‌ تفكر هانس‌ گئورگ‌ گادامر مي‌باشد كه‌ نظريات‌ خود را در كتاب‌ حقيقت‌ و روش‌ (warheit and Methode) بيان‌ نموده‌ است‌ او قصد دارد؛ با استفاده‌ از هستي‌شناسي‌ هيدگري‌ بار ديگر پرسش‌ علوم‌ انساني‌ را مطرح‌ سازد. او فاصله‌گذاري‌ بيگانه‌ساز (Alienating distanciation) را پيش‌فرض‌ اصلي‌ علوم‌ انساني‌ مي‌داند. اين‌ فاصله‌گذاري‌ ذهنيت‌ جديد براساس‌ تقابل‌ ذهن‌ و عين‌ يا سوبژه‌ و اوبژه‌ قرار دارد؛ او بحث‌ فاصله‌گذاري‌ را در سه‌ قلمرو زيبايي‌شناسي‌، تاريخي‌ و زبان‌ بسط‌ مي‌دهد. به‌ طور كلي‌ فلسفه‌ گادامر معرف‌ تركيب‌ دو جريان‌ يا دو حركت‌ است‌ كه‌ ما آنها را تحت‌ عنوان‌ حركت‌ از هرمنوتيك‌ خاص‌ (Regional) به‌ هرمنوتيك‌ عام‌ (General) و حركت‌ از معرفت‌شناسي‌ علوم‌ انساني‌ به‌ هستي‌شناسي‌ توصيف‌ مي‌كنيم‌. اگر در بحث‌ مدرنيسم‌، پوزيتيويسم‌ را به‌ عنوان‌ متدلوژي‌ مدرنيسم‌ بيان‌ كنيم‌ شايد بتوان‌ رويكرد هرمنوتيك‌ را در مقابل‌ پوزيتيويسم‌ به‌ عنوان‌ متدلوژي‌ پست‌مدرنيسم‌ مطرح‌ كنيم‌. البته‌ رويكرد هرمنوتيك‌ تاريخي‌ طولاني‌ دارد و ريشه‌ در مسائلي‌ دارد كه‌ با تفاسير انجيلي‌ ارتباط‌ داشته‌اند و مي‌توان‌ اين‌ موضوع‌ را در آثار كساني‌ همچون‌ دبليوديلتاي‌ و ويندلباند (windelband) و كارل‌ مانهايم‌ و يا ريكرت‌ (Rickert) مشاهده‌ كرد. به‌ طور كلي‌ تحقيق‌ تفسيري‌ يا تأويل‌ متن‌ بخشي‌ از انتقاداتي‌ است‌ كه‌ از پوزيتيويسم‌ در جامعه‌شناسي‌ صورت‌ گرفته‌ است‌.

ارسطو

ارسطو

ارسطو به سال 385 قبل از میلاد در استاگیرا (Stagire)، یکی از بلاد واقعه در ساحل شمالی بحرالجزایر و مشرق خالکیدیکه (Chalcidique) تولد یافت. پدرش طبیب بود و در عهد خردسالی فرزند از جهان رفت و ارسطو به همین سبب به درک تعلیم و تربیت پدر نایل نیامد. در سال 367 به حوزه افلاطون پیوست و چندین سال در این حوزه روزگار گذاشت. در موقع مرگ استاد با کسنکراتس و سایر شاگردان در شهر آسُس (Assos) واقع در ناحیه ایولیس (Eolide) در نزد هرمیاس (Hermias) جبار بود و چندین سال در همان جا به سر برد. در این مدت از تجارت سیاسی هرمیاس و تدابیری که این شخص برای حفظ فرمان روائی خود در میان دو حکومت مقتدر آن روزگار، مقدونیّه و ایران، به کار می بست بی بهره نماند. در سال 343 ق.م. در شهر میتیلینی (Mitylene) واقع در جزیره لسبس (Lesbos) بود و از همان محل به دربار فیلیپس (Philippe) پادشاه مقدونیّه احضار شد تا در شهر پلا (Pella) پایتخت این پادشاه به ترتیب فرزند نورسته وی اسکندر بپردازد. در بین مقدونیان دوستان مقتدری مانند آنتیپاتر به دست آورد و خواهر زاده او کالیستنس در سلک دوستان اسکندر درآمد و سرانجام جان خود را در این راه از دست داد. در سال 335 به آتن بازگشت. ملّیّون (به اصطلاح متداول امروز) آتن هرچند پس از انقراض سیاسی مدینه خود ملزم به حفظ سکوت بودند هنوز دوام داشتند اینان ارسطو را بیگانه ای هوادار مقدونیّه می شمردند. ارسطو در این شهر به آکادمیا باز نگشت بلکه خود حوزه جدیدی در لوکاین (Lycee) بنیان گذاشت و مدت سیزده سال در آن به تعلیم پرداخت. در سال 323 ق.م. که مرگ اسکندر واقع شد ملیون آتن که دموستنس(Demosthene) پیشوای آنان بود ارسطو را به ترک این شهر واداشتند. او به شهر خالکیس (Chalcis) واقع در جزیره ابویا (Eubee) رفت و در ملکی که از مادر خود به ارث برده بود سکونت جست، تا در سنه 322 ق.م. در شصت و سه سالگی در همان جزیره بدرود حیات گفت. سیرت ارسطو با افلاطون بسیار تفاوت داشت. برخلاف افلاطون اهل آتن و از عائله اشراف نبود. چندان به سیاست تعلق خاطر نداشت تا حکمت را از حکومت نتواند جدا سازد. اهل تحقیق بود و از مشاغل مدنی اعتزال می  جست تا به مطالعات نظری اشتغال یابد. اگر توجّهی به سیاست داشت از این لحاظ بود که امور سیاسی را مورد تفحّص علمی و تاریخی قرار دهد نه اینکه در عمل بدان بپردازد. از افلاطون جز آثاری که برای استفاده عامه تحریر یافته است چیزی به دست نیست و تعالیم درسی او از میان رفته است برعکس، از آثاری که ارسطو برای عامّه مردم نگاشته است جز قطعات معدود در دست نیست و آنچه از او به ما رسیده است یا تقریرات درسی او در لوکاین است، یا مطالبی است که به قصد تدریس در آسس پیش از آن که تربیت اسکندر را تعهد کند فراهم آورده است و از آنگونه یادداشتهاست که استادان برای مراجعه شخص خود آماده می سازند بی آنکه از لحاظ ادبی تهذیب کنند، و گاه به منزله ثبت نکات و علائمی است که با رجوع بدانها بتوان به بسط کلام و تقریر شفاهی پرداخت. و نیز می توان تصور کرد که در حین انتشار این آثار پس از مرگ ارسطو قطعاتی از آثار شاگردان وی نیز در آنها راه یافته باشد.
نگاهی به آثار ارسطو

آثار ارسطو را می توان بدین شرح تقسیم کرد:
1- آثار عهد شباب ارسطو که به قصد انتشار در بین عامّه مردم نگاشته و خود او آنها را آثار عمومی یا خارجی (Exoterique در مقابل آثار سماعی (Exoterique). اصطلاح عمومی مأخوذ از مرحوم فروغی است که در صفحه آخر دیباچه خود بر ترجمه فن سماع طبیعی از فنون طبیعیات شفای ابن سینا آورده است) نامیده است و به صورت محاوراتی بوده که بنا به شهادت چیچرو در اوج بلاغت قرار داشته است. از این آثار غیر از قطعاتی که روز (V.Rose) آنها را جمع آورده چیزی نمانده است و آنها عبارت است از ادُمُس (Eudeme) که محاوره-ایست درباره خلود نفس؛ رساله ای در تحریض به فلسفه (Protreptique) خطاب به تمیزُن (Themison) شاهزاده ای از قبرس که شاید گفتار دِمُناکُس (A.Demonakos) یکی از شاگردان ایسُکراتِس در جواب او بوده باشد، ومصنّف این گفتار از کسانی که به تحقیقات نظری بدون عرض انتفاعی می پردازند و از تعهد اعمال و اشغال روی بر
می گردانند شکوه رانده  است؛ سرانجام از رساله فلسفه (De la philosophie) یا «درباره خیر» (Du bien) نام می بریم که نگارش آن در زمانی بوده که ارسطو از حوزه افلاطون خارج شده است. در این کتاب بعد از ذکر تاریخ مختصری از سیر تفکر فلسفی به انتقاد نظریه مثل پرداخته و آن را با تحقیقی در الهیات و ربط مطالب آن به فلکیات به انجام رسانیده است.
2- مجموعه های آثار علمی: 
الف- مجموعه منطق که به نام ارغنون (Organon) شناخته شده و مشتمل بر قاطیغوریاس (Categories) و عبارت (De l’interpretation) (درباب قضایا) و طوبیقا (Topique) (در باب قواعد جدل) و ردّ مغالطات (Refutation des Sopismes) و آنالوطیقای اوّل (Premiers Analytiques) (در باب قواعد قیاس (Syllogisme) به طور کلی) و آنالوطیقای دوم (Seconds Andlytiques) (در باب برهان) (Demonstration) است و دو کتاب ریطوریقا (Phetorique) و بوطیقا (Poetique) در باب خطابه و شعر را نیز می توان از ضمائم آنها دانست. 
ب- مجموعه ای در فلسفه اولی به نام مابعدالطبیعه (Metaphysique) که مشتمل بر دوازده کتاب است و به ترتیب حروف الفبای یونانی مرتب شده و کتابی نیز به نامه «الف صغری» به کتاب اول آن انضمام یافته است. همه کتب این مجموعه بر نسق واحد نیست: الف صغری، که مقدمه ایست علم طبیعت را، و پاسیکلس (Pasicles) یکی از خویشان ادمس آن را نگاشته است، باید جدا از سایر اجزاء کتاب در نظر گرفته شود. کتاب دلتا (Delta) فرهنگی است مشتمل بر شرح معانی مختلف اصطلاحات فلسفی. کتاب اِتا (Eta) و زِتا (Dzeta) و شتا (That) که مجموعه آنها حاوی بحثی در باب جواهر است و کتاب یتا (Ipta) پیوسته به همین بحث و کتاب مو (Mu) از فصل اول تا فصل نهم (سطر 20 از صفحه 1086 الف) دنباله آن است. مجموعه کتب آلفا (Alpha) و بتا (Beta) و گاما (Gamma) و اپسیلن (Epsilon) و مو (Mu) (از سطر 20 صفحه 1086 الف به بعد) و نو (Nu) در زمانی قدیمتر تحریر یافته است و در آن زمان ارسطو با اینکه نظریه مثل را انتقاد می کرده هنوز جزء افلاطونیان به شمار می آمده است. کتاب کاپا (Kappa) گوئی از فصل اول تا فصل هشتم آن دفتری است که یکی از شاگردان او در همان دوره ای که مجموعه سابق تالیف شده فراهم آورده و کتب آن مجموعه را در این دفتر تلخیص کرده است. سرانجام از کتاب لاندا (Lambda) نام می بریم که بحثی در باب الهیات و جواهر است و آن را کتابی مستقل و مستغنی از کتب دیگر باید دانست (به استثنای فصل هشتم آن که تحقیق اخص درباب تعداد افلاکی است که قول بدانها برای تبیین حرکات سیّارات لازم می آید و معطوف به اقوال کالیپس (Calippe) منجّم است که در سال 330 ق.م. تقویم آتن را اصلاح کرد.) 
ج - آثار طبیعی که از جمله آنهاست: کتاب طبیعت (Physique) که قدیم ترین اجزاء آن گویا کتب اول و دوم و هفتم و هشتم باشد. کتاب آسمان که چون در بعضی از فقرات آن به محاوره ارسطو «در باب فلسفه» ارجاع می شود بی شبه تاریخ تالیف آن قدیم است. کتاب کون و فساد (De la generation et de la Corruption) کائنات جو (Meteores) که کتاب چهارم و کتاب آخر آن را مشکوک شمرده اند. کتاب حیل (Mecaniques) که بر طبق رأی کارترن (Carteron) انتساب آن را به ارسطو نمی توان صحیح دانست. 
ه - مجموعه آثار او در علم الحیوه که از لحاظ تاریخ علوم اهمیت بسیار دارد: اعضای حیوانات، تکون حیوانات، رسائل مختصری درباره راه رفتن و جنبیدن جانوران، تاریخ حیوانات. کتاب «درباره نفس» (De Anima) De lame و جزوه هائی که دنباله این کتاب است مانند حس و محسوس، حافظه، تذکار، خواب، رؤیا، درازی و کوتاهی عمر، جوانی و پیر و تنفّس جزء همین مجموعه به شمار می آید. 
و - مجموعه آثار اخلاقی و سیاسی که از جمله آنهاست: اخلاق ادمسی (Ethique a Eudeme) که اسبق این آثار و اقرب آنها به عهد افلاطون است؛ اخلاق نیقوماخس (Ethique a Nicomaque)؛ علم سیاست (Politique) که دو رأی مختلف درباره ابواب آن می توان داشت: کتابهای اتا و ثتا مشتمل بر نظریّه ای درباره دولتی است که مطابق با کمال مطلوب باشد، کتابهای دلتا و اتا و زتا مشتمل بر تحقیقات سیاسی تحصلی بر مبنای استقرای تفصیلی تاریخی است و این کتاب تعلق به اواخر سنین حیات ارسطو دارد. و هم در این عهد است که ارسطو به شرح و بسط تأسیسات اجتماعی یک صد مدینه از مدن یونان پرداخته است که تنها نخستین از آنها که در شرح «تأسیسات شهر آتن» (Constitution d’ Athenes) است به ما رسیده است.
سرانجام باید به بعضی از آثار مجعول نیز اشاره کرد که آنها را کسانی که تعلق به حوزه ارسطو داشته اند جمع آورده اند و در ضمن آثار خود ارسطو جای گرفته است. یکی از آنها به نام «مسائل» (Problemes) است که فائدتی بسیار دارد و دیگری به نام «اخلاق کبیر» (Grande Morale) ، (البته سعی در طبقه بندی آثار ارسطو با بحث درباره ترتیب تاریخی تألیف آنها که یگر W. Jaeger و نوینس F.Nayens به عمل آورده و نتایج متفاوت گرفته اند تفاوت دارد. اصلی که این دو تن برای تعیین ترتیب تاریخی این آثار اختیار کرده اند جدائی تدریجی عقاید ارسطو از افلاطون درباره نفس بوده است.

اخوان المسلمین

اخوان المسلمین:

 جنبشی که حسن البنا در 929 در مصر پدید آمد و ایدئولوژی آن آئین اسلام و در اصول سیاسی و اجتماعی خواهان  بازگشت به اصول حکومت اسلامی درنخستین  سده های آن است . این جنبش پشتیبانی مسلمانان پرشور همه طبقات را در درون و بیرون مصر به خود جلب کرد و در پایان جنگ جهانی دوم در حدود دو میلیون عضو داشت که بیش از یک چهارم آنها مصری بودند و نفوذ بسیاری در کشورها عرب به ویژه مصر داشتند .در 1948 جنبش توطئه برای  قتل نخست وزیر مصر که جلو فعالیتهای آن گرفته بود که در نتیجه آن حسن البنا کشته شد .اما حکومت حزب و فد به اخوان المسلمین اجازه  داد که فعالیت های خود را از سر گیرد .

اخوان المسلمین نخست از شورش ژوئیه 1952 که گروه افسران به رهبری  عبدالناصر بر پا کردند هواداری کرد اما با نزدیک شدن ژنرال نجیب و جمال عبدالناصر به غرب با آنان به مخالفت برخاست و خواستار آن شد که تصمیمهای  دولت مصر نخست به تضویب جنبش برسد . مبارزات آنان با دولت مصر به آنجا انجامید که در 1954 قصد جان ناصر کردند سازمانها منحل و دارای آنها توقیف شد و جمعی از سرانشان اعدام شدند پس از آن مرکز جنبش به دمشق بردند

 

ارکان سازمان بین الملل

ارکان سازمان بین اللمل :

 

 

براساس مندرجات منشور سازمان ملل ارکان اصلی این نهاد بین المللی متشکل از شش رکن بشرح  ذیل می باشد .

1-    مجمع عمومی

2-    شورای امنیت

3-    دبیرخانه

4-    شواری قیمومیت

5-    شورای اقتصادی و اجتماعی

6-    دادگاه لاهه

 

 

1-مجمع عمومی

این مجمع همانند مجالس مقننه کشورهاست با این تفاوت که اعضای مجالس مقننه از نمایندگان اقصی نقاط یک محدوده جغرافیای خاص انتخاب اما اعضای مجمع عموعی صرفاً از نمایندگان دولتها ی عضو این نهاد بین اللملی تشکیل یافته است هر یک از کشورها عضو می توانند از 1تا 5 نمایند ه به عنوان اعضا هیئتها ی نمایندگی خود به مجمع عمومی اعزام نمایند .تصمیماتی راکه مجمع عمومی سازمان ملل متحد اتخاذ می نماید تصمیم نامه یا قطع نامه می نامند این تصمیمات ازنظر حقوقی گاهاًو بعضاً الزامی و زمانی ویا جنبه توصیه ای دارند

سازمانهای وابسته به مجمع عمومی عبارتند از:

1-یونیسف

2-اداره کمیسرعالی ملل متحد برای پناهندگان

3-کنفرانس توسعه و تجارت ملل متحد

4-برنامه عمران ملل متحد

5-سازمان توسعه صنعتی ملل متحد

 

2- شورای امنیت

این شورا یکی از ارکان بسیار مهم و تقریباً به منزله قوه اجرائیه سازمان ملل متحد است براساس ماده 13 منشور سازمان ملل این شورا از دوگروه اعضاء تحت عناوین اعضاء دائمی و غیر دائم تشکیل یافته است

 

3- دبیرخانه

متشکل از دبیرکل وتعدادی از کارمندان مورد نیاز می باشد ریاست دبیرخانه به عهده دبیرکل قراردارد که به توصیه شورای امنیت وتصویب مجمع عمومی برای مدت 5 سال به این سمت انتخاب می گردد.

 

 

4-شورای قیمومیت

طرح ایجاد شورای قیمومیت در کنفراس سانفرانسیسکو مطرح ونهایتاً تصویب گردید به موجب ماده 75 منشور سازمان ملل متحد یک شورای قیمومیت ایجاد تا در سرزمینهای که تحت  این اسلوب قرار می گیرند نظارت واداره نماید این سرزمینها را سرزمینهای تحت قیمومیت می نامند .

 

5-شورای اقتصادی و اجتماعی

پایه گذاران سازمان ملل متحد اختلافات توان اقتصادی بین المللی میان کشورها را منشاء بروزبسیاری از مشکلات و بحرانها دانسته واز این رو به این نتیجه رسیدند که تامین صلح مستلزم رفاه اقتصادی واجتماعی و رسیدن به این مهم مستلزم بهبود شرایط عادلانه اقتصادی میان کشورها جهان می باشد با توجه به چنین تفکری طرح ایجاد شورای اقتصادی در کنفرانس سانفرانسیسکو تصویت گردید

 

۶-دیوان دادگستری لاهه

در کنفرانس دمبارتن اکس دادگاه لاهه بعنوان یکی از ارکان اصلی پیشنهاد که براساس مصوبات دادگاه مذکور فعالیت خود را برای اولین با ر در اوریل سال1946 آغاز نمود اعضای دادگاه متشکل از 15 قاضی که به مدت 9سال دراین سمت ابقا ء می شوند

 

ابرقدرت

ابرقدرت :

 

قدرتی که از دیگر قدرتها قویتر است .در اصطلاح سیاسی ابرقدرت کشورهای هستند که از نظر قدرت صنعتی و نظامی از کشورها دیگر قویترند و بر صحنه سیاست بین الملل فرمانروایی دارند .این اصطلاح به خصوص درمورد امریکا و شوروی به کار می رود که از نظر تولید صنعتی ، قدرت نظامی نیروی ضربتی اتمی ، وسعت خاک ، منابع طبیعی و شمار جمعیت از دیگر کشورها بسیار جلوترند و امکانات مانور سیاسی ونظامی انها در صحنه بین اللمل بسیار از دیگران است . ابرقدرت از نظر هژمونی قدرت برتر و بر مبادلات سیاسی و اقتصادی تاثیز گذار است .

اپوزسیون

اپوزسیون :

در زبان فرانسه به معنای مخالفت یا مخالفان است در معنای وسیع کلمه عبارتست از کوشش اتحادیها ، حزبها ، گروها ، دسته ها وافراد برای دستیابی به هدفهای دارندگان قدرت سیاسی ، اقتصادی واجتماعی خواه با استفاده از شیوه های پارلمانی خواه با شیو ه های دیگر. در معنای محدود ، اپوزسیون نامی است برای گروها که در نظامهای حکومت پارلمانی به موجب قانون اساس موجودیت آن به رسمیت شناخته شده ودر پارلمان گروهی را تشکیل می دهد که به حکومت پیوسته نیست و از آن حمایت نمی کند ، ولی با آن خود را یه یک قانون اساسی وفادار می داند .

مهمترین وظیفه اپوزسیون آن است که به انتخاب کنندگان امکانات انتخاب دیگری را نشان دهد و از این راه امکان انتخابات درسنتر را فراهم آورد .اپوزسیون مظهر حکومت لیبرال ،مانند انگلستان ، فرانسه و سوئد است که معمولاً دو حزب اصلی در آنها وجود دارد که به نوبت نقش حاکم و اپوزسیون رابه عهده می گیرند .در نظامهای یک حزبی اپوزسیون به صورت رسمی وقانونی وجود ندارد در این نظامها هرگونه مخالفت با حزب و دولت حاکم مخالفت با نظم عمومی وقانون اساسی شمرده می شود .